شرح ما وقع
سلام دوستای خیلی مهربونم .
ببخشید که طول کشید تا من بنویسم . چون واقعا وقت نمیکنم . اگه سینا روم به دیوار!!!! منو شرمنده کنه و خواب باشه ، مائده اردوان هستن و بنده به عنوان یه مامان با کلاس باید به روحیات فرزندان بزرگتر هم توجه کنم (ملودی در حال صحبت کردن از نوع علمی رفتاری !!!!)
تازه وقتی هم که مائده اردوان لالا هستن مسعود هست و ایضا سینا که تا با صد تا ناز و ادا بخوابه دوباره بیدار میشه . منم همچون یه ارزو به دل همش میگم خدایا کی میشه یه شب سینا تا خود صبح تختتت بخوابه بعد ساعت ده صبح بیدار بشه ؟ اونم با لب خندون ؟؟؟(وصف العیش نصف العیش
!!!!)
خلاصه که هر از گاهی نشستم سرش نوشتم تیکه تیکه تا تموم شد . شما هم به علت طولانی بودن قسمت به قسمت بخونین و دو سه تا پست حساب کنین.
خوب برم سر تعریف کردن بیرون پریدن سینا . من صبح روز قبلش البته ساعت ده و نیم اینطوریا حس کردم که یه خبرایی هست . با توجه به تجربه ی قبلی میدونستم که شروعشه ولی به روی مبارک نیاوردم . یعنی آوردم ولی خودم تنهایی . به هیچکی نگفتم . راه رفتم دوش گرفتم موهامو صاف کردم حتی یه فسنجون هم گذاشتم تو آرام پز . برنج هم جداگانه تو پلوپز گذاشتم . وقتی دردا شروع میشد و میرفت تمام کارایی که بلد بودمو انجام میدادم و درد هم میومد و میرفت انقدر زیاد نبود که بیطاقتم کنه . حتی نذاشتم بچه ها بفهمن حالم با قبل فرق داره . همینطور نذاشتم مریم خانوم بفهمه و وقتی هم میخواست بره نگفتم بیشتر بمونه .
بالاخره بعد از ظهر دیدم داره جدی میشه و فاصله ها کمه دردا هم زیاد شده . به مارال زنگ زدم که بیاد و مراقب بچه ها باشه . گفتم به مامان اینا هم نگو این یه بارو جون من جلوی خودتو بگیر حرف نزن که نگران میشن بذار وقتی خواستم برم بیمارستان بیان . به مسعود هم از صبحش هیچی نگفتم تا نگران نشه فقط بهش گفتم که زودتر بیاد خونه و کمر درد و بیحالی رو بهانه کردم . چون میدونستم داره میاد تو راه هم هیچی بهش نگفتم . مارال که زود خودشو رسوند با ضحی گوگووولی خاله. به مائده اردوان هم گفتم که چه خبره و سینا داره میاد و براشون توضیح دادم که ما باید بریم بیمارستان . مارال به سعید هم گفته بود و اونم با فاصله ای نه چندان زیاد از مارال رسید .غیر از چک کردن وضعیت عمومی من و بچه هم کار دیگه ای نمیتونست بکنه و برای مع×اینات و بررسی های دیگه باید میرفتم بیمارستان .
اخرش به مسعود نگفتم تا اومد . دید مارال اینا هم هستن و منم در وضعیت وا رفته و گریان و نالان هستم . یه خورده طول کشید تا بریم چون همش در حال سفارش به مارال بودم تو اون حال و روز هی میگفتم اینو چک کن اونو چک کن ساکو دوباره باز کن ببین چیزی کم نباشه . یهو وسواسی شده بودم !!! بالاخره با رد شدن از زیر قرآن رفتیم . کلی هم ما دو تا خواهر گریه کردیم و دل همه رو من جمله بچه ها رو خون کردیم .هیچکی هم هیچی نخورد پلو خورشای من رو دست موند !!!!
بارون هم میومد وقتی راه افتادیم . تو ماشین هم همش ناله میکردم و گریه میکردم و شدیدا بیطاقت شده بودم . مسعود هم خودش طاقت دیدن ناراحتی و درد منو نداره .ولی از اون آدمایی هم نیست که اشکش دم مشکش باشه انقدر من ناله میکردم و بیطاقتی میکردم که گریه ش گرفته بود هی دعا میخوند هی منو آروم میکرد و هر از گاهی هم یه دستی به ش×× کم میکشید و با سینا حرف میزد که مامانو اذیت نکن خواهش میکنم . انگار اونم میفهمید باباش داره چی میگه و میگفت چشم !!!!
مامان اینا هم که سریع اومده بودن بیمارستان . یعنی ما که راه افتادیم مارال خبر داده بود. طوری بود که مامان و بابا و مانلی زودتر از ما رسیده بودن. منم که خاصیت دیدن مامانم و ننه من غریبم و لوس کردن خودمو دارم شدید . تو اون حال و روز هم که شدیدااااا لوس شده بودم انقدر گریه کردم انقدر ناله کردم که خدا میدونه مامانم و مانلی هم همینطور گریه میکردن . دیگه یه حالتی بود که میگفتم مامان اگه من مردم مراقب مائده اردوان باش مراقب سینا باش . اگه برنگشتم نری تو خونه م وسایلمو ببینی ها !!!!آدم واقعا باید خل باشه که این حرفا رو بزنه ولی تو اون شرایط حس مردن بهم دست داده بود . مامانم طفلکی چی کشید از دست من .
البته این ننه من غریبم بازی من برای بابا هم ادامه داشت . اگه فکر کردین مسعودو هم بی نصیب گذاشتم اشتباه میکنین چون همش در حال وصیت کردن به مسعود بودم . اونم رنگ و روی پریده و اشک تو چشم میگفت نگو این حرفا رو . اصرار عجیبی هم داشت که زنگ بزنیم دکتر بیاد س ×زا رین کن من نمیتونم تحمل کنم تو انقدر درد بکشی . منم اصرار عجیبی داشتم که نه تا وقتی بحث سلامتی من و بچه نباشه نمیخوام . تازه به دردای جون به لب رسون !!! نرسیده بود هنوز .
بعدشم که رفتم پروسه ی انجام کارا . یه دونه از ما × ما ها فکر کرد من آدم آهنی چیزی هستم . یعنی همون اول یه کاری کرد که فریاد من رفت به اسمون و کولی بازی در اوردم در حد تیم ملی . تا حدی که گفتم من همین الان از اینجا میرم یه بیمارستان دیگه . انقدر داد زدم که یه خانوم دکتر اومد . خداییش معلوم شد کار اون اشتباه بوده چون اگه ایراد از من بود اون دفعه هم باید همونقدر اذیت میشدم . بعدشم یه خانوم دیگه بود از ما × ما ها اون مرتب میومد چک میکرد و انقدر هم خوب و مهربون بود و ملاحظه میکرد که واقعا شرمنده ش شدم و یه عالمه دعاش کردم .
خیلی خیلی بهم سخت گذشت . یعنی فکرشم نمیکردم این دفعه انقدر اذیت بشم . شاید هم برای این بود که تنها بودم . میدونم الان یه عده منتظر فرصتن که بگن آها هنوزم یاد گذشته ها هستی !!! اما مهم نیست چون منظور از به یاد بودن لزوما علاقه مند بودن و وصل بودن نیست . اما سر اردوان تنها نبودم و علی کنارم بود و تحمل هم آسونتر . خلاصه که هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم از تمرکز و تنفس و مواقعی که میتونستم راه رفتن و اون خانومه هم انقدر مهربون بود میومد برام ماسا×××ژ هم میداد . اما خوب اونایی که این تجربه رو دارن میدونن مواقعی هست که هیچی جواب نمیده و آدم فکر میکنه همین الانه که بمیره از این درد .تو همون فاصله لیسته هم دستم بود هی دعا هم میکردم .ولی بازم مواقعی بود که دعا کردنم یادم میرفت تا دوباره بهتر میشدم دعا میکردم .
اپ××یدورال هم گرفتم . اگه اونو نمیگرفتم که مرده بودم رسما ولی اونم کم بود و طولانی مدت نبود چون گفتن هم زمانو بالا تر میبره هم بیشتر از این نمیشه بگیری . بازم همون خوب بود .هیچکی رو هم نمیذاشتن بیاد منو ببینه . دکتر هم که نبود و تلفنی گفته بود وضعیتو به من بگین و زنگ بزنین وقتش شد میام . یکی نبود بگه گیرم وقتش شد تا شما خودتو برسونی من زا××ییدم !!!
بازم انقدر زار زار گریه کردم و انقدر مسعود اصرار کرده بود که فقط دو دقیقه ببینمش گذاشتن مسعود بیاد منو ببینه اونم با اعمال شاقه . مسعود درست وقتی رسید که من رسما در حال جون کندن بودم . بازم اصرار داشت که همین الان دکتر بیاد سزا××× رین کنه .منم هی جیغ میزدم میگفتم نه نمیخواااام نگووووو این حرفووووو!!!! خلاصه که من هی ناله کردم جیغ زدم داشتم میمردم مسعود هم هی اشک میریخت و نگران بود و حرفای امیدوار کننده میزد . البته من به نتیجه ا ی هم رسیدم !!اونم اینه که از خوبیهای این مدل جون کندن و اینکه شوهر آدم هم شاهد باشه میتونه این باشه که زبان به اعتراف میگشاید !!!! یعنی شما داشته باش تو اون حال و روز حاج اقا گریاننننن سر درد دلش هم باز شده بود برای من میگفت که ملودی جان یادته این مورد اون مورد اینطوری بود اونطوری بود من مقصر بودم . خلاصه مواردی که تا حالا من میگفتم اینطوریه و مسعود میگفت نخیر اونطوریه !!! ، همه رو گفت تو راست میگفتی!!! شما تصور کن من حکم یه کش×یشی داشتم که مسعود اومده بود براش اعتراف کنه !!!!
منم در همان حال و روز حس خفه کردن مسعود بهم دست داده بود!!! به جای اینکه احساساتم لطیف بشه شوهرم کنارمه ارامش و امنیت و غیره باشه ، به خونش تشنه شده بودم گفتم الان میگی؟؟؟؟اینهمه من میگفتم میگفتی نه . نکنه به این نتیجه رسیدی که من دارم میمیرم !!!! تازه قاط زده بودم گفتم من میدونم بمیرم هم برات فرقی نداره فوقش یه ذره صبر میکنی میری یه زن دیگه میگیری عاشقش میشی اگه وقت کنی سر قبر منم میای شاید یه فاتحه ای نمازی دعایی چیزی هم برام بخونی !!!! تازه بعدش از مردن پشیمون شدم. احتمالا تو فکرم بوده که حیفه بمیرم و از این فرصت استفاده نکنم !!!! گفتم اصلا چرا بمیرم ؟بذار من خوب بشم ول نمیکنم که. همه رو صد بار به روت میارم !!!!! مسعود هم هی قربون ص× دقه میرفت میگفت باشه تو هر چی بگی حق داری . کلا اگه میگفتم ماست سیاهه هم میگفت آره سیاهه تو راست میگی !!!!
فکر کنم کلیه ی پرسنلللل هم یه فیضی بردن از این سخنان خوشگل من !!! لابد گفتن این تا حالا آدم بود و همکاری میکرد دعا میخوند هی میگفت میخوام شوهرمو ببینم .الان شوهره رو دید خل شد رفت !!!!! بدبختی این بود یواش هم نمیتونستم حرف بزنم هی ناله میکردم اون وسط به مسعود هم گیر میدادم !!!
بالاخره هم مسعود منو با روش گریه درمانی و حرفای خوب زدن درمانی و دلداری درمانی و قربون ص×دق و ناز کش×ی و بووو×××س و نا×××ز درمانی، ساکت کرد . منم گوشام دراز شد یهو شوهر دوست شدم !!!! تازه معذرت هم خواستم از حرفام تشکر هم کردم برای اینکه اونا رو به من گفت . اونم که باز طاقت دیدن حال و روز منو نداشت .خلاصه جریانی داشتیم . خوب شد بیست دقیقه بیشتر نبود وگرنه چی !!!!! داشت میرفت هم انقدر گریه کردم که تو رو خدا بذارین بمونه و مسعود هم همینطور میگفت یه دقیقه ی دیگه خواهش میکنم. اما نذاشتن گفتن باید بره و دو تا کفتر اشک ریزانو از هم جدا کردن که زیادی بق بقو نکنن !!!!
خلاصه که شبی بود از اون شبهایی که از خاطر آدم پاک نمیشه . از اون وقتایی که هر لحظه فکر میکنه الانه که نفسش بند بیاد و حس میکنه هیچوقت این دردا تموم نمیشه . واقعا یه سانت که میگن تو اون لحظه ها برای آدم ارزشش معلوم میشه که برای هر یه سانتش چقدر باید جونش در بیاد .
مامان و بابا و مانلی هم که همچنان بودن تو بیمارستان.آرزو هم اومده بود . سعید هم که اومده بود باز یه ساعتی بود بنده خدا بعدش رفته بود . مارال هم که مراقب بچه ها بود تو خونه . البته مادر جون عزیز چون هم رفته بودن خونه ی مامان اینا پیششون بودن . دیگه هم نذاشتن هیچکی رو ببینم حتی مامانمو هم نذاشتن . اونا هم طفلکیها فقط صدای ناله های منو میشنیدن . مسعود هم به گفته ی شاهدان !!!! همش راه میرفته و نگران بوده و دعا و قرآن میخونده و میگفته میرم پایین نماز بخونم و هی میرفته بر میگشته . روش هم نمیشده گریه کنه. مانلی میگفت هر بار میرفت میومد چشماش معلوم بود گریه کرده .
خلاصه که این همه عذاب و درد داشت به اخرش میرسید زنگ زده بودن که دکتر هم بیاد . منم طاقتم واقعا طاق شده بود دیگه تحمل نداشتم اصوات بنفش تولید میکردم و کلیه ی اصول ارامش و تنفس و اینا یادم رفته بود رسما .البته گاهی تو جیغ و دادم یه یادی از ائمه هم میکردم ولی تو یه مواقعی مدل اسم خودمم هم یادم نبود میشدم و شما بخون رسما به بییییییب خوردن افتاده بودم !!!!!
یه چیز دیگه هم بود که دلم میخواست تلافی تمام این دردامو سر دکتر بیچاره در بیارم. یعنی لجم گرفته بود در حد المپییییییک.چون اولا که دیر رسید. بعدشم وقتی دیدم همچین خوشحال و خندون و اتو کشیده !!! اومده به من میگه ملودی خانوم نذاشتی بخوابم . پسرت صبر نداشت دو سه ساعت دیگه بیاد ؟؟ حالا اون مثلا میخواست جو رو دوستانه کنه !!! من دلم میخواست بکشمش یه لیوان خونشو بگیرم سر بکشم دلم خنک شه !!!! چند تا جمله هم وسط جیغ و دادم مبنی بر اینکه نکنه خواب شما از درد من مهمتره و باید از اول تو بیمارستان میبودین هم نثار دکتر بیچاره کردم . اونم خداییش خوش اخلاقه دلداریم داد گفت شوخی کردم عصبانی نباش .
انقدر دیگه اصوات بنفش ایجاد کردم دلی××× وری رو روی سرم گذاشته بودم . بازم به گفته ی شاهدان صدام قشنگ بیرون میرفته بس که کولی بازی در اوردم . دست خودم هم نبود واقعا حس مردن داشتم فکر میکردم این دفعه دیگه زنده نمیمونم . نفسم بند میاد الان قلبم وامیسته بچه هام بی مادر میشن . خلاصه افکار مثبتی داشتم تو ذهنم که بیا و ببین !!!! رسما تو تصوراتم فکر میکردم عزرائیل الان همینجاست. الاناست که خودشو بهم نشون بده بگه میخوام ببرمت !!!! شدیدا منتظر بود یه چیز ماورا طبیعی ببینم که دال بر مردنم باشه !!! برای همین خیلی نمیتونستم همکاری کنم و به همین دلیل بیشتر اذیت شدم .
اما خوب بعد از گذروندن اون همه درد و فکر کردن که این شب هیچوقت صبح نمیشه ، بالاخره صبح هم شده بود و منم نمرده بودم !!!!عزرائیلم اگه بود که خودشو به من نشون نداد !!! و سینا هم دنیا اومد . مثل همه ی مادرا تو اون شرایط و بعد از اون همه سختی و عذاب منتظر بودم که ببینمش و صداشو بشنوم . اما انگار خدا میخواست بهم نشون بده اونایی که کشیدم درد نبود . انگار میخواست بگه دردای بزرگتری هم هست . سینا وقتی دنیا اومد ریه هاش رف× لکس لازمو نشون نداد و نفس نکشید و من فقط یه بچه ی کبود دیدم و جیغ زدم چرا صداش در نمیاد . دیگه تو حال خودم نبودم حتی با اون همه بیحالی سعی کردم بلند شم که نذاشتن . نمیفهمیدم چی شد فقط جیغ میزدم میگفتم بچه م مرده . هر چقدرم میخواستن آرومم کنن ساکت نمیشدم لاینقطع جیغ میزدم که بذارین ب ×غلش کنم ببینمش .مسعود بیچاره رو هم دق دادم همینطور که داد میزدم گفتم مسعود سینا مرده نمیذارن ببینمش نمیذارن ب×غلش کنم . دیگه ببینین مسعود چه حالی شده بود با شنیدن سر و صدای من . میگفتن نمرده . منم باورم نمیشد . انقدر تقلا کردم جیغ زدم داشتم میمردم . اصلا بقیه شو نفهمیدم . شوک شده بودم و داشتم خودمو خفه میکردم از جیغ و داد کردن . مسعود و مامان اینا هم طفلکی ها همه ی سر و صدای منو میشنیدن اونا هم بدتر از من نگران شده بودن .
بالاخره هم بچه رو اح × یا کرده بودن و تو مراق× بت ویژه بود . اما خوب من باورم نمیشد داشتم خودمو میکشتم میگفتم ولم کنین برم !! انگار اونا ول میکردن من میتونستم برم !!! واقعا فکرم کار نمیکرد . به مسعود هم گفته بودن بچه خوبه برگشته اما حال خانومتون خوب نیست . مسعود بیچاره هم که دیگه بعد اونهمه ناراحتی و استرس و نخوابیدن، افت فشار گرفته بوده و ضعف شدید که انقدر حالش بد شده بود برده بودن تو اورژانس بستریش کرده بودن . مامانم اینا که معلومه دیگه چی کشیدن .
منم که از حال رفته بودم تو یه حالت گیجی بودم . از بیحالی صدام در نمیومد فقط گریه میکردم هر چی هم میگفتن بچه خوب شده حالیم نبود .یه عمل کوچیک دیگه هم داشتم که به دکتر میگفتم من اونو نمیخوام زودتر تمومش کنین منو از اینجا ببرن .بذارین برای بعد . خوب شد دکتر عقلشو به دست من نداد و گفت نمیشه وگرنه دوباره یه دوره گرفتاری هم داشتم . آخرش تموم شد و منو روبراه کردن و بردن. مامان اینا رو که دیدم دوباره شروع کردم . مخصوصا که گفتن مسعود هم تو اورژانسه دیگه مطمئن شده بودم حتما یه چیزی شده . اصلا هم تو شرایطی نبودم که بتونم بلند شم یا راه برم یا برم ببینم چی شده . حرف هیچکی رو هم قبول نداشتم همش حرف خودمو میزدم .
تا مسعود اومد . اونم طفلکی با چه حالی. اصلا جون نداشت و رنگ و رو نداشت به زور رو پا بود و راه میرفت . مامان اینا رفتن بیرون که مسعود اومده راحت باشه . منم گریه و ناله دوباره که مسعود تو یکی اقلا راستشو به من بگو . هر چی گفت من همین الان دیدم خوبه مشکلی نداره و زنده ست من میگفتم تو هم دروغ میگی اگه مشکلی نداره چرا نمیارنش پیش من . مسعود گفت باید تو مراقب وی×ژه تحت نظر بمونه نمیتونن بیارن انقدر خوب نیست که پیش تو باشه . بازم من میگفتم تو اینطوری میگی منو آماده کنی من باورم نمیشه و زار زار گریه میکردم . انقدر قسمش دادم که هر چی هست بهم بگو من طاقتشو دارم اگه زنده نباشه هم دلم میخواد ببینم و ب ×غ لش کنم . نیای بعدا به من بگی زنده نمونده بود برای اینکه ناراحت نشی نشونت ندادم .مسعود هم گریه میکرد که این حرفا چیه میزنی و هی قسم میخورد که راست میگه . در هر صورت من که دست بردار نبودم و تو یه حالی بودم که نمیدونستم میتونم حرفشو باور کنم یا نه . میگفتم گیرم که درست بگی زنده هم باشه همین قطع تنف×× سی هزار تا مشکل براش پیش میاره .
خلاصه که روزی بود که درد و ناراحتی روحی و نگرانیش از صد تا دردای قبل بدتر بود .باز صدام در اومده بود انقدر گریه میکردم با گریه و بلند حرف میزدم و نالان بودم که مجبور شدن بهم آرام بخش بدن . از خستگی و اثر آرام بخشه خوابم برد .همش کابوس میدیدم میپریدم گریه میکردم دوباره بیحال میشدم خوابم میبرد . بدبختی این بود که از روز قبلشم بیحال بودم و تب داشتم و علائم سرم×ا خوردگی . حتی بیمارستانم رفتم گفتن تب داری . گلوم هم میسوخت . بعدشم دیگه بدتر شده بودم سرفه و آب بینیم هم که آویزووووون . تو اون هیر و ویری سرما هم خورده بودم .
حالا تو اون حال و روز ، عصرش که بازم خوب نبودم و هر کی رو میدیدم فقط گریه میکردم و دل تو دلم نبود که بتونم برم سینا رو ببینم که چی شده ، خواهر شوهر بزرگه با حاج خانوم اومدن ، به جای دلداری دادن و یا حداقل ساکت موندن ، یاد مشکلات شخصیش افتاده بود و یا شاید میخواست تلافی همه ی مشکلات بشریتو سر من در بیاره !!!!
موقعی که من داشتم میرفتم بیمارستان به حاج خانوم زنگ زدم تو اون حال و روز . گفتم داریم میریم و حاج خانوم هم گفتن به سلامتی و دعا میکنم و این حرفا. خواهر شوهر وسطی هم مرتب تماس میگرفته و حتی بعدشم زنگ زد با من حرف زد و دعا میکنم . سین هم زنگ میزد مرتب و با مسعود حرف میزد . برادر شوهر هم مرتب در تماس بود و با منم حرف زد و دلداری داد و گفت ما دعا میکنیم و این صحبتا . اما حاج خانوم و خواهر شوهر بزرگه عصرش اومده بودن مثلا عیادت تو بیمارستان .
خوب حداقل کاری که میتونستن بکنن این بود که به من بگن سینا خوبه و ایشالا خوب میشه و یه دعایی بکنن . یا اصلا میتونستن هیچی نگن بیان و برن . اما دیگه بخوان اذیت هم بکنن بی انصافیه . اونم وقتی که عمو جان پیش من بود آرزو بود مامانم بود . من ناراحت بودم گریه میکردم عمو جان هم سر منو ب× غ ل کرده بود دلداری میداد اونوقت خواهر شوهر اگه حرف نمیزد لابد همه میگفتن که این بچه زبون نداره !!!!
بماند . واقعا بماند که بدترین برخوردو کرد و به جای ساکت موندن ، به من حق داد که ناراحت باشم و خیلی ریلکس گفت باید هم ناراحت باشن این بچه حلقه ی اتصالشون به این زندگیه . انقدر حرفش بد و سنگین بود که جوابی نمیشد بهش داد . منم تو حالی نبودم که بخورم و حرف نزدم فقط همونطور که گریه میکردم داد زدم خدایا به من صبر بده که اینا رو نفرین نکنم . بعدشم خواهر شوهر عقیده داشت و به من گفت که به حرف گربه سیاه بارون نمیاد .تنها کسی که حرف زد عمو جان بود که گفت خانوم من به احترام اقا مسعود جوابتونو نمیدم . بازم بماند که جواب عمو جانو هم داد و اشاره هم کرد به من که حالا خوبه یه بچه ی صحیح و سالم برای برادرمون نیاوردن .
من چیزی نگفتم جز گریه کردن . ولی موندم حاج خانوم که انقدر هر چیز کوچیکی رو درباره ی من بزرگ میبینن و اگه یه کلمه بگم تا پدر منو در نیارن ول کن نیستن، چطور گوش دادن و یه کلمه به دخترشون نگفتن حرف نزن . البته گفتن ولی وقتی که همه چیزو گفته بود دیگه چیزی نمونده بود که خواهر شوهر بگه . اونم با یه لحن مهربانانه ای که ر جان هیچی نگو برو .یعنی ن×ا ز میکردن دخترشونو بهتر بود تا این حرف !!!!گیرم تو دشمن من هستی درسته جلوی عموم و دختر عموم و مامانم اینطوری بگی که مامان بیچاره ی من که هم غصه ی منو میخورد هم سینا رو و از دیشبش همش کارش گریه و نگرانی بود، بازم بغض کنه یواشکی روشو کنه به طرف پنجره اشکاشو پاک کنه ؟
مسعود هم نبود ولی اگر هم بود فکر نمیکنم فرقی میکرد . البته من اون حرفشو بیجواب نذاشتم و هنوزم که هنوزه ول کن نیستم و تا یه خواهر شوهری نسازم که صد تا خواهر شوهر از کنارش در بیاد !!!ول کن نیستم . چون شدیدا ناراحت شدم و در مورد این خواهر شوهر زدم به سیم آخر ول هم نمیکنم .
خلاصه که اون شب گذشت بازم شب ارام بخش گرفتم . مامان هم حالش خوب نبود اصلا جون نداشت که بمونه پیشم . مسعود هم باید میرفت به خاطر بچه ها و بیشتر مائده که خیلی ناراحت بود و گریه میکرد . خاله جون اون شب پیش من موند .فقط خدا میدونه تا صبح وقتایی که بیدار میشدم از ترس و کابوس چی به من میگذشت و چقدر هم خاله مو ناراحت کردم و اذیت کردم .
صبحش دوباره همه تماس گرفتن . حتی دایی های مسعود گفتن ما همه میریم حرم شفای سینا رو از امام رضا میخوایم . حتی مامانی و پدر بزرگ و خاله و دایی ها و زن دایی های مائده هم زنگ زدن . مامانی هم حالش مناسب شلوغی حرم و رفتن نیست اما گفته بوده منو ببرین تو صحن دعا کنم و بچه رو از امام رضا بخوام . خلاصه شرمنده کرده بودن مارو همه شون . حتی علی که به خون من تشنه ست و انقدر منو مسعودو اذیت میکنه ، وقتی عمو جان اینا بهش گفته بودن چی شده ، زنگ زده بود به مسعود گفته بود تو و ملودی برام مهم نیستین به خاطر اون بچه اگه کاری از دست من برمیاد بهم بگو .مسعود هم تشکر کرده بوده ولی علی گفته بود هر وقت خواستی بهم زنگ بزن . اونوقت عمه ش .... بیخیال اصلا .
منم که همچنان بال بال میزدم و ناراحت بودم . مسعود از صبح اومد . نزدیک ظهر بود که اجازه دادن بریم ببینیمش . ا ولین بار نبود که بچه مو تو اون وضعیت میدیدم . یاد اردوان افتادم و بعد از عملش . ولی اخه سینا یه ذره بود و اولین باری بود که میدیدمش. بالاخره بعد از گذشت حدود سی ساعت از تولدش ب×غ لش کردم و فقط اشک میریختم . ماسک هم رو دهن دماغم بود از ترس سرما خوردگی . میدونم نباید میرفتم اصلا ولی بازم خل شده بودم انگار فکرم کار نمیکرد که اگه مریض بشه چی .نمیتونستم بب×و سمش یا حتی صورتمو بهش نزدیک کنم . خیلی دردناک بود . با اون لوله ها و اون ات ل دستش .دلم میخواست شیر بخوره اما انقدر بیحال بود که اصلا علاقه ای نشون نمیداد . روز قبلش هم مرتب دوشیده بودم و دوبارم مامانم و خاله م برده بودن . دیگه نمیدونم میدادن بخوره یا میریختن دور!!!
تنها کاری که کردم چ×سبوندمش به خودم و اصراری نکردم شیر بخوره . فقط اشک میریختم . مسعود نا× زش کرد و باهاش حرف زد و دعا هم خوند . زیاد هم نذاشتن بمونیم گفتن باید برین . درسته وقتی دیدم و ب×غ لش کردم یه خورده خیالم راحت بود اما همچنان در حال بال بال زدن بودم .
دکتر اجازه داده بود که برم شی× ر بدم بهش . هر بار میرفتم یا نمیخورد یا یه ذره میخورد . فوری یا گریه میکرد یا دست و پا میزد یا اینکه خسته میشد اما همونم راضی بودم . شب هم دیدم همه هلاک شدن گفتم من خودم هستم شماها برین. من که نیاز به مراقبت ندارم . خلاصه نذاشتم هیچکی بمونه و خودم تنها بودم و کارم شده بود رفتن و سینا رو دیدن و گریه کردن و غصه خوردن .
دکتر گفته بود مشکل حادی نداشته و فقط برای مراقبت چهل وهشت ساعت باید تو مراقب و×× یژه بمونه وگرنه خودش نفس میکشه . فرداش هم مرخص بود اما گفتن بیست و چهار ساعت دیگه هم تو بخش باشه تا مرتب چک بشه که سعید گفته بود من خودم هستم چک میکنم و همون کارو تو خونه انجام میدم . اگه یه خورده ریسک بود میموندیم اما یه مدلایی انگار میخواستن بیخود یه روز دیگه هم نگه دارن . بازم مساله ای نبود اما من واقعا بیطاقت شده بودم نمیتونستم بیمارستانو تحمل کنم .
همون روز حاج خانوم و برادر شوهر جان هم اومدن . البته حاج خانوم که بیشتر نگران مسعود بودن و منم بهشون حق میدادم و خوشحال شدم که مرتب زنگ میزدن و مراقب حال مسعود بودن و بهش دلداری دادن و حتی اومدن . بالاخره تو یه شرایطی هیچکی به جز مادر آدم و خانواده ش نمیتونن آدمو آروم کنن و خوشحالیم از این بود که حاج خانوم اینا حواسشون به مسعود هست .
اما من اون روم بالا اومده بود . هنوز سینا رو مرخص نکرده بودن که حاج خانوم اینا اومدن . منم که قاطی کرده بودم . بعد از اونهمه استرس و اون حرفا نتونستم معمولی برخورد کنم و حرف خواهر شوهر و برخوردشو پیش کشیدم و گفتم ببخشید تا وقتی ر خانوم در حضور جمع از اون حرفایی که زدن معذرت خواهی نکردن من نمیخوام هیچکدوم از اعضای خانواده رو ببینم دیگه نمیتونم هر چیزی رو تحمل کنم معذرت میخوام . حاج خانوم که فوری گفتن باز شروع شد !!! منم با همون حال و روزم بلند شدم از جام . اصلا برام مهم نبود با بدبختی راه میرم یا سختمه . گفتم ببخشید من میرم بیرون تا شما راحت باشین . حاج خانوم هم هیچی نگفتن شاید برای این بود که دیدن من شدیدا زدم به صحرای کربلا و بعید نبود داد بیدادم بکنم
برادر شوهر اومد دنبالم گفت که برگردم و استراحت کنم و حتی گفت من به جای ر از شما معذرت میخوام . منم معذرت خواهی کردم ازش و گفتم شما چرا شما که به غیر از محبت و احترام کاری نکردین من هم شرمنده تون هستم هم معذرت میخوام اما این یکی رو نمیتونم چون ر خانوم خیلی زیاده روی کردن . اونم بنده خدا چیزی نگفت . خیلی هم نمونده بودن دیگه نمیدونم چی گفته بودن چی شنیده بودن ولی زود رفتن منم برگشتم لباسامو عوض کردم و خلاصه سینا رو هم اوردن و مامانم هم همه چی رو جمع کرد و رفتیم .
دلم میخواست بریم خونه ی خودمون . از اول هم نمیخواستم خونه ی مامان اینا باشم. گفتم هم مریم خانوم میاد هم اینکه مامانم چند روز بیاد و دیگه ما نریم اونجا ولی نشد . رفتیم خونه ی مامان اینا . سعید هم که همراهمون بود برای چک کردن وضعیت سینا .
بیشتر از هر چیز یه عالمه دلم تنگ شده بود برای دو تا گوگووولیهام .همش میخواستم بچلونمشون اما اون دوتا حواسشون به سینا بود و ذوق کرده بودن از دیدنش . البته اردوان که ترجیح میداد همش ب غ ل من باشه و از دیدن سینا هم ذوق کنه . بمیرم الهی براش . نمیدونم دل من بیشتر تنگ شده بود یا دل کوچولوی اون اما هر چی بود که من یه عالمه دلم برای بو کردن و بوو××س کردنش تنگ بود .
قبیله مونم همه اومدن دیدن . البته سری سری اومدن که یهو با هم نباشن تو اون وضعیت . سعید هم که واقعا زحمت کشید برامون . قبیله مون زیاد نمیتونستن سینا رو ببینن و خوشحالی نشون بدن . هم به خاطر اینکه مائده اردوان ناراحت نشن هم اینکه سعید گفته بود ب×غ لش نکنن و به عبارتی دست نزنن خراب میشه !!!!
مارال که طفلکی منتظر فرصت بود تا صحنه رو خالی از مائده و اردوان و ضحی که خودش هم یه پا مدعیه قربونش برم حساسیت داره رو مامانش ، دید شروع کرد چلوندن سینا . هر چی میگفتم نکن چرا عین این بچه ندیده ها اینطوریش میکنی میگفت عقده ای شدم چقدر نگاش کنم دست نزنم بو×××س نکنم !!!!
اون شب تا خود صبح سعید بیدار بود و مراقب سینا . مسعود هم پا به پاش بیدار بود . اونا تو هال بودن منم که رسما از پا افتاده بودم هم به خاطر سرما خوردگی هم حال و روز خودم انقدر خسته بودم رفتم تو اتاق گرفتم خوابیدم . هر بار مسعود بیدارم میکرد بهش شیر بدم بقیه ی کاراشو خودشون رسیدن . مامانم هم طفلکی تو همون هال بود تا خود صبح اونم نصفه نیمه خوابید همش بلند میشد.
کم کم آرامش برقرار شد .من که همچنان سرما خورده بودم و همش نگران بودم سینا نگیره که شانس اوردم نگرفت . سرفه هایی هم میکردم که تمام دل و روده م میومد تو دهنم !!!!
سینا روزای اول خوب شیر نمیخورد اما کم کم بهتر شد . ما هم همچنان خونه ی مامان اینا و زحمت دادن به مامان بابا . مانلی و مانی که خونه ی مادر جون بودن برای اینکه درس بخونن . مارال اینا هم بیست و چهار ساعت اول بودن . بعد رفتن هر روز سر میزدن . ما خودمون بودیم و بقیه هم میومدن دیدن و میرفتن . این وسط چیزی که برام عجیب بود اومدن علی بود .
هر روز عمو جان اینا میومدن دنبال اردوان میبردن یه ساعتی بود و خلاصه فرصت بهتری بود تا اردوانو بیشتر ببینن . علی هم میومده ظاهرا البته نه هر روز . تا اینکه بنا بر تعریف زن عمو جون ، اردوان از سینا تعریف میکنه و باباشو مجبور میکنه که بیا بریم داداشمو ببین . خوب علی میتونسته حواسشو پرت کنه یا وعده ی سر خرمن بده ولی اینکارو نکرد و خیلی تعجب کردم که فردا شب اون روزی که به اردوان قول داده بود میام ، اومد .من که از اتاق بیرون نرفتم . مسعود و بابا هم بودن . عجیب تر اینکه علاوه بر گلی که اورده بود ، یه نیم سکه کادو داد به اضافه ی دوتا کادو برای مائده و اردوان .مسعود سینا رو برد و اردوان هم بالاخره داداششو نشون داد . علی هم خیلی معمولی بوده . البته نمیتونست حرفی بزنه مامان اینا همه بودن . اما خوب اونطور که شنیدم با روی خوش تبریک گفته به مسعود . سینا رو هم تمام مدتی که بوده ب ×غ ل خودش نگه داشته . تازه شاخ به سر شدم که مسعود گفت علی گفته ملودی حالش چطوره و به ملودی هم تبریک بگو . این دیگه از اون حرفا بود تا همین اواخر که داشت ما رو زنده زنده قورتتتت میداد !!! یهو خوب شد . بعدشم با تلفن و اس ام اس ما رو مستفیذ نکرد خدا رو شکر .خدا کنه رو همین مود بمونه دوباره اون روش بالا نیاد .
اما از حاج خانوم جان اینا بگم که دیگه به من زنگ نزدن و نیومدن دیدن . فقط خواهر شوهر وسطی دو سه بار تماس گرفت و احوالپرسی کرد و گفت میام تهران. بقیه هم فقط به مسعود زنگ میزدن . حتی سین جان .یا شبا زنگ میزدن میگفتن گوشی رو بده با مائده هم حرف بزنم . برادر شوهر هم به مسعود زنگ میزد اما شب میزد و میگفت گوشی رو بده ملودی خانوم و با منم احوالپرسی میکرد . ی جان و برادرش هم همینطور حتی پسر کوچیکه شم یه بار وقتی باباش زنگ زده بود با منم حرف زد و تبریک گفت و میگفتن میایم پسر عمومونو میبینیم و این حرفا .جاری هم که اصلا نه اومد نه زنگ زد نه به روی مبارکش اورد که بابا تو بالاخره بچه زا××ییدی یا نه !!!
انقدر که بقیه ی فامیلاشون ما رو شرمنده کردن زنگ میزدن از اینور اونور ، اینا نزدن . حتی دایی بزرگه مائده هم با خانومش و بچه هاش یه شب اومدن دیدنمون و خیلی هم کم موندن گفتن فقط میخواستیم ببینیم و تبریک بگیم مزاحم نمیشیم بعدا میایم خونه تون .
منم همچنان سر حرفم بودم که تا از من معذرت نخواسته نمیخوام هیچکدومو ببینم اونا هم اصلا نیومدن که به من این فرصتو بدن ادا در بیارم !!!! دوتا دایی های مسعود گفته بودن که میخوان بیان تهران خواهر شوهر وسطی هم میخواست بیاد . برای همین مامان گفت یه دفعه همه شونو دعوت میکنم . منم مخالفففف شدید که برای چی شما اینکارو بکنین هر کی میخواد بیاد میاد یه دقیقه میشینه ما رو میبینه میره اصلا من میرم خونه مون بیان اونجا . ولی بازم مامان بابا گفتن نه زشته ما دعوت میکنیم . همون روز جمعه ای که شبش میخواستیم بریم خونه مون ، برای ناهار مامان همه رو دعوت کرد . کلی هم زحمت کشید . البته غذا که نمیتونست درست کنه با اونهمه خستگی و شلوغی بودن ما اونجا . غذاها رو از بیرون سفارش داد اما همین جمع و جور کردن و دسر و میوه و شیرینی و ظرف و ظروف خیلی بود خوب . درسته همه اومدن کمک کردن ولی بازم سخت بود .
تازه چون بازم باید جدا سازی میشد مامان خونه ی مادر جون اینا رو گذاشت برای اقایون و خونه ی خودشون برای خانوما . همه رو هم دعوت کرد از خود حاج خانوم اینا و خواهر شوهرون و برادر شوهر اینا گرفته تا دوتا دایی های مسعود و یکی از خاله هاش که تهران هستن و عمه ی مسعود و عمو زن عموی مسعود . مادر شوهر پدر شوهر مارالو هم دعوت کرد . فامیلای خودمون به مامان گفتن شلوغ میشه خسته میشی ما که اومدیم دیدیمشون . فقط خاله جون خودش تنها بود و عمه جون هم تنها و مادر جون پدر جون و عزیز جون . اونا هم برای کمک بودن بیشتر تا مهمونی .
حالا جالب بود مامانم زنگ زد دعوت کنه حاج خانوم گفته بودن ملودی خانوم گفتن نمیخوان ما رو ببینن . مامان هم گفت من شما رو خونه ی خودمون دعوت کردم ملودی که دعوت نکرده . بازم قبول نکرده بودن گفتن ما مزاحم نمیشیم و تازه گله هم کرده بودن از من !!!دیگه باید میگفتیم جل الخالق !!!! مامان منم که همیشه ساکته و حرف نمیزنه و مثل من جواب دولا پهنا دادن بلد نیست . هیچی نگفته بود وطبق معمول گوش کرده بود . ولی اخرش مثل اینکه قبول کرده بودن بیان .
واقعا بدبختیه ها . آدم زحمت بکشه اونوقت گله هم بکنن . انقدر به مامان غر زدم که خدا میدونه همش میگفتم اینهمه زحمت کشیدی مگه قدر میدونن فکر میکنن لابد ما وظیفمونه . خلاصه داشتم میترکیدم از غر!!! مامان هم هی میگفت عیب نداره شر درست نکن بذار بیان برن بعد بلند شو برو سر خونه زندگیت حرف هم نزن . اونطوری بخوان بیان خونه ت کسی نیست برای پذیرایی دست تنهایی .البته مامان همه رو کلی دعوت کرد. دیگه گفته بود به ز خانوم و زخانوم هم از قول من بگین . اونطوری نبود که زنگ بزنه یکی یکی دعوتشون کنه . اما به دایی ها ی مسعود و عمه و خاله و عموش زنگ زد .
خلاصه که اومدن.منم مترصد فرصت بودم اساسییییی که بیمحلی کنم به خواهر شوهر بزرگه حالشو بگیرم . یعنی شما منو همچون پ ل ن××گ کمین کرده برای شکار تصور کن !!!! خواهر شوهر هم مثل اینکه دست منو خونده بود برای ناهار نیومد . اما بقیه اومدن . منم بیمحلی نکردم ولی تحویل هم نگرفتم خیلی معمولی بودم . جاری جان هم که بالاخره قدم رنجه کرد. باز من اون حس جاری بودنم قلنبه شده بود شدییییید . یعنی اگه هیچی نمیگفتم تا الان خفه شده بودم !!! درسته گفتم بیشتر از اینکه از دستش عصبانی باشم دلم براش میسوزه. اما شامل اون روز نمیشد . چون من که باهاش کاری نداشتم یعنی نمیتونست این مدت یه زنگ بزنه ؟؟؟؟
وقتی اومد و سلام علیک کردیم تا گفت مبارک باشه ملودی خانوم خوب هستین ، من به جای تشکر گفتم از احوالپرسی های شما کم کم داشتم شک میکردم نکنه خبر دنیا اومدن سینا به گوش شما نرسیده کم مونده بود خودم بهتون زنگ بزنم خبر بدم که زا××یمان کردم !!! مخصوصا هم طوری گفتم حاج خانوم هم بشنوه سین جان هم شنید ایضا یکی از زن دایی های مسعود .جاری هم گفت دو رادور احوالپرس بودم .منم گفتم خیلی ممنون لطف دارین . البته اینا رو با لبخند گنده گفتما نه طلبکارانه .
ولی سر سنگین بودم یعنی نه که قیافه بگیرما . ساکت بودم . یا به بهانه ی شیر دادن میرفتم تو اتاق طول میدادم .از همه بیشتر هم سین جان برای سینا ذوق میکرد .خواهر شوهر وسطی هم ذوق میکرد اما نه به اندازه ی سین . از بس بچه دوسته سین جان همیشه هم بچه ها خیلی دوستش دارن . حاج خانوم هم البته تا فرصت میشد سینا رو ب غل میکرد اما سین بیشتر ذوق داشت .جاری هم که اصلا دست نزد به بچه طرفشم نیومد . فقط یه بار که سین جان ذوق کنون ب غ لش کرده بود و نشونش داد که ز خانوم ببینین چه نازه گفت آره هزار ماشالا خدا حفظش کنه .
بعد از ناهار مسعود اومد سینا رو برد تا هم آقایون ببینن هم اینکه دایی بزرگه ی مسعود تو گوشش اذان اقامه بگن . البته مسعود اولین باری که سینا رو دید خودش تو گوشش خوند . ولی برکت گفتن دایی بزرگه ی مسعود هم محفوظ بود . مخصوصا که دوتا دایی هاش و خانوماشون زحمت کشیده بودن برای همین از مشهد اومده بودن . مسعود اومده بود دنبال سینا به مارال گفتم سینا رو ببر بده. رفت دیدم دوباره بچه به بغ ل اومده گفت اقا مسعود گفتن ملودی یه لحظه بیاد کارش دارم . انقدر دیگه حرص حاج خانوم در اومده بود که نتونستن هیچی نگن . تا من میخواستم برم گفتن بفرمایید برین گزارشتونو به مسعود جان بدین . منم که شده بودم عروس هیولااااا !!! دیگه قندون نبودم گفتم خدا رو شکر حاج خانوم خودتون هم قبول دارین که گزارش دادن هم داره !!!
مسعود منو دید گفت چرا خودت سینا رو نیاوردی چی شده باز ناراحتی و خلاصه فکر میکرد من قهرم یا وسط صحرای کربلا هستم که نرفتم سینا رو بدم بهش . گفتم نه خوبم مشکلی نیست .
خواهر شوهر که اومد هنوز مسعود سینا رو نیاورده بود . من کنار دست مادر شوهر مارال بودم داشتیم حرف میزدیم خواهر شوهر وسطی هم بود . اون که اومد من کلا خودمو به ندیدن زدم . یه بار شدم مثل خودشون که همیشه همین کارو میکردن .یعنی نه تکون خوردم نه نگاه کردم . همینطور که داشت سلام علیک میکرد . مادر شوهر مارال دید مثل اینکه من خیال نشون دادن هیچ حرکتی از خودم ندارم گفت خواهر شوهر ت اومده . منم باز یه طوری که خواهر شوهر وسطی هم بشنوه گفتم بله خانوم فلانی میشناسمشون دیدم اومدن .
اگه میشد اصلا از جام بلند نمیشدم سلام علیک کنم انقدر مامانم چشم و ابرو اومد و خلاصه زشت هم بود بلند نشم ، بلند شدم یه سلام خالی گفتم و یه تکون سر دوباره تالاپپپپپ نشستم . اونم جلو نیومد نشست کنار دست حاج خانوم هی پچ پچ میکردن . منم که تابلووووو بیمحلی میکردم.دختراشم نیاورده بود خودش با شوهرش اومده بودن اونم که رفته بود مردونه .هر چی هم تعارف کردن برداشت ولی لب نزد . حتی یه چایی هم نخورد .کادوشو هم داد به مامانم با یه دسته گل که اورده بود . مامانم تشکر کرد برد گذاشت رو میز کنار کادوها . منم نه هیچی گفتم نه به روی خودم اوردم .
بعد که مسعود سینا رو آورد خواب بود . شیر هم دوشیده تو شیشه داد بودم اونو هم خورده بود در حال دیدن هفت پادشاه بود که مسعود اوردش .من اگه جای خواهر شوهر بزرگه بودم روم نمیشد برم خونه ی پدر مادر طرف با اون حرفایی که زدم ولی اگه میرفتم هم ساکت میموندم . سینا ب×× غلم بود تو هال وایستاده بودم سین جان اومد باز ذوق کنون قربون ص دقه ی سینا میرفت منم دادم ب غ لش خودمم وایستاده بودم تا دوباره بگیرمش ببرم تو اتاق . دیدم خواهر شوهر بزرگه بلند شد اومد حاج خانوم هم همراهش که سینا رو ببینه .
منم حرصم گرفت که اون حرفا رو زده الان اصلا انگار نه انگار . شمشیرمو از رو بسته بودم شدییییییید . خوب شد اتفاقا که جاج خانوم هم همراهش اومد . لابد فکر کرده بودن من جلوی حاج خانوم هیچی نمیگم . خبر نداشتن من رسما هاپو هستم . بدون اینکه به من محل بذاره همینطور که ب غ ل سین جان بود اومد نزدیکش و شروع کرد هزار ماشالا و عمه قربونش بره الهی . منم دیدم الان وقتشه نگم میترکم !!! گفتم ببخشیدا ر خانوم تو بیمارستان که حلقه ی اتصال من به زندگی برادرتون بود و بچه ی صحیح و سالم برای برادرتون نیاورده بودم. چی شد ؟ الان عمه قربونش بره ؟ فکر کردین من یادم میره ؟ گفته بودم که باید از من معذرت خواهی کنین.
همزمان هم سینا رو از سین جان گرفتم گفتم بیزحمت بده من سین جان فعلا این بچه به سنی نرسیده که اختیارش دست خودش باشه . اگه من مادرشم دوست ندارم ر خانوم قربونش بره . خواهر شوهره هم یهو رگ خواهر شوهریش زد بالا گفت مامان ببینین یه بچه اورده چیکار میکنه حالا اولشه . منم گفتم هر چی دوست دارین فکر کنین . صبر و تحمل آدما هم اندازه ای داره . راه افتادم رفتم به سین هم گفتم سین جان شما بیا تو اتاق سینا رو ب غل کن عزیزم .
سین هم نیومد گفت خوابیده میترسم بیدار بشه بعدا میام . گفتم پس با اجازه من میرم .راهمو کشیدم رفتم . ولی انقدر حرص خورده بودم دستام همینطوری میلرزید. مارال اومد براش تعریف کردم گفت تو که جوابشو دادی چرا انقدر حرص میخوری؟ گفتم نمیدونم دست خودم نیست . تا حدی که یه خورده موندم بعد رفتم بیرون . بازم اصلا به طرفی که خواهر شوهر نشسته بود نگاه نکردم . اونم فوری بلند شد خدا حافظی کرد رفت موقع رفتن هم طرف من نیومد از دور سر تکون دادیم به هم . تا حدی که همه فهمیدن این یه چیزیش هست ایضا من . خوب تابلو هه دیگه وقتی با همه رو بو××8 سی میکنه سلام خداحافظی میکنه به من محل نمیذاره منم متقابلا محل نمیذارم یعنی داریم همدیگه رو انقد انقد میکنیم !!!
همه شونم شرمنده کرده بودن کادو اورده بودن که تشکر کرده بودم دونه دونه. به مارال گفتم کادو ها رو جمع کن ببر تو اتاق . خودمم هم یه خورده بعدش رفتم اونایی که خود حاج خانوم و سین جان و خواهر شوهرون و جاری جان اورده بود جدا کردم.همه شونم عین هم بود سکه بود . حاج خانوم که میخواستن برن بردمشون تو اتاق و گفتم ببخشید حاج خانوم من جلوی خانواده م و فامیلای خودم و شما هیچی نگفتم کادو رو هم گرفتم و دست همگی هم درد نکنه اما متاسفانه من نمیتونم کادویی قبول کنم .لطفا اینا رو برگردونین بگین من قبول نمیکنم . وقتی به من احترام نمیذارین کادو هم نمیخوام .
حاج خانوم هم شروع کردن باز دوباره نکته گفتن به من که شما بس نمیکنین ر جان یه چیزی گفت بزرگتر بود شما دنباله شو گرفتین . منم گفتم ببخشید حاج خانوم من هم دوستتون دارم هم براتون احترام قائلم اما این یه موردو نمیتونم. بیزحمت بگیرین . اخرشم خودم باز در یه حرکت ضربتی کیف حاج خانومو از رو تخت برداشتم یه با اجازه گفتم باز کردم یکی یکی گذاشتم تو کیفشون . بغض هم کرده بودم صدام میلرزید ایضا دستام .حاج خانوم هم گفتم شما نگیرین من الان میبرم میدم به مسعود جان . گفتم اقا مسعود خودشون میدونن اگه صلاح میدونن بگیرن به من مربوط نیست تا اونجایی که به من مربوط میشه من نمیخوام .
خلاصه برگردوندم . حاج خانوم هم به مسعود گفته بود و میخواستن که کادوها رو بدن به مسعود که مسعود هم گفته بود منم نمیگیرم و نگرفته بود .
بعدشم که وسایلمونو هم قبلا جمع کرده بودم بازم مارال و مانلی کمک کردن جمع و جور کردیم . شب اومدیم خونه ی خودمون . بازم با اون همه خستگی مامان و بابا همراهمون اومدن و تو خونه هم مامان وسایلمو جابجا کرد . هر چقدر هم مسعود گفت شما زحمت نکشین من خودم هستم باز مامان کار خودشو کرد البته مسعود هم بهش کمک کرد . خلاصه مثل همیشه منو شرمنده کردن مامان بابا با مهربونیشون و زحمتایی که کشیدن .
خیلی هم میگفتن بیشتر بمونین خونه ی ما اما نمیشد. هم اینکه مانی و مانلی باید درس میخوندن و خونه ی مادر جون بودن . هم خیلی زحمت بود مامانم طفلکی از صبح تا شب سر پا بود تازه نصف شب هم باز صدای سینا رو میشنید میومد کمک . مسعود هم از سر کار میومد اونجا .با اینکه هیچی نمیگفت اما خودم فکر میکردم شاید راحت نباشه یه مدت طولانی. تو خونه راحت تره مائده اردوان هم درسته کلی کیف میکردن و همه بهشون میرسیدن و بازی میکردن و خوش بودن اما بالاخره باید تو خونه ی خودشون باشن وباید میومدیم .
خودم هم بهتر بودم مریم خانوم هم که میگم صبح به صبح میاد تا عصر و خلاصه هستیم .
اما در مورد کادوها برادر شوهر زنگ زده بود به مسعود که کادوها رو بگیره مسعود هم گفته بود نه ببخشید من نمیتونم . بعد به من زنگ زد گفت من کادو ها رو میارم خونه تون شما از دست من قبول کنین . منم گفتم به خدا من شرمنده ی شما هستم میدونم اینکه آدم حساب یه نفرو تو خانواده با همه یکی کنه درست نیست .اما ر خانوم یه کاری کردن که من با اجازه تون میخوام از شما خواهش کنم به جای اینکه منو شرمنده ی محبتتون بکنین ، با ر خانوم صحبت کنین که معذرت بخوان . این حرفا رو اگه به خود من میگفتن هم درست نبود چه برسه به اینکه جلوی عمو جان و دختر عمو و مامان من گفتن . برادر شوهر هم گفت شما حق دارین من صحبت میکنم و چشم و خلاصه دیگه حرف کادو ها رو هم نزد .
حاج خانوم هم مرتب به مسعود زنگ میزدن و ابراز گله و ناراحتی . مسعود هم گفته بوده که کار ر اشتباه بوده هر کی جای ملودی بود همین برخوردو میکرد . تا یه بار زنگ زدن به من که ملودی خانوم شما از محبت پسر من سو استفاده میکنین میخواین بین این خانواده اختلاف بندازین این کارا چیه میکنین . منم گفتم ببخشید من کاری نکردم آقا مسعود هر طورخودشون راحتن بیان و برن شما هم قدمتون روی چشم تشریف بیارین خونه ی پسرتونه خواهر برادرا هم همینطور من مجبور نیستم بمونم . میرم خونه ی مامانم اینا .
باز حاج خانوم گیر دادن به من که جای خواهر شماست یه حرفی زد منم که گفتم ببخشید من اگه خواهر بزرگتر نخوام چیکار باید بکنم . خلاصه من گفتم حاج خانوم گفتن . آخرشم بازم حرف خودمو زدم که باید معذرت بخوان . حاج خانوم هم گفتن من به ر جان گفتم اشتباه کرده اونم گفت منظوری نداشتم همین که رفتم خونه ی مادرشون یعنی کدورتی هم بوده از بین بره !!! منم چشام یهو شد انقددددد . گفتم ببخشید حاج خانوم ما تا حالا از بین رفتن کدورت این مدلی ندیده بودیم از قول من به ر خانوم بگین شجاع باشن اشتباهی کردن قبول کنن بزرگ و کوچیک هم نداره مگه عمو جان من بزرگتر نبود جای پدرشون نبود که این حرفو زدن اصلا باید از عمو جان منم معذرت بخوان .خلاصه که حاج خانوم هم باز کوتاه نمیومدن و مادر شوهر عروس مکالمه ی دل انگیزی داشتیم !!!
از اونورم نمیدونم چی شده بود که خواهر شوهر بزرگه خودش زنگ زد خونه مون دیدم اووووووه طلبکاره یه چیزی !!!! همچین با اعتماد به نفس حرف میزد که خدا میدونه .گفت شما فرصت از این بهتر گیرتون نمیومد اگه من اینا رو نمیگفتم چه بهانه ای داشتین که قطع رابطه کنین . منم گفتم احتیاج به فرصت ندارم همینطوری هم از یکی خوشم نیاد انقدر اعتبار دارم پیش شوهرم که بگم نمیخوام ببینمش اونم بگه هر طور خودت میخوای چون میدونه من ادم مردم آزاری نیستم مثل بعضی ها که حرفو سبک سنگین نمیکنن همینطوری میگن . عصبانی شد بیا و ببین . باز من گفتم اون گفت همدیگه رو انقد انقد کردیم !!!! البته مودبانه ها . حرف بیخود و بد نزدیم هیچ کدوم . همش مشغول نیش و کنایه پرت کردن بودیم . اونم نیش و کنایه های گنده گنده و مودبانه !!!! آبجیتونم که تو جواب دادن کم نمیاره خواهر شوهر هم همچنین . دیگه چه شودددد !!!!اخرشم گفتم بچه گریه میکنه من نمیتونم حرف بزنم خداحافظ .
روزی که رفته بودن کن ×کور بدم هم حاج خانوم یه نکات بیییسیار ظریفی رو به من اشاره کردن که باز به روی مبارک نیاوردم . یه خورده گوش کردم بیشتر خنده م گرفت تا ناراحت بشم .
اما روز مادر . نمیشد من سر حرفم وایستم و نرم . از طرفی میرفتم هم یعنی همه ی حرفایی که زده بودم بیخود میشد . صبحش زنگ زدم تبریک گفتم .عصر هم که مسعود اومد با گل و دو تا گوگوولی هم رفتن کادوهایی که مسعود بهشون داده بود و قایم کرده بودن اوردن دادن به من و روز مادر گرفتیم . بعدشم مسعود با مائده اردوان رفت خونه ی حاج خانوم . هم برای حاج خانوم هم برای سین جان کادو گرفته بودیم که برد و تبریک گفت و اومدن خونه که بریم خونه ی مامان اینا . موقع رفتن من سینا به ب×غل رفتم دم در حاج خانوم اینا. سین جان درو باز کرد و گفتم که حاج خانومو صدا کنه. گفت بفرمایید تو منم گفتم نه همین جا خوبه جایی که ر خانوم باشن که من نمیتونم بیام . اونم گفت چشم الان میرم صداشون میکنم میشه سینا رو هم ببرم ؟ گفتم بله چرا نمیشه بیا ببر . برد تا دخترای خواهر شوهر بزرگه که ندیده بودن سینا رو ببینن . منم رفتم تو ورودی وایستادم نه بیرون خونه .
حاج خانوم هم که اومدن تبریک گفتم و روبو××سی و اینکارا . گفتن چرا دم در وایستادین؟ گفتم حاج خانوم من که گفته بودم تا ر خانوم معذرت نخوان رفت و آمدی نمیکنم . الانم به احترام شما اومدم چون روز مادره .حاج خانوم گفتن شما چرا انقدر بد کینه هستین ؟ گفتم حاج خانوم بالاخره بنده ی بی عیب که تو دنیا وجود نداره هر کی یه عیبی داره منم خیلی ادم صبوری هستم ولی خدا نکنه از یه چیزی دلخور بشم دیگه ول کن نیستم حالا شما اسمشو بذارین بد کینه بودن من اسمشو میذارم اجازه ندادن که دیگران به آدم بی احترامی کنن و از حد بگذرونن .خلاصه که بماندددد همچنان در حال گفتگوی خوشگل مادر شوهر عروسی بودیم که برادر شوهر جان همچون نوریییی در تاریکی اومد !!!!! صحبتای ما هم قطع شد سلام علیک کردیم گفت تشریف نمیارین تو. منم گفتم نه با اجازه تون داشتم میرفتم ولی اگه نظر ر خانوم عوض شده باشه حاضرم بیام تو.
برادر شوهر جان که لبخند زد حاج خانوم هم همچنان غر غر میکردن که شما یه بهانه لازم داشتین دستتون اومد . منم قندونانهههه آویزون حاج خانوم شدم بو×× سشون کردم گفتم حاج خانوم تو رو خدا این روز مادر دلخور نباشین من اومدم بهتون تبریک بگم و از زحماتتون برای بچه ها بخصوص اقا مسعود تشکر کنم نیومدم که ناراحتتون کنم اجازه بدین اگه من و ر خانوم مشکلی داریم خودمون حل کنیم . برادر شوهر هم تایید کرد که خلاصه ش این بود بلهههههه مامانشون اینا !!! نباید تو دعوای خواهر شوهر عروس نرخ تعیین کنن.
این وسط شنیدیم که سینا خونه رو رو سر خودش گذاشته و صدای گریه ش میومد . حاج خانوم هم که نتونسته بودن سر من داد بزنن و کلا یه فریادی را در گلو نگه داشته بودن با داااااد گفتن چرا گریه ی بچه رو در اوردین؟؟؟ بیارش اینجا . سین هم سینا به بغ×× ل فوری اومد گفت بووو×××سش کردیم گریه کرد . هر کاریش کردیم ساکت نشد . فکر کنم رسما چلونده بودنش پسره رو !!!! حاج خانوم هم که کلا از همه چی ناراضی بودن گفتن آدم بچه ی نوزادو میب×××و سه ؟دستشو میبو××× سیدین . خوب من که خودم اینکاره م میدونم آدم که یه بچه ای رو دور از چشم ننه باباش و خواهر برادرش گیر میاره نمیتونه نچلونتش !!!! برای همین کاملا به سین و دختر عمه ها و پسر عموها حق میدادم
بعدشم که رفتیم خونه ی مامان اینا و مادر جون و عزیز جون و زن عمو جون .به رسم هر ساله هم من برای زن عمو جون کادو گرفته بودم هم زن عمو جون که بازم گریه کردیم و تبریک گفتیم . شام هم خونه ی مامان اینا بودیم و برگشتیم.
همچنان هم سر حرفم هستم . اگه تو اون شرایط این حرفو نزده بود هیچی بهش نمیگفتم . ولی الان انقدر ناراحتم که ول کن معامله نیستم مضافا اینکه یه حرفی زدم اگه کوتاه بیام اونوقت میگن زن داداشه کم اورد همینه که میگم بالاخره یا مرگ یا پیروزی!!!! تازه من الان سر کار که نمیرم تو خونه دارم بچه داری میکنم اونوقت چطوری سرگرم بشم ها؟؟؟ همینه دیگه در طول تاریخ همین چیزا بهانه شده عروس خواهر شوهر به جون همدیگه بیفتن !!! اما دور از شوخی بیشتر از این ناراحت شدم که به غیر از من مامانم ارزو و عمو جانو هم به حد فجیعی ناراحت و دلشکسته کرد .گیرم بچه سالم نبود گیرم اصلا حلقه ی اتصال من بود بدون بچه مسعود منو ول میکرد ، اون باید اینطوری میگفت ؟؟؟
بگذریم . بالاخره یا ضایع میشم یا موفق !!! یه چیزی هم بگم با عرض شرمندگی که درسته من یکی بیشتر از همه لجم از دست این خواهر شوهر بزرگه در اومده ولی خوب تا حالا هیچ حرف توهین آمیزی بهش نگفتم و نخواهم گفت .البته اینو مطمئنم که همه ی شما به من محبت دارین و منو شرمنده ی خودتون میکنین اما خوب فکر میکنم همیشه انتقاد و گرفتن حق خوبه ولی توهین نه .
خوب دیگه تموم شد روده دارازی من . شرمنده م از اینکه وقت نمیکنم سر بزنم بهتون گاهی از تو ریدر میخونمتون بازم ممنون یه عالمههههههه
مادرانه
سلام به همه دوستهای خوب و مهربونم 
کوتاه ، مختصر، مفید و از اعماق وجودم روز مادر و روز زن و سالروز تولد حضرت فاطمه (س) را به همه ی شما مادرها و خانومها و دختر خانوم های گل تبریک میگم
از ته دل آرزو دارم و دعا میکنم خدا همه ی مامانهای گل رو برای بچه هاشون نگه داره و سایه شون بالا سر بچه هاشون باشه . مامانهای گل و نازنین که در بین ما نیستند مورد رحمت قرار بده و روحشون شاد و در آرامش ابدی باشه . عزیزانی که در آرزوی مادر شدن هستن به خواسته ی دلشون برسونه و لذت مادر شدن رو بهشون عطا کنه .
حالا چند تا پ . ن :
1_ من ک×× نک کور ارشدو گنددد زدم و اگه دست بر قضا قبول بشم شما بدونین یه معجزه رخ داده و البته اونایی که قبول نشدن میتونن برن شکایت کنن که حالا که هر ننه قمری !!! قبول میشه ما چرا قبول نشدیم . ضمنا آرزو جون راست میگفتی ساندیس ندادن و فقط پارچ آب با لیوان یه بار مصرف گردوندن. که به صحت و سقم پارچ مورد نظر اعتمادی نبود که شب قبلش سوسک توش شنا نکرده باشه !!!! یه ویفر هم دادن که من نگرفتم نمک گیر دانشگاه نشم یهوووو!!!! البته حاج خانوم که گفتن مگه جد مسعود جان بهش کمک کنه شما قبول نشین
بنده هم در حالی که خنده م گرفته بود اعلام کردم حاج خانوم اصلا با این وضعی که من امتحان دادم نیاز به زحمت جد بزرگوار آقا مسعود نیست من همینطوری بدون کمک جده ی سادات هم قبول نمیشم . اگه من یهو از خنده غش کردم شماها شاهد باشین از دست حرفای حاج خانوم جان بوده !!!!
2_امروز ما هم کادو آماده کرده قراره بریم خدمت مامانا و مادر بزرگها و بهشون تبریک بگیم . البته حاج خانوم جان کمی !!!
فقط کمی!!!! از دست عروس ناخلفی که میره کن کور بده پسرشونو با دوتا بچه ی بزرگ و یه بچه ی شیر خواررر همراه با شیر دوشیده شده در شیشه، میذاره میره در آزمون شرکت کنه و تازه پسر محبوبشون علاوه بر بچه داری ناهار هم آماده کرده ، اعصاب خرد و خاکشیری داشتند که امید است که در این روز مبارک و فرخنده احوالاتشون مناسب شده باشه .
3_حتما جریان اینکه چرا من و خواهر شوهر بزرگه داریم همدیگه رو انقد انقد میکنیم مینویسم ولی باید صبر کنین تا من وقت کنم بشینم به نوشتن
4_ باز هم از محبت همه تون ممنونم و از تبریک هاتون 
این روزهای ما
سلامممم به همه ی دوستای خوبم و یه عالمهههه تشکر از محبت ها و تبریک های همه تون
ببخشید وقت نمیکنم یکی یکی جواب کامنت بدم و از محبتتون تشکر کنم .
خوب من قول داده بودم جریان بیرون پریدن سینا و همه چی رو براتون تعریف کنم .هنوزم سر قولم هستم اما وقت نکردم بنویسم . به جاش یهو هوس کردم ازحال و هوای بچه ها بنویسم و این روزام .
اول در مورد مائده اردوان و عکس العملشون در برابر سینا بگم که قبلا که نی نی درون بود خیلی ذوق داشتن و دوست داشتن و خوشحال بودن و ما هم کلیه ی اصول کادو خریدن براشون و خوشحال کردنشون و آزاد گذاشتنشون تو انتخاب وسایل نی نی و خلاصه همه رو رعایت کرده بودیم در جهت تشویق این دوتا گوگووولی .
سینا که اومد تا نرفته بودیم خونه ،بچه ها ندیدنش . اون مشکلات و نگرانی و گریه و ناراحتی همه از وضعیت سینا هم بماند که همه نگران بودن و منم که تو بیمارستان بودم و اصلا بچه ها رو ندیدم . خدا به ما لطف کرد و همه چی به خیر گذشت و ما رفتیم خونه . دوتا گوگوولی ها هم قربونشون برم خیلی منتظر بودن و ذوق داشتن که سینا رو ببینن . یعنی دلم میخواست جفتشونو قورت بدم با اون چشمای براق و نگاهشون به نی نی جدید .از کنارش تکون نمیخوردن و خلاصه کلی ذوق داشتن .
هم من هم مسعود هم مامان اینا و هم همه ی اطرافیان هم حواسمون بود که کاری نکنیم حساس بشن یا دلشون بگیره یا فکر کنن که نو به بازار اومده !!!! یه هی بچه رو بالا پایین کنیم قربون صدقه بریم که انگار همین یه دونه بچه مونه !!! اما در عین حال میدونستیم که طبیعی هم هست هر گونه واکنشی که نشون بدن و حق هم دارن . چند روز اول که خیلی خوب بودن . یعنی تا حدی که من داشتم فکر میکردم عجب بچه هایی دارم دارن اصول روان × شناسی رو زیر سوال میبرن که میگن حسادت به بچه ی جدید طبیعیه !!!! اما ظاهرا زیاد خوش خوشانم شده بود خدا هم گفت پر رو نشو دیگه اصول روان× شناسی هنوز سرجاش هست !!!!
یعنی یه مقدار که گذشت این دوتا شروع کردن به حساسیت نشون دادن اونم بدجووووور. خوب بصورت مستقیم نبود همه ش (گاهی هم مستقیم بود ) ولی نشون دهنده ی این بود که بلههههه مائده و اردوان کم کم دارن حساس میشن . مائده رو مسعود حساس بود و اردوان هم رو من و گاهی اوقات هم رو مسعود . ولی بیشتر رو من . تا جایی که دقیقا میفهمیدم و حس میکردم مائده چقدر داره غصه میخوره از اینکه مسعود سینا رو ب×غل کرده یا داره با محبت نگاش میکنه یا مثلا وقتی گریه میکنه باهاش حرف میزنه و تکونش میده که اروم باشه . عکس العمل هایی هم نشون میداد البته . اردوان هم به همین منوال ولی فرقش این بود که مثل مائده ملاحظه هم نمیکرد و بیمحابا ناراحتی خودشو نشون میداد .
اردوان که اولش ذوق داشت و حتی به علی هم اصرار کرده بود بیا بریم داداشمو ببینیم و باباشو اورده بود تا سینا رو نشونش بده ، کم کم داشت ضد داداش میشد !!! بازم تاکید میکنم که اینا در حالتی بود که ما زیاده روی نداشتیم و حواسمون کاملا به مائده اردوان بود . انقدرم دلم میگرفت و ناراحت میشدم که خدا میدونه . میدونستم حل میشه و میگذره اما طاقت همین نارحتی شونو هم نداشتم و ندارم .
یه بار که اردوان قربونش برم زد به سیم اخر و وقتی سینا داشت با خیال راحت شیر میزد به معده !!! اومد و شروع کرد به بهانه که من بهش غذا بدم . من که میدونستم اونقدرا گشنه ش نیست و تازه مسعود هم گفت اردوان جان بیا با من بریم ، اما میگفت نه مامانم بیاد . بهش گفتم باشه عزیز دلم الان میام بیا یه دقیقه اینجا کنار من بشین سینا شیرشو بخوره با هم میریم . باز بهانه میاورد که نمیشینم سینا شیر نخوره و در یک حرکت ضربتی و یهوییییی اومد جلو و یه دونه هم زد تو صورت سینا. محکم نزدا ولی خوب کله ی سینا تکون خورد و می م×× ی هم از دهنش در اومد و شروع کرد گریه کردن .
من انقدر دلم سوخت برای اردوان که خدا میدونه . مائده و مسعود هم تو اتاق بودن پیرو بهانه گیری اردوان و اینکه مسعود میگفت بیا با من بریم غذا بدم . الهی من بمیرم ازدوان خودش هم گریه ش گرفت نشسته بود یه اشکی میریخت که خدا میدونه . من شده بودم مجسمه از یه طرف اردوان گریه میکرد از یه طرف هم سینا دست و پا میزد و داشت خودشو کبود میکرد از گریه .منم که اشک دم مشک هستم شروع کردم گریه کردن . این وسط مسعود اومد وساطت کرد نشست کنار ما اردوانو ب× غل کرد نشوند رو پاش و بو××سش کرد اشکاشو پاک کرد. از اونطرفم مائده هم اومد نشست اونم شروع کرد گریه کردن . بمیرم الهی معلوم بود اونم دل پری داره و این فرصتی شده برای گریه کردن . مسعود دیگه کارش شده بود نا× ز کردن و قربو××ن صدقه رفتن اون دوتا گوگووولی . سینا هم مگه ساکت بشو بود ؟میخواستم با یه پستونک هم گولش بزم نمیخورد دهنشو انقددددد !!!! باز کرده بود هی گریه میکرد .
بالاخره که سینا جز به می م×× ی خوردن دوباره رضایت نداد گریه رو بس کنه .مسعود هم دوتا گوگووولی ها رو ب×غل کرده بود و همینطور نا×ز شونو میکشید و باهاشون حرف میزد . خلاصه که با سخنرانی های مسعود مبنی بر اینکه گریه نکنین و چشمای خوشگلتون درد میگیره و من و مامان دوستتون داریم و چون سینا کوچولو هه و مثل شماها نمیتونه راه بره و غذا بخوره و بازی کنه و کارای خودشو برسه مامان مجبوره این کارا رو براش انجام بده تا بزرگ بشه شماها هم کوچولو بودین همینطور بودین و خلاصه یه عالمه براشون حرف زد و همزمان کلی هم بو×× س بو××× سیشون کرد . اون دوتا هم بیمرم الهی براشون لم داده بودن به مسعود داشتن گوش میکردن .
مسعود گفت شما دوتا هم میتونین کمک کنین تو کارا تا مامان خسته نشه و وقت بیشتری داشته باشه و سینا هم زودتر بزرگ بشه . حاضرین کمک کنین؟ وایییی من میخواستم قورتشون بدم که جفتشون کله تکون دادن به نشونه ی تایید .تازه مسعود در اینده هم رفته بود که بزرگ میشه و راه میره و حرف میزنه باهاتون و بازی میکنه و .... فقط کم مونده بود تا زن گرفتن و بچه دار شدنش هم پیش بره !!!! البته منم اون وسط مجسمه نبودما .براشون حرف میزدم و تایید میکردم حرفای مسعودو و قربون ص× دقه شونم میرفتم . گفتم تا من تکون بخورم سینا دوباره گریه میکنه شماها بیاین اینجا تا من بو××× سبو××سیتون کنم اون دوتا هم به نوبت اومده بودن صورتشونو اورده بودن جلو من بو××8سشون کنم .
تازه اردوان حس داداش دوستیش قلنبه شد سینا رو هم بو××س کرد مائده هم همینطور . و خلاصه نشستن تا شیر خوردن سینا تموم شد و رفتیم که غذا بخوریم . دیگه سینا یه مرحمتی به ما کرد ساکت بود !!! منم برای مائده اردوان غذا کشیدم و خودم قاشق قاشق میذاشتم تو دهنشون . جالب بود مائده هم از این موضوع استقبال میکرد . انقدر خوشحال بودم و ذوق میکردم هیچوقت فکر نمیکردم برای مائده مهم بشم انقدر . یه عالمه خدا رو شکر میکردم .
خلاصه گذشت ولی میدونم بازم این جریانا ادامه داره و طبیعیه . الانا مریم خانوم روزا میاد . برای همین تنها نیستم و کمک میکنه . مواقعی که سینا شیر نمیخواد میذارم مریم خانوم نگه ش داره و من وقتمو با اردوان میگذرونم . یا مائده که میاد خونه ، با مائده اردوان با هم هستم . حتی یه ساعتایی میبرمشون تو محوطه تا دوچرخه سواری کنن و اسکیت و بازی . با اینکه برای خودم سخته ولی بازم میرم .سینا رو هم نمیبریم و پیش مریم خانوم هست . یا باهاشون تو خونه بازی میکنم شعر میخونیم کتاب میخونم براشون و هر بازی باشه انجام میدم . برای همین خیلی بهتر شدن . مسعود هم که میاد اول از همه به مائده اردوان توجه میکنه . هنوزم برنامه قصه گفتن هامون موقع خواب به راهه . با این فرق که من باشم باید سینا به ب× غل اینکارو بکنم و اردوان و مائده هم میدونن این برای اینه که سینا نمیتونه تنها بمونه . خوب این وسط سینا هم یه قصه گوش میده که بیکار نباشه !!!حالا میفهمه یا نه دیگه نمییییدونم .
خلاصه که درگیرم اساسییییییی . نمیفهمم روزا چطوری میگذره .وقت ندارم به خاطر تازه زا××ییدن ناز و نوز کنم با داشتن سه تا گوگوووولی !!!! همش کار دارم و همش درگیر این سه تا گوگووولی هستم و کارای خونه . البته مریم خانوم هم یه کمکی میکنه . هر چند غذا رو که تا حالا مسعود شبا درست کرده برای ناهار و شام فردا گذاشته .خریدو هم خودش انجام میده. مامانم هم مرتب سر میزنه و هر دفعه میاد شرمنده مونمیکنه غذا هم میاره .اما خوب کار خورده ریز باشه مریم خانوم انجام میده . قبلا که فقط هر کاری مربوط به بچه ها بود انجام میداد . الان یه لطفی میکنه میزو هم میچینه و جمع میکنه و صبح هم که زود میاد صبحونه رو اماده میکنه خونه رو هم یه جمع و جوری میکنه .
سینا هم اول بچه ی خوبی بود و در کل یه میانگین میگرفتم میتونستم بگم آرومه . اما کم کم داره اون روی خودشو نشون میده !!!! یعنی تازگی یه وقتایی میشه که ارث باباشو از من طلب داره رسما و شلوغ بازی در میاره . شبا هم زود به زود بیدار میشه و تا سر فرصتتتت شیر بخوره و ناز کنه و ادا در بیاره و بخوابه طول میکشه .یکی از موارد اختلاف بین من و بابای بچه !!! هم در مورد پستونک خوردنه . خوب زور که نیست من نمیتونم یه بچه ای رو بدون پستونک بزرگ کنم مگه اینکه اون بچه هه هه مثل بچه گی اردوان زرنگ بازی در بیاره و گول نخوره !!! اما وقتی یه بچه ای انقدر راحت گول میخوره من چرا گولش نزنم ؟؟؟ الان یه حلقه از نور ع××شق و محبت مادرانه دور سر منه میدونم !!!! باباش اعتقاد داره که بذارم هر چقدر دلش میخواد می م××ی بخوره و زودتر بزرگ شه و تپل شه و از این صووووبتا . منم همون حلقه ی نور دور سرمه زیر بار نمیرم !!! تازه پستونک دارم چند تا چند تا !!!!چون اگه یکیشون دست بر قضا توسط ایادی مخالف که همون بابای بچه باشه در یه جایی مخفی بشه بازم دارم تو گنجه !!!! که در بیارم بگم بیا قربونت برم بخور سر کار باش با این پستونک !!!!
یه چیز دیگه هم هست که این سینا شدیدا مامانی یه !!! یعنی هیچ رقمه کوتاه نمیاد . مثلا شبا که مائده اردوان خوابیدن و مسعود هم میخواد ذوق کنون و با فراغ بال و با استقبال زیاد سینا رو نگه داره و محبت پدرانه رو نشونش بده ، این پسره بندری میزنه و فقط تو ب×غل من آروم میشه . بدبختی اینجاست که گاهی هم اصلا با هیچی گول نمیخوره و فقط منو به عنوان یه پستونک گندهههه !!!! قبول داره و تا میبینم داره چرت میزنه از دهنش در میارم دهنشو انقدررررر !!!! باز میکنه شروع میکنه زور زدن و قرمز شدن و گریه کردن !!!! هر چی میگم پسرم عزیزم این بابات خیلی آدم خوبیه خیلی مهربونه خیلی دوستت داره بیا برو ب ×غل بابا بذار من بخوابم ، حالیش نمیشه !!!! قیافه ی من دیدنیه وقتی که مسعود سعی میکنه آرومش کنه و راهش میبره و لالایی میخونه و خلاصه هر کاری میکنه که نگه ش داره من یه خورده بخوابم ، سینا رو دور لج بازیه فقط ننه شو میخواد !!!! ولی خوب مواقعی هم هست که شیرشو میخوره دیگه کاری نداره و در آ غ8وووش باباش برای خودش حال میکنه و منم میذارم پدر و پسر راحت باشن مزاحمشون نمیشم میگیرم میخوابم .
یه خبر دیگه هم اینکه این روزا من و خواهر شوهر بزرگه داریم همدیگه رو انقد انقد میکنیم !!!! یعنی اون روی هاپوی من بالا نیومده بود الان اومده هیچ رقمه هم کوتاه نمیام . هر چند خواهر شوهره هم کوتاه بیا نیستا اما بنده از همین تریبون اعلام میدارم که ج ن گ ج × نگ تا پیروزی !!!! من دیگه زوم کردم رو این موضوع ول کنم نیستم . تا خواهر شوهره دیگه هوس نکنه پای مبارکشو بذاره رو دم مبارک من با کلمات قصارش . بنده اعلام کردم در حضور جمع باید بیاد از من معذرت خواهی کنه اونم گفته زرشککککک عمراااا!!!!(البته اینو که نگفته یه چیزی تو همین مایه ها !!!) منم میگم حالا میبینی !!!! ملودی نیستم اگه این موضوع رو به واقعیت تبدیل نکنم که تو در حضور همه بیای بگی ببخشید .حاج خانوم هم که طبق معمول با اینکه میدونن تقصیر دخترشونه ولی بازم میخوان موضوعو ساده جلوه بدن و خواهر بزرگتر و این حرفا . بنده هم با اون روی هاپو ایم اعلام کردم که اصلا من خواهر بزرگتر نخوام کی رو باید ببینم ؟تازه خواهر خودم هم بود همین وضع بود فرق نمیکرد . خلاصه که خواهر شوهر عروس جن× گ جهانی شروع کردیم یه موقع از بیکاری حوصله مون سر نره !!!!
یه چیز دیگه هم بگم دیگه زود تمومش کنم . اونم اینه که اینجانب فردا کن××کووور ار شد دارم !!! چههههه شوددددد!!!!! شما داشته باش که رشته مو هم به دلیل علاقه ی وافر به یه رشته ی دیگه و این که همیشه خودمو در مسند یکی از کارشناس ارشدهای اون رشته ی مورد نظر میدیدم ، عوض کردم و تازه وقت زیادی هم نداشتم برای خوندن . تهران مرک× ز هم زدم اونوقت میخوام برم کن× کور بدم دلمم خوشه !!! این روزا تا وقت گیر میاوردم و میدیدیم اوضاع ارومه زود میرفتم سراغ کتابا . بیشتر هم سعی کردم نمونه سوالا رو بخونم این چند روز . البته با جواباش که تو ذهنم بمونه اگه همچین سوالی اومد جوابش اینه وگرنه کتابا رو که دیگه وقت نداشتم و هرچی از قبل خوندم همونه . تازه ظاهرا امسال دفترچه ها هم با همدیگه فرق نداره نمیشه اقلا از رو دست بغل دستی نگاه کرد !!!!(ملودی که نمیتونه راه راست بره تو فکر کلک زدنه !!!)
در این راستا خانواده و افراد قبیله هم مشوقین خوبی هستن !!!!! شما داشته باشین که به جای اینکه دلگرمی بدن و انرژی مثبت ، هر کدوم یه حرفی میزنن . مانلی که گفت خوبه کم کم داره ازت خوشم میاد ملودی چه اعتماد به نفسی داری اونایی که رشته شون بوده و خر خونی کردن همچین ادعا و اعتماد به نفسی ندارن که تو داری ولی حتما برو کیک و ساندیسو از دست ندی !!!!! خاله جون منم که کلا خدای تشویقه برگشت به من گفت تو که همین دو روز قبل زا××× یشگاه بودی حالا پررو شدی میخوای بری دانشگاه؟؟؟!!!! در همین راستا هم همه شون هر هر به من خندیدن و مارال خانوم هم زحمت کشید گفت حواستو جمع کن دوباره زا×× یشگاه نری دانشگاه پیشکشت !!! یعنی با این مشوقینی که من دارم حتما قبولم !!!
مامان جون جان منم غر زنونننن گفت گیرم یک در ملیون شانست زد و قبول هم شدی تو میتونی با سه تا بچه بری فوق لی سانس بخونی ؟ !!!! فقط این وسط مسعود همش به من انرژی مثبت میده و تشویقم میکنه و میگه تو زحمت خودتو کشیدی و تو میتونی و خلاصه اعتماد به نفس میده که خواستن توانستن است اگه امسال هم نشه با یه برنامه ریزی دقیق سال دیگه میشه و منم کمکت میکنم .اگه مسعود هم همینو نمیگفت من میزان نا امیدیم میرفت بالا فردا نمیرفتم سر جلسه .حتی بیخیال اون کیک و ساندیس هم میشدم !!!!
در اخر بازم از محبت همه تون ممنونم و ببخشید بازم که وقت ندارم سر بزنم یا جواب کامنت بدم . به زودی شروع میکنم اون پست تعریفیمو به نوشتن . حالا کی تموم بشه دیگه نییییمییییدونم .
← صفحه بعد
نظرات ()