بازم عید غدیر !!!!

سلااامی گرم به همه ی دوستای خیلی گلم و یه عالمه ممنون از محبت تک تکتون و بازم شرمنده برای ننوشتن این مدت .بغل

میگم من یه مدت گیر داده بودم به عید فطر و بعد از اون هیچی ننوشتم حالا  ول کن این عید غدیر نیستم سوزنم رو عنوان  اعیاد ا×س لامی گیر کرده !!!!! آخه یهو به سرم زد بیام مثل قدیما هر چی میشه براتون تعریف کنم . اگه ازش گذشته بود یه خط مینوشتم و تمام . الان میخوام برم تو عمق ماجرا .

روز عید عید غدیر که گفتم عموی مسعود جشن داشتن  . برای ناهار  فامیلا رو گفته بودن  . خلاصه رفتیم و با یه سورپرایز مواجه شدیم . پسر عموی مسعود بود که مجرد بود و چهل و خورده ای سن ، نامزد کرد . سورپرایزش این بود که به هیچکی نگفته بودن و همون روز دعوت کرده بودن عروس و خانواده هم اومدن که همه ببینن و بدونن و  علنی بشه . البته حاج خانوم از قبل میدونستن ولی در حد دونستن خودشون یعنی حتی خواهر شوهرا هم نمیدونستن و حاج خانوم به دختراشونم نگفته بودن.

خلاصه ما سورپرایز شدیم . حالا نکته ی این نامزدی یه چیزیه که راستش من به جای اینکه ذوق کنم و خیلی براشون خوشحال بشم ، نگران شدم و یه جورایی دلم گرفت . البته خوشحال شدما . دعا هم میکنم که ایشالا خوشبخت بشن  اما یه جورایی قضیه جالب نیست و تجربه ی من میگه نمیتونه ازدواج موفقی باشه .

 عموی مسعود و زن عموش و خواهرا و  برادر وخلاصه همه ی عالم و آدم گیر داده بودن به این پسر عموی بیچاره که تو باید حتما زن بگیری . قبلا نم میگفتنا ولی تازگی بیشتر و جدی تر .اینم میگفته نمیخوام و اونا هم میگفتن باید بخوای . هی هم اینو اونو بهش نشون میدادن  . خود حاج خانوم چند تا مورد نشون داده بود که میگفت نه .

آشنایی هم اینجوری بوده که پدر بزرگ عروس یه آقایی هستن آی×ت  الله  تو ق×م . (بچه ها بیزحمت اسم سوال نکنین ختی تو خصوصی چون نمیگم) .حاج خانوم که روز عید غدیر چنان میگفتن که انگار مرج×ع تقلید کل مسلمین جهان باشن و مثلا هر روز تو تلویزیون داره نشونشون میده و صدتا کتاب نوشتن .  والا من که خودم  تا حالا  اسمشو هم نشنیده بودم  .البته من بزرگ نمایی حاج خانومو میگم وگرنه ایشون آدم محترم و فهمیده چه فرقی میکنه  اسمشون سر زبونا باشه یا نه . تازه گیرم پدر بزرگ یه نفر فاضل  چه ربطی به خود عروس داره . خلاصه همیشه عموی مسعود و همین پسر عمو و برادرش  و خلاصه همه شون عادت داشتن برن دفتر پدر بزرگ عروس برای  محاسبه و  دادن خمس و زکات و این کارا.

 این دفعه بعد از اینکه کارشون تموم شده، پدر و پسر  میرن یه سلامی هم به حاج آقا  بکنن که میشینن به حرف و صحبت  . به قول حاج خانوم جان که  میگفتن قسمت بوده برن خدمت حاج آقا  !!!!!! به پسر عموی مسعود میگه شما  جوون به این خوبی چرا تا حالا ازدواج نکردی . حتما سر درد و دل عموی مسعود هم باز میشه که ما میگیم و قبول نمیکنه ، که میگه به شما واجبه و باید ازدواج کنی و دینت کامل نیست . آخرشم میگه من یه نوه دارم . خلاصه  نوه شو که همین عروس باشه معرفی میکنه  و میگه من  وقت میذارم شما برین خواستگاری . نوه ی دختریشم هست .بابای خود دختر هم روحا×نیه . اینا هم گفتن چشم دیگه جلوی روش که نمیتونستن بگن نخیر ما نمیریم خواستگاری . خلاصه میرن و میان و میگن خوبه

تا اینجا رو داشته باشین من از داماد بگم . اینا رو مسعود بعدا بهم گفت . پسر عموی مسعود بازم مخالف بوده گفته اینو که اصلا نمیخوام و مامانش اینا اصرار که کی رو میخوای و نمیشه و دیگه نمیدونم جریان چی بوده که پسر عمو نه میگه آره نه میگه نه .همون روز عید  به مسعود گفته بود بهشون گفتم من به خاطر شما ازدواج میکنم به خودم باشه تمایلی ندارم حالا که اینجوریه برام فرق نمیکنه اگه شما میگین خوبه باشه . یعنی فکررررر کنننن!!!!! مامان باباشم میگن الان اینجوری میگی  دختر خوبیه و خانواده ش خوبن و دیگه چی میخوای . به خدا نمیدونم چطوری بوده فکر نکردن پسر با این سن و سال که راضی نباشه بعدا چی اونوقت . مگه بچه ست یه اسباب بازی بدن دستش ساکت بشه بگه خوبه خوششم بیاد !!!

اینجوری که من فهمیدم ( فوووضولم نیستما  من فقط کنجکاوم خواهررر!!!) اصلا با هم رودر رو هم نشدن یعنی یه بار فقط تو جمع اونم دختره رو گرفته با چادر اومده بقیه حرفاشونم تلفنی تازه یه دفعه . من موندم با یه دفعه حرف تلفنی تو این دوره زمونه چه جوری میشه تصمیم به ازدواج گرفت؟ همین سین جان مدتها مشغول نقد و بررسی داماد بود صد دفعه  حضوری شونصد دفعه هم تلفنی. اومد و رفت و  حرف زدن و بیرون رفتن تا بالاخره بله رو گفت .

حالا از عروس بگم .یه دختر بیست و یه ساله . یعنی یه چیزی در حدود بیست  و خورده ای سال با هم اختلاف سنی دارن . حالا  باز میشه گفت خیلیا  تفاوت سن دارن . بعد از اونا که  یه مدلایی   تو قرن ط×ینه بزرگ شده . یعنی تو این قرن حاضر یکی باشه که فقط رفته باشه مدرسه و بیاد خونه و  حتی پیش دانشگاهی هم نرفته باشه چون گفته قصد ادامه تحصیل ندارم !!!نه کلاسی نه درسی نه دانشگاهی نه جایی .آدم با دخترای این دوره زمونه مقایسه میکنه شاخ در میاره . اصلا دخترای این دوره زمونه هیچی . تو همین فامیل مسعود اینا دخترا دانشگاهو که میرن . 

 قیافه شم  معمولی . چشمای درشت و خوشگلی داشت ولی بقیه صورتش معمولی .خوشگلی به چشم نمیومد .حالا ظاهر که زیاد مهم نیست بالاخره هر کی یه قیافه ای داره . شایدم به خودش برسه بهتر بشه ابروهاشم حتی بر نداشته بود .آرایشی هم نداشت . تیپشم  باز معمولی . معلوم بود اهل ورزش و اینا هم نبوده  چون هنوز هیچی نشده   یه کم ش× کم داشت  و رو فرم نبود. (ملودی که از بیکاری گرفته عروس  مردمو اسکن کرده !!!!)

کم مونده بود برم بگم بابا اعتماد به نفستو . تو دختر  قرن حاضر !! نگفتی آخه آدم با یکی که بیست سال از خودش بزرگتره میره سنتی ازدواج میکنه بعد یه بارم فقط حرف میزنه اونم تلفنی در حد مثلا یه ساعت. طرفو هم یه بار  بیشتر نمیبینه . بعد یهو میگه بله  ؟؟؟!!!  اینجا دیگه باید بگن دختر جان  این چه جور جوی بود تو رو گرفت ؟؟؟به نظر من هر دو طرف کارشون عجیب بود . هم پسر عمو که اینوری میگه هر کی باشه فرق نداره. هم دختره . از اون بدتر دو تا خانواده ها  . نمیدونم والا شایدم برای من عجیبه . به من باشه که دوست دارم شاخ به سر بشم اصلا نمیتونم درک کنم این مدل اشتباهو تو ازدواج که شانسی آیا خوب شد آیا نشد !!!

 ما که رفتیم  خبر دادن و تبریک و این حرفا و گفتن عروس و خانواده شم میان. تو این فاصله حاج خانوم جان هی تعریف هی تمجید آی× ت الله فلانی و  پدرشون  مع ×مم  .اینجورین و اونجورین و  مومنن و دختر اینجوری تو این دوره زمونه مثل جواهره و   اوووووووووووه  چههه خبررررر !!!! منم که گوش کردم لبخند زدم .کل جریانو که چی شده و چطوری شده و کی رفتن خواستگاری و خلاصه   همه ی اطلاعاتو از حاج خانوم گرفتیم به سلامتی. البته فقط به من که نمیگفتن عمه ی مسعود بود و جاری جان و من . من که یه خورده گوش میکردم یه خورده سینا رو اینور اونور میکردم یه خورده با مائده حرف میزدم به خودم میگفتم ای کاش اردوانم با خودم میاوردم بالا. سرم بیشتر گرم بچه داری میشد!!!!

 یهو نمیدونم چی شد حاج خانوم دلشون خواست  یه حالی به احوالات من و جاری جان بدن !!! یعنی فکر کن وسط حرفاشون بگن دختر گرفتن از همچین خانواده ای سعادت میخواد  ما که دوتا پسر داشتیم چنین  شانس و سعادتی نداشتیم !!! منو میگیییی یهو این فکم اومد رو زمین . آخه حاج خانوم جان قربون اون زبون نکته گوتون آدم اینجوری مستقیم حرف میزنه ؟؟؟ گوشه کنایه رو واسه چی گذاشتن پس؟؟؟  شما نه شانس داشتین نه سعادتتتت؟؟؟!!!!   اقلا به در میگفتین دیوار بشنوه !!! جاری جانم  بیچاره داشت چایی میخورد فکر کنم چاییه یهو طعم زهرمار پیدا کرد چون بقیه شو نخورد با سر و صدا گذاشت تو پیش دستی .فکر کنم بدش نمیومد اون فنجونه رو یه طرفی پرت کنه !!!! 

من که هیچی جای خود دارم عروس نا خلففففف !! خوب جاری جان که از خودتونه !! فامیل شما هم هست انتخاب شما هم هست پسرتون که نگفته بوده اینو میخوام  . چنان جمع بستن دوتا پسر داشتیم سعادت نداشتیم که من و جاری جان اسممون دیگه عروس حاج خانوم نبود که . رسما شده بودیم پودرررر عروس!!!!!! بنده خدا عمه ی مسعود  فکر کنم فهمید حرفه خوب نبوده .گفت خدا رو شکر  شما که بهترین عروسا رو دارین.  آقا ما هی چشم دوختیم به دهن حاج خانوم که یه چیزی بگن .اگه  شما شنیدین  حاج خانوم جان یه جوابی به تاییدی یه تکذیبی چیزی تو جواب  جمله ی عمه ی مسعود گفتن ، ما هم شنیدیم !!!! منو جاری جان تو عمر جاری بودنمون یه بار اگه یه حس درد مشترک و احساس متقابل داشتیم همین بود .مادر شوهر با یه چوب هر دوتامونو زده بود !!!

منم از مواقعی بود مخم هنگ کرده بود هر کاری کردم نتونستم یه چیزی بگم با عرض شرمندگی کم آوردم. هم من خوردم هم جاری جان و حرف نزدیم . 

حالا از  برخورد عروس با بقیه بگم . اینا اومدن بعد معرفی کردن این دختره انگار داره با زیر دستاش احوالپرسی میکنه اصلا یه وضعی . چنان با فاصله وامیستاد به حرف زدن که هیچکی نتونه نه باهاش دست بده نه رو×بوسی کنه . مگه دخترعموهای مسعود که خودشون رفتن جلو روبو××سی کردن .با بقیه از دور سلام و تبریکی چیزی میگفتی یه ممنون میگفت به زووووور . بقیه ی مهمونا هم که بعدا  از راه  میرسیدن  و   میرفتن سلام علیک کنن تبریک بگن  ،  زورش میومد از جاش بلند بشه . انگار وصل بود به صندلی  خیلی دیگه هنر میکرد نیم خیز میشد!!!!خواهر شوهر بزرگه و سین جان دیرتر اومدن . اصلا برای اون دوتا که نیم خیزم  نشد از اونور میز یه ممنون گفت یه سر تکون داد !!!

در کل برای همه تا میتونست کلاس گذاشت  . ما که سلام علیک میکردیم  مائده هم  سلام گفت تبریک گفت . اصلا انگار نه انگار این بچه حرف زده  و با شوق و ذوق تبریک گفته . مائده  یه نگاهی به من کرد گفت نشنیدن ؟ منم لجم گرفت که محل نذاشته.  گفتم   عزیزم دخترم به شما سلام کرد تبریک گفت متوجه نشدین . برگشت مثل ماستتتتت یه نگاهی به مائده کرد گفت ممنون .حتی یه لبخندم نزد!!!!

بعد ناهار شد تا بعد از ظهر بشه طبق معمول با حاج خانوم و عمه ی مسعود و مائده سینا تو  یکی از اتاقا بودیم من سینا رو گذاشته بودم روپام که شاید معجزه شد تو جمع و سر و صدا خوابید .سین جان  و خواهر شوهر بزرگه و دخترای خواهر شوهر   هم اومدن  نشستن . خواهر شوهر بزرگه مثل اینکه با مامانش هماهنگ نبود جلوی روی ما تعریف عروس و خانواده شو کنه روی من کم بشه .گفت اینهمه سال برای آقا فلانی (پسر عمو ) زن نگرفتن نگرفتن الان اینو گرفتن ؟  وای وای چقدر افاده داره فکر کرده کیه  .سین جانم گفت آره منو بهش معرفی کردن بد برخورد کرد خیلی سرد جواب تبریکمو داد .نازدار خانوم منم که تا حالا ساکت بود سر درد دلش باز شد گفت عمه سین جان جواب سلام منم ندادن . حاج خانوم فوری گفتن از شما بعیده .روز به این مبارکی نشستین پشت سر مردم غیبت میکنین؟ ر جان اینا تقصیر شماست غیبتو شروع کردی . خیلی هم خوبه  چی میخوان از این بهتر . عمه ی مسعود هم گفت راست میگن فلانی خانوم منم به دلم ننشست . حاج خانومم که کوتاه بیا نبودن میگفتن خوبه .

کم مونده بگم حاج خانوم جان اگه منظورتون  منم که نکته ی ظریفو گرفتم روم کم شد دیگه بسه تو رو خدا انقدر دفاع بیخود نکنین . دیگه هیچکی حرف نزد و حرف تموم شد . بعد اون وسط یکی از دختر عموهای مسعود با عروس اومدن تو اتاق . اومد نه یه حرفی نه لبخندی نه هیچی . یعنی عین مجسمه !!!! دختر عموی مسعود گفت میخوان نماز بخونن . نمیدونم چه نمازی بود حالا . نماز ظهرو که  قبلا خونده بودن . بعد دختره صاف صاف وایستاده بود دختر عموی مسعود جانمازو آورد گذاشت رو زمین چادرم دستش داد . اصلا تکون نخورد جا نمازه رو پهن کنه . فکر کن دختر عموی مسعود خم شد براش پهن کرد این یه کلمه نگفت شما زحمت نکش یا خودم پهن میکنم . با اعتماد به نفسسسس چادرو رو باز کرد سرش کرد و رفت جلوی اینه اینور اونورشو صاف کرد موهاش بیرون نباشه . اینجا دیگه  واقعا میخواستم بگم اییی ول بابا تو دیگه کی هستی .

خیلی شیک نه یه ببخشیدی نه چیزی پشتشو کرد به همه وایستاد به نماز . حالا چه نمازی که انقدر طول داشت طول داشت یه قنوت داشت یه عالمه طولانی سجده داشت تموم بشو نبود .بعدشم جانمازه رو مرتب تا نکرد فقط اینورو رو اونور انداخت  چادرو  هم تا نکرد تلپ گذاشت رو جانماز هر دو تا رو گذاشت گوشه ی دیوار. حاج خانوم گفتن قبول باشه  .گفت سلامت باشین قبول حق . حاج خانومم مثل اینکه مهر این عروسه به دلشون نشسته بود حسابی .گفتن افرین دختر مومن و خدا شناس واقعا سعادت میخواد آدم روز  نامزدی انقدر به یاد خدا باشه نماز مستحبم بخونه . عروس بالاخره نمردیم دیدیم یه لبخند زد . اما لام تا کام حرف نزد سرشو انداخت رفت بیرون .

عمه ی مسعود هم به حاج خانوم گفت  خدا به خیر بگذرونه من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم  یخ تر از این عروس پیدا نمیشد این خط این نشون . حاج خانوم هم ول کن نبودن که بار اوله همه رو میبینه اشنا نیست هیجان روز نامزدی!!!!داره . منم که دیگه فک برام نمونده بود همینطور  از تعجب رو زمین بود باید جمعش میکردن !!!!! سین جان هم که در حال سوراخ کردن موبایل بود بس که اس ام اس میزد و احمد آقا رو کنترل از راه دور میکرد . یه سره مشغول بود . حالا ما بودیم یه اس ام اس میزدیم همیشه حاج خانوم هزار تا نکته ی ظریف برامون داشتن !!!! خنده دار بود وسطاشم  گزارش میداد که آخییی احمد آقا امروز رفتن زیارت . احمد آقا سلام میرسونن . احمد آقا جاشون خالیه !!!  کم مونده بود مثلا بگه احمد آقا امروز صبح تا حالا چند بار رفته دستشویی!!!

هنوزم عقد نکردن .یه صیغ××ه محرمیت خوندن همون روز عصر .  مسعود که میگفت همه اصرار داشتن عقد کنن خود پسر عمو گفته فعلا نه بعد محرم صفر . عموی مسعود هم به خاطر همین دیگه حرف عقدو نزده و به خانواده عروس گفته بعد محرم صفر مراسمو  میگیریم .برای خونه  ی خودشون رفتن  هر وقت شما امادگی داشتین برن  . سر خوندن ص×یغه محرمیت هم  عروس داماد اصلا همدیگه رو ندیدن نه داماد اومد بالا نه عروس رفت پایین .   سر انگشتر دست کردنم زن عموی مسعود  گفت صدا کنن داماد بیاد خودش انگشتر دست عروس کنه . آخرشم داماد نیومد  .مسعود بعدا گفت اومدن گفتن گفته بوده نمیرم بالا هر چقدرم مسعود و برادرش گفته بودن برو زشته گفته نه که نه . زن عموی مسعود اقلا با پسرش هماهنگ میکرد بعدا میگفت. اینجوری مجبور شد بعد پچ پچ با دختراش و برو بیا  ،بگه ببخشید گفتن میخوان خانوما راحت باشن سختشونه بیاد . اخرشم خود زن عموی مسعود انگشتره رو دست عروس کرد !!!

خلاصه که  جشن بود و پذیرایی و بازم از گروهای دف و تنبک آورده بودن بزنن و بخونن . گروهشون آقا بودن . خلاصه که این عروس اول تا آخر برای همه کلاس گذاشت  . هر چی که بود به قول عمه ی مسعود به دل ما  که ننشست حالا ایشالا به دل داماد بشینه که بازم بعید میدونم . یه چیزایی رو آدم میتونه امیدوار باشه من که  خیر و امیدی نمیبینم . امان از تجربه مادررررر!!!!!  ما این موها رو تو آسباب که سیاه نگه نداشتیم آخه !!!!

سینا هم اون روز رسما پدر منو در آورد . یعنی انگار من مینشتم این بچه بهش امواج منفی میرسید لب و لوچه ش میرفت تو هم . انقدر خسته م کرد خدا میدونه . جرات هم نداشتم از ترس نکته های حاج خانوم بگم بچه دلش برای باباش دلتنگی میکنه یه خورده بفرستم بره مردونه !!!! فقط وقتایی تونستم نفس بکشم بشینم که عمه ها یا دخترعمه ها یا دخترای دختر عموهای مسعود نی نی دوست میشدن سینا رو ب×غل میکردن به هوای چلوندن . منم از خدا خواسته بودم یکی بیاد به بچه توجه کنه بگم بیا مال تو  ببر !!!( ملودی سرشااار از ایییحساس مادرانه !!!)

اینم جریان روز عید غدیر . راستش من خیلی حرف دارم به اندازه ی یه دنیاااا !!! الانه که اون ضربدر قرمز بالاییه رو بزنین که  واویلاااا باز این حرفش گرفته اما نترسین فعلا وقتشو ندارم بیام  بگم باید کم کم هر وقت فرصت میشه بنویسمنیشخند

  
نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :