عید غدیر

سلامی گرم و پر از مهر و محبت و انرژی مثبت  از اعماق وجودم و  همه آرزوهای خوب و بهترینهااااا برای همه ی شما دوستای خیلی خیلی خیلی خیلیییییی گل و خوب و ناز و مهربونمبغل

انقدر شرمنده م که حتی نمیتونم بگم ببخشید نمینویسم . انقدر زیاد که حتی نمیتونم بگم قول میدم زود بنویسم چون میترسم بد قول بشم . شرمنده ی روی تک تکتون و همه ی مهربونیهاتون . فقط میتونم بگم دوستتون دارم دوست جونای خیلی گلم و نمیدونین چقدر شرمنده هستم.

در راستای طرح عید تا عیدی!!! که بچه ها گفته بودن اومدن عید غدیرو تبریک بگم بغلماچقلب. عیدتون مبارک باشه برای همه تون هر جای این دنیا که هستین یه عالمهههههه شادی و سعادت و سلامتی و خوشبختی و برکت میخوام و همه ی خیر و خوشیها .

امروز دلم خواست همه ی شادیهای دنیا رو براتون بخوام . نمیدونم چی شده امروز یه حس خوب دارم حسی که چند وقتی میشد نداشتم و انگار یادم رفته بود چنین چیزی هم میتونه باشه .خواستم بیام این حس خوبو با شما تقسیم کنم . نمیدونم چرا وقتی پریشون باشم نوشتنم نمیاد . میادا . خیلی وقتها بوده که بدترین روزا رو داشتم و اومدم اینجا نوشتم ولی این پریشونی از یه جنس دیگه بود از یه جنس خاص . نمیخوام توضیحش بدم کم کم که زبونم باز شد و به مرور تعریف کردم خودتون میفهمین منظورم چی بوده . بگذریم حالا .

حس میکنم بس که ننوشتم نوشتن یادم رفته !!!! نمیدونم چه جوری شروع کنم . خوب فهرست وار میگم

ما خوبیم . از کوچیک به بزرگ . سینا گوگووولی  بچه ننه ی واقعیییی خونه ی ما خیلی خوبه . کلی زحمتشو کشیدم تا شده ایننننن . یعنی اووووون !!! اخلاقش هنوزم بالا پایین داره و به جراتتت میتونم بگم سینا به منو مسعود ثابت کرد بچه داری یعنی چی . یعنی هر چی ما دوتا خاطره از بچه بودن و نوزاد بودن و کودک بودن !!!! مائده اردوان داشتیم بیل زدیم زیر و رو کردیم گذاشتیم وسط دیدیم نه بابا این پسره  نه به خواهرش رفته نه به برادرش برای خودش یلی یه تو کودک  اذیت کن بودن !!!!!

اردوان ناز و گوگوووولی هم خوبه . مثل همیشه شیطون و شیرین زبونو و خواستی . تازه دارم میفهمم پسر گوگووولی داشتن یعنی چی .وقتایی که میشینیم با هم عین دوتا آدم بزرگ حرف میزنیم یا وقتایی که من میشم یه پسر کوچولو و با هم شیطونی میکنیم .  حس میکنم اردوان داره کم کم بزرگ میشه رفته تو یه مرحله دیگه از رشد عقلی و خیلی برای این مرحله ذوق دارم . همین دیروز نشسته بود سینا رو نصیحت میکرد !!!!! فکر کن یه پسره ی یه وجبی بشینه کنار یه پسره ی نیم وجبی  دستشو  بگیره بگه ببین سینا من  برادر بزرگتم وقتی میگم نخور یعنی نخور حتما یه چیزی میدونم که میگم اینکار بده !!!!!  اینو برای این میگفت که سینا هنوزم عادت داره دستاشو تا مچ!!!!!! بکنه تو حلقش!!!!! حالا هی اردوان دست سینا رو میگرفت میاورد پایین با دستمال پاک میکرد این سینا دوباره میبرد تو حلقش و میخندید و فکر میکرد بازیه. آخرشم اردوان گفت سینا مگه من با تو شوخی دارم نخور دیگه بیا ببین این ماشینه چه خوشگله . بعد شما داشته باش که سینا مشغول کارواش ماشینه با دهنش بود .ازدوان گفت بده من بده من  همون دستتو بخور کمتر میکروب لیس بزنی!!!!

مائده ناز و نازدونه و نازدارخانوم و گوگولیییی و... هر چی بگم کمه از ناز بودنش، هم خوبه . میره مدرسه و  خانوم تر و باشخصیت تر و مهربونتر و فهمیده تر شده . یه روزی برام آرزو شده بود مائده با من اینجوری بشه که الان هست . فکرشم نمیکردم یه روز اینجوری مامان دختر بشیم .  نمیدونم چه جوری ذوقمو بگم از اینکه یه دختر گوووولی ناز و مودب و مهربون مثل مائده دارم و میتونم کیف کنم(شما بخون خر کیییف بششششم!!!!)  از دختر داشتنم و پزشو بدم . دختر گوگولی که میتونم کنار ش بشینم و دستاشو بگیرم و یه دنیا انرژی از اون دستای کوچولوی مهربون بیاد به تمام وجودم و با هم حرف بزنیم .دختر نازدونه ای که ب× غلش کنم و بچلونمش و بو××××سش کنم و بگم میدونی  چقدر دوستت دارم ؟  شیطنتو  نگاه خاصشو تو چشماش ببینم که میگه نههههه . منم بچلونمش و بگم یه دنیااااااااااا و اونم بگه منم همینطور خیلی دوستون دارم . وای خدا خوشبختی از این بالاتر

دلم خواست یه بار دیگه داد بزنم خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت

و اماااا خودم . خودمم میشه گفت خوبم . ظاهرم که همه چی مثل قبله . حرف زدنم راه رفتنم گفتن و خندیدنم کارای روزمره م و همه چیییی . درونم قاطی بود . خیلی قاطی . اونم بعدا زبونم باز  شد میفهمین چرا ولی الان بهترم . قرار بود از مهر برم سر کار دیدم اصلا نمیتونم گفتم من از فروردین سال بعد میام .  بدون حقوقم که هست اما بعضی وقتا مجبورم برای یه کارایی خودم برم یا تو بعضی جلسه ها که میرم . کار دیگه ای هم باشه دورا دور کمک میکنم و خدا رو شکر مشکل پیش نیومده و اونی که اومده خوب پیش میره .

مسعود هم خوبه . خیلییی خوبه . هم از نظر خوب بودنش هم اینکه هر چی بیشتر میگذره بازم میفهمم خدا چه نعمتی بهم داده . الان اون جمله خدا گر ز حکمت ببند دری ز رجمت گشاید در دیگری رو از ته ته  وجودم حس میکنم . مسعود برام رحمت بود  یه رحمت الهی انگار یه جایزه گنده از خدا گرفتم . اصلا نمیدونم چه جوری بگم این مدت بیشتر از همیشه از داشتنش خوشحال بودم و نمیدونم چه جوری میتونم براش بهترین باشم تا یه ذره از خوبیهاشو جبران کنم . همین الان که دارم اینا رو مینویسم دلم خواست برم تو دل و روده ش و قفسه ی س×ینه ش (ملودی جو گییییر!!!!) چیه خوب ایحساساتیییی شده خواهر !!!! به ما نمیاد ؟؟؟؟ سه تا بچه داریم که داشته باشیم (ملودی سوووت زنان !!!! در حال نگاه کردن به بالا سرش )

بقیه ی قبیله مونم خوبن .  زندگیای روزمره شونو دارن خدا رو شکر . از بینشون مارال و آرزو با هم مسابقه گذاشتن در اوردن یه نی نی دیگه به جمع قبیله هنوزم هیچکدوم خبری ازشون نیست و ما منتطریم ببینیم کی اول برنده میشه !!!!  آرزو میگفت ما مثل تو خر شانس نیستیم که نخوایم هم بشه میخوایم هم نمیشه گفتم تو مشغول باش  ضرر نمیکنی !!!! خلاصه مشغولن !!!!( ملودی که حیا نداره !!!!)

مانلی و دختر  بزرگه ی  خواهر شوهر بزرگه یا همون رجان !!!(ملودی با قیافه کج و کوله در حال بردن اسم خواهر شوهر !!!)  هر دو ازاد قبول شدن . یکی این سر دنیا یکی اون سر دنیا . مانلی که میره ق××زوین و  دختر خواهر شوهر میره پ××رند .  خلاصه شانس ما زد این دفعه خوشگل شانس!!! نبودیم این دوتا تو یه واحد نرفتن هر روز شاهد گزارش بیحجابی خواهرمون باشیم جواب پس بدیم به کل فامیل شوهر!!!!

این خبر دیگه خیلی ازش گذشته نگفته بودم گذاشته بودم  سر فرصت تعریف کنم  حالا میگم . علی هم تخصص قبول شد و تهران . یعنی همه داشتن شاخ در میاوردن که این چه جوری درست خونده . معلوم شد بددددد جووور درس خونده . رشته شم خوبه (نییییمییییگم تابلو نشه کجاست !!!) ولی رشته ی خوبی قبول شده و  شدیدا مشغوله امیدوارم همیشه موفق باشه . ما هم مراتب تبریکو  از کادو و گل گرفتن و بردن و تبریک گفتن به جا آوردیم همون موقع . ما که یعنی مسعود رفت من تلفنی تبریک گفتم. اردوانم بیشتر از همه ذوق کرده تا حالا میگفت بابا علی دکتره الان میگه بابا علی متخصصه . بعد شما قیافه ی حاج خانومو داشته باشین هر بار که اردوان اینو گفته و نگاه عاقل اندر سفیهشونو به من !!!!!

حاج خانوم جان گفتم  که یادم رفته بود ازشون بنویسم . خدا رو شکر خوبن و سرحال و سالاررررر . ماشالا بگم چشم عروسم شوررررر . اصلا چشم عروس کووووررررر!!!!!!(خودمو میگما دور از جون شماها !!!)  هنوزم در حال دادن حالی به احوالات عروس خلافی مثل من هستن خسته هم نباشن !!!! ولی دور از شوخی دوسشون دارم یعنی شدم ضد ضربه  . همون ملودی هستم میشنوم هیچی نمیگم و بگم هم با شوخی خنده و مهربونی میگم و مهمتر از همه اینکه اصلا ناراحت نمیشم. یعنی عادت شده یه اپسیلونم حرص نمیخورم و بیشتر خنده م میگیره برای همین ایشالا  سلامت باشن سایه شون رو سر ما. قلنبه بگن  انقد انقددددددد ما هم نوش جان کنیم .

سین جان هم خوبه . هنوز عروسی نگرفتن و ایشالا قراره بعد محرم صفر  عروسی بگیرن . احمد اقا هم مثل .... چی بگم مثال خوشگل باشه . آها این وسط نون باگت هست در میاری بعد فشار میدی خمیر میشه تو دستت !!!! اونم مثل همون خمیره تو دست سین جانه !!!!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوینا . تازه حاج خانوم جان میگن  بچه م هوش و حواسش شده احمد آقا اصلا به خودش نمیرسه !!!! ما هم با فک روزمین میگیم بلههههههه !!!!!!آخیییییی!!!!!!

بقیه  ی فامیل شوهرونم خوبن . با من که مثل همیشه با خودشونم که لابد روزی هزار بار قربون هم میرن ما خبر نداریم !!!!( ملودی که دست از سر فامیل شوهر برنمیداره !!!!)

خوب منو اینجوری نگاه نکنین خجالت میکشم . خوب درس نخونده بودم دیگه !!!خوب من وقت نداشتم تمرکز نداشتم تازه ترکیییده !! ببخشید زا××ییده بوده !!!! اصلا چیه خوب تا حالا ندیدین یکی ارشد قبول نشه ؟؟؟؟!!!!!!(ملودی قبول نشده طلبکارم هست !!!)

واییی اینو یادم رفت . مامانی و پدر بزرگ گل و ماه و دوست داشتنی مائده . قولی که داده بودنو  برای وقتی که سینا دنیا اومد بیان پیشمون ،عملی کردن و  ده روز اومدن پیش ما . بهترین ده روز بود برامون . انگار با خودشون مهربونی و شادی و برکت و خوبی آورده بودن . انقدر خوش گذشت و انقدر کنارشون ارامش داشتیم که نگو . یه شمالم با هم رفتیم و من تازه فهمیدم چقدر با شمال در کنار حاج خانوم اینا بودن فرق داشت . به معنای واقعی بهمون خوش گذشت و من که دوست داشتم بودنشون طولانی تر بود . امیدوارم بازم بیان و بازم ما رو اینجوری خوشحال و ذوق زده کنن .

دیگه دیگه .. دیگه از چی بگم ؟؟حرف زیاد دارما روم نمیشه پرحرفی کنم !!!( ملودی کم روووو!!!)

بچه ها من یه دنیا شرمنده م . وبلاگا رو نخوندم اصلا نمیدونم کی رمز عوض کرده کی آدرس عوض کرده کی حالش خوبه کی خدای نکرده خوب نیست . چه اتفاقی افتاده . فکر نمیکنم وقت کنه بشینم همه رو از قبل بخونم . تو رو خدا چیزی هست خودتون بیاین بگین من بدونم  بیشتر شرمنده تون نشم از این بیخبری .

آرزو جون من وقت نکردم ایمیل بزنم . نمیدونم میخونی یا نه . فکر میکنم پسر گوگولیت باید دنیا اومده باشه . تو رو خدا اگه خوندی یه خبری بهم بده ذوق مرگ بشم از خوشحالی .

نمیدونم چه جوری باید بگم شرمنده ی محبتاتون هستم و کامنتهاتون و نگرانیهاتون . میدونم رسمش این نبود که لال بشم حرف نزنم اما وقتی آدم دستش به نوشتن نره اصلا نمیره . اصلا نمیشه . نمیدونم چه جوری بگم . فقط میتونم بگم شرمنده .

 تا حالا نوشتم یه خاطره هم از خودم در کنم !!!! نه که تا حالا هیچی نگفتم الان موقع خاطره در کردنمه !!! این سریال س××لیمان هست . احتمالا خیلیا میبینین . جدای از جریاناش ، دیدین تو دوبله ش میگن ماشاالله و ان شاالله و غلیییییظ هم میگن ؟ یعنی من هر وقت اینو میبینم و یکی اون وسط این دوتا کلمه رومیگه نا خود آگاه ( البته خود آگاه !!!!) یاد حاج خانوم جان میفتم . یعنی اون ماشاالله گفتن و ان شاالله گفتن غلییییظشون . اون تاکید رو خود کلمه ی الله .

در همین راستا یه بار من باید میرفتم جایی و مجبور بودم سینا رو هم با خودم برم . جایی که چه عرض کنم داشتم میرفتم دادگاه .(جریان این دادگاه مفصله یه دعوای ح×قوقی داشتیم با یه یارو که حالا بمانددددد!!!!! بعدا مفصل میگم. این قسمتو بیخیال ) بعد  مقنعه چادر سر کرده بودم  آژانسم منتظر بود داشتم میرفتم . حالا شانس من از اون اتفاقا که سالی یه بارم نمیفته همون روز افتاد . یعنی مثل خورش××ید گرفتگی بود که هر از گاهی پیش میاد !!!! اون وقت صبح آسانسور یه طبقه پایین تر وایسته بعد در که باز بشه حاج خانوم جان و برادر شوهر جان وارد بشن !!! یعنی فک من دیگه کف اسانسور بود اونا هم بیشتر از من تعجب کرده بودن . اینجا بود باید میگفتیم چه تصادفیییییییی!!!!!! که کله ی سحر برادر شوهر جان اومده باشه دنبال حاج خانوم و از اونور بخوان برن جایی منم همون دقیقههههه!!!راه افتاده باشم بعد همون ثانیه !!!تو آسانسور همدیگه رو ببینیم .

بعد شما داشته باشین بعد سلام علیک حاج خانوم جان یه نگاهی به سرتا پای من بندازن بگن خیره ان شاالله اول صبحی  بچه به بغل با حجاب کامل !!!! کجا تشریف میبرین ؟ گفتم یه کار اداری دارم طول میکشه مریم خانوم نمیتونست سینا رو نگه داره با خودم میبرم . حاج خانومم گفتن مگه اینکه برای کار اداری  چادر رو سرتون بذارین دعا کنیم کار اداری شما هر روز باشه ان شالله . چقدر بهتونم میاد ماشاالله .

 وایییی من فقط داشتم تمام سعی و تلاش خودمو میکردم که نخندم . دیگه ببین چی بود برادر شوهر لبخند این سر تا اون سر میزد . منم داشتم خودمو خفه میکردم لبخندم نشه خنده !!!!!گفت حاج خانوم شما دعا کنین کار اداری من تموم بشه بشینم تو خونه اصلا بیرون نیام چادر لازم باشه !!! حالا تو پارکینگم ول کن من نبودن کارتون کجاست برسونیمتون . گفتم مرسی اژانس منتظره و حاج خانوم اصراررررر که بگین بره ما برسونیم . حالا شاید بنده خدا برادر شوهر وقت نداشته باشه منو برسونه کار داشته باشه حاج خانوم ول کن نبودن . فکر کنم مونده بودن من کجا کار دارم با اون حجاااااب!!!!!

بالاخره هر طوری بود تشکر کردم و رفتم  .سوار شدم یادم اومده بود .عین دیوونه ها زده بودم زیر خنده . فکر کنم راننده اژانسه تو دلش یه بسم الله گفت که این زنه خل و چل چیه سر صبحی بچه به بغل سوار شده زده زیر خنده  !!!!! یه نگاهی از تو اینه کرد حتما تو دلش گفت خدا شفا بده خدایا منو از شر مسافر دیونه نجات بده  !!!حالا هر وقت یادش میفتم خنده م میگیره . حساس شدم به این ماشالله ان شا الله گفتن حاج خانوم . (خدا عروس نکته سنج پررو نصیب نکنه والا چه میکشن این حاج خانوم !!!!!)

امروزم به مناسبت عید غذیر عموی مسعود جشن دارن و ما قراره بریم . منم چهار تا کادوی گوگووووولی گرفتم . برای مسعود و مائده و سینا که سید هستن برای اردوانم چون داداششون که هست حالا سید نباشه . مسعودم کادو گرفته برامون و مثل همیشه بلد نبود خوب قایم کنه من دیدم !!!!‌اصلانم به روی خودم نیاوردم نه !!!!!! اصلا الان نگفتم که !!!!! خوب چیکار کنم خواهر جان من حواسم به همه جای خونه هست دیگه مهم اینه که به خود مسعود نگفتم کادوهاتو دیدم !!!!! خلاصه که عید همه تون مبارک همیشههههههه تو اوج شادی و سلامتی ببینمتون .

برمیگردم . حتماااااااا . بازم دلم میخواد داد بزنم دوستتون دارم دوستای گلمممممم

 

 

 

  
نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :