کمی هم قبیله ای !!!!
سلاااااام به همه ی دوستای گل و دوست داشتنیم
اول از همه باید بگم که نمیدونم چرا چند روزه این پرشین در حال نواختن اهنگ ب8ن دریه !!!! تا آدم میاد کامنت بذاره یا کامنت دونی باز نمیشه یا ارسال نمیشه . تازه تو قسمت مدیریت هم میخوام کامنتا رو جواب بدم ، ارسال نمیشه باید چند بار بزنم و خلاصه درد سر شده .برای همین اگه میخواین کامنت بذارین اول یه کپی ازش بگیرین که اگه پرشین قورتش داد، دوباره مجبور نشین بنویسین .
حالا از این بگذریم این دفعه من میخوام گیر بدم به قبیله مون !!! و چند تا نمونه برخوردا و افاضات قبیله ای براتون بنویسم .البته اول میخواستم یه بازی وبلاگی راه بندازم دیدم با این وضع کامنتدونی نمیشه حالا درست شد بازی راه میندازم
اول از همه از خواهر گلاب جان بگم . این سری خانوم خانوما راجع به خواهرش نوشته بود که حساسه و اینا ، منم یادم اومد به اداهای خواهر گلاب. مارال کلا حساس نیست تو زندگی م ش ترک . مثلا شوهره یه ماه هم باهاش قهر کنه یا دعوا کنه یا هر مشکلی باشه ، این عین خیالش نیست همچین برای خودش خوشه با دخترش و میره و میاد و میخوره و میگرده که انگار نه انگار !!!!تزشم اینه که آخرش خودش اشتی میکنه من چرا به خودم سخت بگذرونم . اما این وسط یه حساسیتی داره که عجیب غریبه که سر تولدشه . یعنی نه کادو براش مهمه نه کیک نه شمع نه مهمونی نه هیچی فقط این براش مهمه که سعید درست همون ساعتی که متولد شده بهش تبریک بگه . حالا خدا نکنه یه سال سر اون ساعت یادش بره. دیگه این میره تو مود افسردگی . همچین گوله گولهههه اشک میریزه انگار که چی شده !!!! فقط هم این ادا رو برای سعید داره به ماها گیر نمیده خدا رو شکر .حالا سعید هیچوقت تاریخ تولد و ازد×واج و مناسبت و این چیزا یادش نمیره ها ولی خوب دیگه گاهی این ساعته رو فراموش میکنه . امسال هم از اون سالا بود . فرداش خونه ی مامان اینا بودیم مارال همینطور گله گذاری میکرد برای من .منم راستش میدونستم موضوع مهم نیست یه سری تکون میدادم گوش میکردم همزمان میوه هم میزدم به بدن . بعد شروع کرد یه گریه ای میکرد که بیا و ببین هر کی نمیدونست فکر میکرد لابد از شوهرش کتک خورده یا چه مشکل حادی براشون پیش اومده !!!! من گفتم خوب عیب نداره اصلا بعضی ها هستن تاریخ تولد یادشون نمیمونه مهم نیست که سر اون ساعت باشه یا نه . میگفت نه برای من مهمه صد باااااررررر!!!! بهش گفتم من رو این موضوع حساسم بازم یادش میره . باز من نصیحت میکردم .آخر سر بابا حوصله ش سر رفت .گفت چه خبرته ننه من غریبم بازی در اوردی هر چی من هیچی نمیگم بدتر میکنی .سعید هر سال چطوری یادش بمونه که ننه ت تو رو چه ساعتی زا××ییده ؟ لابد میشینی این حرفا رو به خودشم میگی .مارال گفت من بهش گفتم چه ساعتی بوده اینم چیزیه که یادش بره ؟ بابا هم گفت من که باباتم یادم نیست باور کن مامانتم یادش نبوده دیده تو پیله کردی یه ساعتی بهت گفته ساکت شی !!! بس کن دیگه خجالت نمیکشه خودش یه بچه داره هنوز حرفای بچه گانه میزنه. بیچاره سعید عجب اعصابی داره باید بشینه حرفای بیخود تو رو گوش بده .من و مانلی دیگه رسما غشششش کرده بودیم از خنده ولو بودیم مارال هم که عصبانییییی به بابا نمیتونست چیزی بگه هی به ما دوتا لنگ و لگد مینداخت و میزد و میگفت چتونه انقدر میخندین؟ ناراحتی من خنده داره ؟؟؟؟!!!!!
دومیش دختر عمه بزرگه ست که چپ میره راست میره گیر میده به بچه اوردن !!! البته شوخی میکنه ها اما خوب گیرش سر جاشه !!! ما به این حرفش تو قبیله میگیم ب×چه درمانیییی!!!! مثلا یه بار همین عروس جدیده تو خونه ی مامانم اینا بود دختر عمه بزرگه و عمه جون هم بودن . بعد پسر عمه بزرگه هی زنگ میزد هی غر میزد که بیا من دم در منتظرم چقدر وایستم . اصلا مهلت نمیداد این خداحافظی کنه یا لباس بپوشه همش رو اعصاب بود !!! بعد دختر عمه بزرگه گفت ببین یه بچه براش بیاری حالش خوب میشه انقدر گیر نمیده همه ی دردش همینه که بیکاره هی زنگ میزنه !!!! یا مثلا قبلا یه بار خونه ی عزیز جون بودیم دختر عمه بزرگه هم بود . بعد نمیدونم چی شده بود مامانم بهش گفت وای مردم از دست این داییت !!!اونم گفت زن دایی جون یه بچه براش بیارین خوب میشه !!!! مامانم هم گفت برو بابا چی میگی تو ؟ چهار تا براش اوردم خوب نشد !!!دختر عمه بزرگه هم گفت من قول میدم سر پنجمی خوب بشه !!!مرده بودیم از خنده. دیگه سوژه شده تا یه چیزی میشه ماها یاد گرفتیم که اگه الان فلانی بود میگفت یه بچه بیاری خوب میشه !!! به همه هم همیشه همین توصیه رو میکنه و وسط یه حرف جدی از این شوخی ها میکنه آدم بیخیال حرف جدیه میشه خنده ش میگیره !!!! خودشم دوتا بچه داره بهش میگیم تو چرا یکی دیگه نمیاری؟ میگه من دوتا اوردم خوب شد. الان فلانی (شوهرش ) میدونه که روش زیاد بشه براش مهد کودک باز میکنم نشسته سر جاش !!!! سر تولد مائده هم که مسعود اومد تو و حاج خانوم شدیییدا ناراضی بودن چرا فک و فامیلای ما تکون نخوردن برن یه چیزی بپوشن و در حال غر غر کردن بودن ، این شنید یه تیکه از غر زدنا رو . اومد به من گفت ببین مادر شوهرت داره بهانه میگیره ها یه بچه بیاری دیگه از این حرفا نمیزنه. خوب میشه !!!!! انقدر خندیدیم. گفتم تا حالا روش ب×چه درمانیییت برای شوهرا کار میکرد الان گسترشش دادی به مادر شوهر؟؟؟!!!! البته قبلا در مورد مادر شوهر آرزو هم همچین پیشنهادی داده بود حاج خانوم نفر اول نبود . خلاصه که بدونین دختر عمه بزرگه ی من یه پیشنهاد میده همه ی مشکلات موجودو در خانواده حل میکنه !!!!
سومیش هم دو تا دایی جونام هستن . شما مثلا تصور کنین دوتا اقای تحصیل کرده و زن و بچه دار و سنتتت و سال دار !!! و خیلی جدی تو محیط کار، هر وقت تو خیابون خودشون سوار ماشین باشن و فک و فامیلاشونو پیاده ببینن امکان نداره درست و حسابی وایستن و یه چیزی نگن !!!! پیاده هم باشن همینطور . فکر کن همه ی قبیله هم دور و بر هم و بچه ی یه محل !!! اونوقت چه شود . مثلا یه بار مامان من رفته بوده سوپر و یه نایلون دستش بوده داشته میرفته خونه . دایی جون بزرگه هم همزمان رسیده بدون اینکه مامانمو متوجه کنه رفته از پشت سر ب×غلش کرده گفته خانوم کمک نمیخوای ؟؟؟!!! حالا تا مامانم بفهمه داداشش بوده کلی شوکه شده . یا یه بار هم من تو بانک بودم باز همین دایی جون بزرگه هم بوده من ندیدم . یهو دیدم یکی دستشو انداخته گردن من میگه خانوم شماره ت چنده بیا عوض کنیم !!!! آدم تا مغزشو ریست کنه که این صداهه اشناست خوب طول میکشه .تازه اول ب×غل کردنه رو میفهمه بعد صدا ش میاد !!!!! یا یه بار دختر دایی بزرگه م داشته از یکی از کلاساش میرفته خونه دایی جون بزرگه هم مثلا رفته دنبالش که سورپرایزش کنه . از پشت سر رفته دخترشو ب×غل کرده گفته دختر خانوم با کی میخوای بری بیا من برسونمت !!!! احتمالا دوستای دختر داییم داشتن فکر میکردن این باباشه یا داداش کوچیکه ش !!!! دایی کوچیکه هم همینطور اونم انقدر از این کارا کرده که خدا میدونه . محاله مثلا تو خیابون آدمو ببینن و پیاده باشی درست و حسابی ترمز کنن آدم ببینه کی هستن یا اسم صدا کنن . دایی جون کوچیکه که چند بار با کلمات بپر بالا و کجا میری خانوم و جیییگر×تو بپر بالا !!!! منو سورپرایز کرده وسط خیابون . حالا یه بار اردوان نبود و مائده هم تو خونه ی مامانم اینا سرش به کیک پختن مامانم و مانلی گرم بود با من نیومد . من قدم زنون و دلی دلی کنان راه افتادم برم یه سر به عمه جون بزنم . از خیابون خودمون در نیومده بودم حس کردم یه ماشین داره اروم دنبالم میاد. محل نذاشتم و برنگشتم نگاه کنم. دیدم باز اومد دنبالم و ترمز کرد. فقط جلوی کاپوتشو دیدم . اونوقت دو نفر همصدا و داد زنوننننن گفتن خانوم برسونیمتتتتت !!!!! برگشتم دیدم دوتا دایی جونا هر هر دارن میخندن بهم . گفتم تو رو خدا ببینا شما دوتا دایی جون هر چی سن و سالتون میره بالاتر کودک درونتون فعال تر میشه باید به زن دایی ها بگم یه فکری به حالتون بکنن !!!!
البته من هنوزم دارما ولی بنویسم اونوقت رسما ثابت میشه ما قبیلگی آدم خوریییییم !!!!!ولی دیگه خودمم باید برم به زندگیم برسم مادر جاااااان . اخر هفته خوش بگذره به همه تون .
بازگشت خوشحال کننده
سلااااام گنده به همه ی دوستای مهربونم
اول از همه باید بگم دیشب حاج آقا جون بنده رو بسیار بسیار سوپر ریییییز !!!! کرد .برای همین عنوانو این گذاشتم چون ذوق زده شدم . یعنی دیگه کار از سورپرایز گذشته بود . آخه من در خواب ناز بودم دیدم تلفن زنگ میزنه گفت درو باز کن من پشت درم . حالا تو خواب و بیداری مگه باورم میشد؟ میگفتم شوخی نکن آخر گفت مگه شماره رو نمیبینی بیا درو باز کن مطمئن شی . تازه من کاملا خواب از سرم پرید رفتم دیدم بلهههههه با یه لبخند تا بنا گوش وایستاده میگه چرا پشت درو میندازی ؟ منم که دیگه معلومه چقدر ذوق کردم . لابد اگه پشت درو نمینداختم میخواست بیاد تو اونوقت دیگه صد در صد فکر میکردم دارم خواب میبینم !!!!
اول که رفت گوگولیییی ها رو تو خواب بو×××وووس بو×××سییی کرد اونا هم بیدار نشدن قربونشون برم . بعد هم نشستیم به حرف زدن و تعریف کاری . بعد من دیدم اووووووه حاج خانوم جان خبر افاضات بنده رو به گوش مسعود هم رسوندن !!! مسعود با خنده گفت میبینم که صفحه ی دوم شناسنامه ی منو به روی مامانم میاری !!!منم هیچی نگفتم خنده م گرفته بود گفتم زود خبرا بهت میرسه ها.خلاصه یه خورده حرف زدیم و منم سر درد دلم باز شده بود . البته نه در مورد حاج خانوم اینا . در مورد خودم حرف زدم . مسعود هم یه جمله ای گفت که واقعا نمیدونم چطور میتونم حس خودمو توصیف کنم از این حرفش. انقدر که به دلم نشست . گفت چند بار بهت گفتم برام مهم نیست بقیه چه فکری میکنن من صفحه ی دوم شناسنامه تو خیلی دوست دارم چون اسم اردوان توش هست اسم من توش هست و بعدا اسم بچه مون ( حالا نگین خبریه ها بذارین به حساب آینده نگری مسعود!!!!) . بقیه ش برام مهم نیست که چی نوشته . پس خودتو ناراحت نکن وبه گذشته ها هم فکر نکن . منم یه ساعت تو حس و حال و جو این حرفش بودم و نمیدونم هزار تا شد اون همه بو×××سا که شالاپ شولوووپ چسبوندم یا نه . نشمردم ولی خوب به نظر خودم که خیلییییی بوووو×××س بود !!!!و یه عالمه هم خدا رو شکر کردم برای همه چی .
خوب دیگه از جو احساست و اینا بیایم بیرون الان میخوام بگم آخ جوووووون برففففف
صبح من مائده رو بیدار کردم بهش گفتم مائده خبر داری بابا اومده ؟ اول باورش نمیشد آخر بدو بدو رفتیم نشونش دادم. انقدر ذوق کرد قربونش برم . اخه دوتا گوگوولی ها تو اتاق ما بودن جا نبود من و مسعود رفتیم تو اتاق اردوان رو زمین جا گذاشتیم برای خودمون . بازم من یه عالمه قند تو دلم آب شد وقتی مائده سر باباشو ب×غل کرد و ناز کرد و بووو×××س ×ش کرد تا بیدار بشه .دیدن خوشحالی این بابا و دختر گل هم از اون حس هاست که گفتنی نیست . بعدشم دوتایی رفتن اردوانو بیدار کردن و اونم متعجب و همزمان خوشحال ، باورش نمیشد که دیشب تا حالا اینهمه اتفاقا افتاده و بعد از اینکه سه تایی کلی شلوغ کردن ، صبحونه خوردیم و مسعود هم امروز قرار نبود سر کار بره . اینجا دیگه باید گفت هیییی روزگار چی میشد منم میتونستم جیم شده باشم از شرکت ؟؟؟!!!!
به مریم خانوم و راننده سرویس مائده هم کله ی سحر زنگ زده بودم که نیان .اینطوری شد که مسعود خودش مائده رو برد رسوند مدرسه و مائده هم انقدر خوشحال و ذوق زده بود که داره با باباش میره . از اونورم با اردوان رفت جواب ازمایش و نمونه برداری منو گرفت و برد بیمارستان به دکتر نشون داد. اینطوری شد که باز هم تو این روز برفی یه خبر خوب دیگه به من رسید که سالمم و کلی خوشحااااال شدم . اخه خودم دل نداشتم برم بگیرم به دکتر نشون بدم . فکر میکردم الان میگه یه چیزی هست . بعدشم رفت خدمت حاج خانوم جان و سین جان که ببینتشون و بعدشم که دنبال مائده مدرسه و ناهار هم سه تایی رفتن بیرون و صفا کردن که شدییییدا نوش جونشون این گردش .الانم خونه هستن . جای منم شدیییدا خالیییی . هییییی روزگار . اگه یه روز من این رییس جانو خفه کردم شما نگین برای چی . اخه چند مدت نبودم انتظار داره الان همه ی کارا رسیده بشه . نمیدونم چرا خودش اومده شرکت ؟ نکرد یه مسافرت بره تو این تعطیلی . رییس جان هم انقدر کار دوست؟؟؟!!!!
اما از قبل بگم اول از همه از سییمییینار !!!! آقا تو این سمیناره ما مهمون خارجکی هم داشتیم که مثلا اسمشونو میذاریم رجب و همکار رجب !!!(خوب چیه همین به ذهنم رسید!!! ) بعد قسمت اولش خوب بود چون فارسی بود رجب هم نبود . منم تو قسمت حرف زدن خودم سوتی ندادم یادم نرفت و رو یه نفر زوم نکردم تازگی یاد گرفتم همه ی رو نگاه کنم و زمین و زمان ننگرم !!!و خلاصه به خیر گذشت . قسمت دومش که رجب هم بود از این میز کنفرانسا بود که من همچون یک دهااااتی برای اون بلند گوها که جلوی هر کی هست خوشحال بودم !!! به این نتیجه رسیدم من هنوز همسن اردوانم !!!! قسمت اولش هم خودم باید به زبان خارجکییی چه چه میزدم !!!! بعدشم به فارسی میگفتم چی چه چه زدم .حالا چه چه زدن خودم مهم نبود تمرین کرده بودم میدونستم چی میخوام بگم . مشکل اصلی رجب بود !!! روز قبلش رجبو دیده بودم بهش گفتم ببین رجب جان از همین الان به من بگو چی میخوای بگی من آمادگی داشته باشم یهو کلمه ی عجیب غریب تخصصی ردیف نکنی من سختم باشه . رجب هم نه گذاشت نه برداشت به من میگه میخوای مترجم بیار . تو دلم داشتم میگفتم نه بابا خوب شد گفتی !!!خوب اگه من میخواستم همچین کاری بکنم که زودتر اینکارو میکردم تازه من خودم با این هیکل اینجا چیکاره هستم؟؟؟!!!! تا خودم میتونم چرا برم یکی دیگه رو بیارم ؟ یه کلمه بهت میگم چی میخوای بگی اینطوری ناز میکنی؟؟!!!!
گفتم نه مترجم لازم نیست خودم بلدم . فقط بگو کلا جریان چیه من آمادگی داشته باشم تازه نصفشونم حرفاتو میفهمن دیگه بیسواتتتت !!!که نیستن . آخرش با هزار ناز و ادا !!!! رو لپ تاپش اورد گذاشت جلوی من تا ببینم چی به چیه. منم نامردی نکردم جلوی چشمش زدم رو فلش خوشگله م !!!! البته اجازه گرفتما. همینطوری که کپی نمیگیرم. بعدشم بردم خونه و آخیششش گویان دیدم خوبه به خیر گذشت .
اما چشمتون روز بد نبینه که همون روز که کلی با اعتماد به نفس رفتیم نشستیم و من چه چه خارجکیمو هم زدم و نوبت رجب شد. دیدم عین این گروهای موسی×قی هست یکی خارج میزنه !!رجب جان هم داره خارج میزنه !!یعنی قیافه ی من دیدنی بود . حالا بلد بودما. تجربه ی اولم هم نبود من بارها و بارها اینکارو کردم .منتها فرقش این بود جلسه ش انقدر رسمی نبود .تازه همیشه تلفنی و نوشتنی کارم اینه مشکلی هم ندارم یه ساعت هم بشینم حرف بزنم . نمیدونم چی بود هول شده بودم .یه کلمه هایی یادم میرفت که واقعا خجالت اور بود شما فکر کن آدم flexibility یاmoisture یادش بره !!!!! عین الان که دارم دینگ دینگ تایپ میکنم و دستام تند تند میزنه رو کیبرد اون موقع هم دینگ دینگ داشتم میزدم رو گوشیم که گذاشته بودم رو دیکشنری و در دل یادی از روح و روان رجب میکردم و ایضا ذهن هنگ کرده ی خودم !!!! تازه یه بارم coordinate یادم رفت !!!!! دیگه چه شوددد!!!! یعنی خودم میفهمیدم چی میگه ها معادل فارسیش یادم رفته بود . فکر کنم جو منو گرفته بود فکر کرده بودم همشهری رجب اینام فارسی یادم رفته بود !!!!
ولی در کل به خیر گذشت یعنی رجب جان زیاد خارج نزد . آخرشم خدا رو شکر اعضای جلسه زیاد از رجب سوالی نداشتن . یعنی داشتن سوال ولی تو قسمت سوال جوابا مشکلی نداشتم .خلاصه هر چی بود آخرش خوب بود همگان راضی بودن از رجب گرفته تا بقیه . همکار رجب هم زیاد حرف نزد و برای خودش یادداشت بر میداشت . فقط چند تا سوالا رو جواب داد و دوتا سوال از یه نفر دیگه تو جلسه پرسید که بازم خوب بود . آخرش منم یه نفسسس راحتتت کشیدم .
اما از مسافرت بگم . اولش که قرار بود مسعود بره و گفته بودم که ماموریتش بود . کجاش هم حالا باز مهم نیست . منم حالم گرفته بود که باز نیست و تنها هستیم ولی به روی خودم نیاوردم یعنی به خود مسعود نگفتم. حال گرفتگیم درونی بود !!! . اما وقتی روز قبلش مسعود گفت که برنامه ریزی کرده منم برم واقعا سورپرایز شدم . خودش هم با دوتا گوگووولیا حرف زد بود . من بیشتر نگران بودم که مائده ناراحت بشه که دیدم نه اصلا ناراحت نیست و جفتشون راضی و خوشحال بودن که برن پیش مامان اینا . البته قبل از اینکه تصمیم بگیره به مامان و بابا گفته بود و اونا هم گفته بودن اشکالی نداره بعد همه چی رو هماهنگ کرده بود . منم مونده بودم چطور سه هفته ست مامان میدونه به من نگفت !!! من بودم اقلا یه اشاره ی کوچولو میکردم !!!!
خلاصه که مسعود رفت منم دو روز بعدش رفتم چون گرفتار سمینار بودم . بازم قبل از رفتن خیلی نگران بچه ها بودم . میدونستم مامان اینا خیلی خوب بهشون میرسن از این نظر که دلتنگ و ناراحت نشن .کلی هم جدا جدا و با هم ،با مائده و اردوان حرف زدم و دیدم نه ناراحت نیستن . اگه بودن که نمیرفتم . خلاصه که بابا هم زحمت کشید منو رسوند و رفتم . صبح هم مائده و اردوان خواب بودن و دلم نیومد بیدارشون کنم چون شبش گفته بودم بیدارتون نمیکنم . بار و بندیل هم نداشتم . یه کوله داشتم که لباسام بود با کیفم که وسایل شخصیم بود با یه چمدون سایز کوچیک که خالی بود!!!آخه برده بودم برای بچه ها خرید کنم بیارم .برای همین بار تحویل دادن و تحویل گرفتن نداشتم راحتتتتت.کیفمو هم گذاشتم تو همون چمدونه . جالب بود تو هواپیما میخواستم چمدون خالیه رو بذارم بالا یکی از مهماندارا اومد کمک کنه تا ازم گرفت تعجب کرد گفت چقدر سبکه .منم گفتم چون خالیه برای اینه که ببرم برای بچه هام سوغاتی بیارم !!! خندید و گذاشت بالا .
وقتی هم رسیدم حاج آقا جون نیومد فرودگاه دنبالم گفت خودت بیا هتل . منم اولین کاری که کردم یه کارت گرفتم به مسعود زنگ زدم که رسیدم که دیدم خودش تو سایت فرودگاه دیده به مامان اینا هم خبر داده . بعدش تاکسی گرفتم رفتم . اماااااا چشمتون روز بد نبینه کمر دردی داشتم که روانیم کرده بود . یعنی با کوچکترین حرکتی تیر میکشید حس میکردم دارم از وسط نصف میشم !!!! حتی تو صف چک کردن پا×سپورت هم انقدر درد میکرد که به سختی وایستاده بودم . خدا اموات یکی از پلیسا رو بیامرزه دید دو تا دستام رو کمرمه و معلومه دارم وا میرم اشاره کرد برم جلو خارج از صف برم وگرنه داشتم فکر میکردم رو زمین هم شده بشینم تا صف بره جلو . بهم هم گفت ویلچر میخوای یا میخوای بشینی که گفتم نه میتونم راه برم میرم بیرون میشینم . نمیدونم این کمرد درده چی بود اون وسط .شدیدا خسته بودم چون سه ساعت هم بین دوتا پرواز تو فرودگاه معطلی داشتم .یعنی تا برسم هتل رسما اشکم در اومده از کمر درد . تو لابی که مسعودو دیدم دیگه اویزونش بودم بس که اوضاع کمرم ناراحت کننده بود .
بالاخره هم دراز کشیدم و با ما سا××ژ درمانی و ناز کشی درمانیییی!!!!مسعود بهتر شدم و یه دوش هم گرفتم انگار ول کرد کمرم دیگه گیر نداد که منو زمین گیر کنه !!!! مسعود هم هتلشو عوض کرده بود .چون دوست نداشت که تو همون هتلی که دو تا همکاراش بودن ما هم باشیم و راه به راه با هم روبرو بشیم . روزایی هم که بودم صبحش که بعد از صبحونه مسعود میرفت منم سریییع خودمو میرسوندم به اتاق میگرفتم میخوابیدم !!!! بعد تازه مینشستم به تی وی دیدن و هله هوله خوردن . تنبلی بهم غلبه کرده بود بد جووووور . البته یه روز به خودم یه تکونی دادم همون دور و بر رفتم قدم زدم . دو بارم رفتم ما× ساژ . یه بارم رفتم کافی نت هتل . اخه مسعود لپ تاپشو با خودش میبرد تازه اگه اونم بود باز باید میرفتم تو لابی که عمرا تنبلی بهم اجازه میداد . اونم که رفتم کافی نت برای این بود که یه ایمیل کاری باید جواب میدادم و یه چیزی هم سرچ میکردم .البته وبلاگ هم نوشتم نگین به فکر ما نبودی !!!
بعدش که مسعود میومد با هم میرفتیم بیرون و غذا میخوردیم و گردش و این حرفا .یه روز فقط صبح تا شب بود که اونو رفتیم ددر دودور . یکی از همکارای مسعود هم نمیدونم چه اصراری داشت همراه ما باشه اخه دو روز تمام که مسعود برمیگشت، زنگ میزد که شما میخواین کجا برین ما هم بیایم !!! مسعود هی بهانه میاورد که نه نمیشه ما الان داریم راه میفتیم و اونم پر رو گفته بود من میام همونجا ساعت چند میرسین باز مسعود روز اول زیر بار نرفت و گفت شاید تصمیمون عوض شد و اصلا نرفتیم. فرداش همین برنامه بود !!! آخر مسعود دست از تعارف برداشت گفت ببخشید اگه با هم بریم خانومم راحت نیستن . خوب مرد حسابی حتما باید برات توضیح میداد تا متوجه بشی ؟ با اون یکی برنامه بذارین . حتما باید با مسعود بری؟؟؟!!!! اگه اینطوری بود که مسعود هتلشو عوض نمیکرد . تازه تو شرایطی که اصلا ما همدیگه رو ندیده بودیم و نمیشناختیم .
ولی یه بار دیدمشون.چون تو هتل اونا یه شب یه شرکت دیگه شام دعوت کرده بود مسعود هم معذرت خواهی کرده بود که خانومم هست و نمیام .ولی اونی که دعوت کرده بود گفته بود با هم بیاین . برای همین رفتیم . با اینکه مسعود هیچی بهم نگفت چی بپوش و چی نپوش ولی خودم یه تیپ کاملا حاج خانوم پسند زدم . چون مانتو که داشتم زیر پالتوم پوشیده بودم موقع رفتن که از گرما هلاک نشم تو پرواز . بعد تیپ مانتو شلوار و شال ست و کفش گوگووولی زدم برای شادی حاج خانوم غایب در مجلس!!! هم همه ی موهام تو بود و بدون آرایش . فقط یه رژ کمرنگ زدم . خوب بود خوش گذشت . دوتا خانوم دیگه هم بودن . یکیشون که مال همون شرکته بود یکی دیگه هم خانوم یکی از مدیراشون بود با شوهرش اومده بود.
برای ماس×اژ هم گفتم که دو بار رفتم . یه جا بود تو اینترنت پیدا کردم خیلی کوچیک و ناشناخته بود ولی ارزونتر بود (ملودی خسییییس !!!)و بار اول رفتم دیدم کارشون خوبه . بعد یه روز به مسعود گفتم وقت میگیرم با هم بریم. حالا شما داشته باشین که من کلی به زوووووررررر خودمو راضی کرده بودم که مسعودو ببرم و کلی با اعصاب حسووووود خودم کلنجار رفته بودم که همچین پیشنهادی دادم . تا گفتم ،مسعود گفت امکان نداره من جایی که ما××ساژورا ش خانوم باشه نمیام . منم مشکلم با اعصاب حسوووودم حل شد گفتم خوب میگردم یه جا پیدا میکنم که هم ماس×اژو ر خانوم داشته باشه هم آقا . بازم گفت اصلا نمیتونم .من بدم میاد یه مر××د بهم دس ت بزنه !!!!!! گفتم بالاخره باید یا زن باشه یا مرد غیر از این خدا انسان مدل دیگه نیافریده مسعود جان !!!!
آخرشم راضیش کردم که با هم بریم یه جا یه ریلکس ما××ساژ صورت بگیریم.ما س اژ×××ور مسعود هم مرد باشه . بازم راضی نبود و گفت چون تو اصرار میکنی حاضر میشم این مرده به صورت و گردنم دست بزنه !!! خلاصه که در کل خیلی خوش گذشت مخصوصا اون روزی که صبح تا شب رفتیم ددر دودور . البته روزای دیگه هم میرفتیم ولی تا برگردیم دیگه خسته و مونده بودیم و نصف شب بود .
برای خرید هم یه روزو به خرید اختصاص دادیم که بیشترش مال گوووولیها بود. برای حاج خانوم اینا و خواهر شوهرون و جاری جان و مامانم و مارال تزئینی بود . برای سین جان علاوه بر تزنینیه ،یه بلوز شلوار و یه پیرهن جینگولی هم گرفتم با کفش ستش . برای مانلی و مانی هم بلوز شلوار . برای برادر شوهر و بابا و سعید و بچه های جاری جان و خواهر شوهرون و ضحی هم چیزی نگرفتم مسعود خودش گفت من که هستم براشون میگیرم هنوز نمیدونم چی گرفته باز نکردم .
کلا سوغاتی ها رو من با خودم نیاوردم گذاشتم مسعود بیاره . فقط سوغاتی های مائده اردوانو اوردم . امشب یا فردا باید بازکنم جدا کنم مال هر کی رو . خودمم نمیبرم میدم مسعود ببره و مطمئنم جاری جان و خواهر شوهر بزرگه که صد در صد یه زنگ هم نمیزنن ولی مهم نیست . منم مثل خودشون میگم مسعود ببره بذاره خونه ی حاج خانوم اینا میخوان زنگ بزنن یا نزنن مهم نیست . من نمیتونم برم و برای یکی بیارم سوغاتی برای یکی نیارم . وقتی سین جان انقدر با سلیقه سوغاتی های مکه رو برای ما و بچه ها خریده بود من نمیتونستم برای اون بیارم و برای بقیه هیچی نیارم درسته سوغاتی های سین جان بهتر و خوشگل تره ولی بازم نمیتونستم برای سین و خواهر شوهر وسطی بگیرم برای اونا نه .تازه اون سوغاتی هایی که برای بچه ها و بقیه گرفتم هم ،همه رو خودم با هزینه ی خودم گرفتم . با اینکه مسعود خیلی اصرار داشت که اینکارو نکنم و خودش بگیره ولی من قبول نکردم و گفتم اگه نذاره بگیرم واقعا ناراحت میشم . مهم نبودا ولی شدیییدا دوست داشتم خودم شخصا اینکارو بکنم .تازه یه کادو هم برای مسعود گرفتم . البته اونایی که من برگشتم و مسعود خریده رو دیگه خودش زحمت کشیده .
گوگووولیها هم که تو این مدت حسابی خوش گذرونده بودن . هر روز با هم حرف میزدیم و خدا رو شکر اردوان این سری اصلا بهانه نگرفت مائده هم همینطور . چون مامان اینا شدیییدا سرگرمشون کرده بودن . مائده رو که صبحا بابا میبرد مدرسه .بعد مامان با اردوان میرفتن دنبالش . سرویس مائده مال خودش تنهاست یعنی بچه ی دیگه ای نیست و براش فرقی نمیکرد که بره از دم خونه ی مامان اینا مائده رو ببره اما مامان گفت اونطوری من خیالم راحت نیست یه خورده دیر بشه دلم هزار راه میره بچه امانته خودمون میبریم میاریم . بعدشم که دیگه تا ناهار بخورن و مانلی مانی بیان ، دور هم بودن . دو شب که بابا همه رو برده بود بیرون پارک و شام و گردش . بقیه شو هم که یا مامان بچه های خاله و دایی جون و یه باز ضحی و نیلو رو اورده بود تا سرگرم بشن . یا خودش برده بودشون بیرون و خرید تا سرشون گرم بشه .درس و مشقای مائده رو هم مامان خودش نظارت میکرد . هر چی هم دوست داشتن براشون پخته بود و شبا هم مراسم قصه خوانی داشت براشون تا برنامه شون به هم نریزه .واقعا مامان بابا زحمت کشیدن نمیدونم چطوری از مهربونیشون تشکر کنم . به مامان گفتم شما هم با بابا برین مسافرت من مانلی و مانی رو نگه میدارم . مامان گفت خسته نباشی این دوتا که بزرگن تو رو هم میتونن نگه دارن !!!!! خلاصه شما شاهد باشین من اعلام آمادگی کردم برای نگهداری خواهر برادرم !!!!
همین دیگه . باز من پر حرف شدما یه مدت نبودم از دستم راحت بودین !!!! الانم منتظر یه مدرکم که خوشبختانه تو راهه و از بس به پیکه زنگ زدم فکر کنم اگه کچل نبوده تا الان کچل شده بس که گفتم کی میرسین!!!!! واییی زودتر بیاد. با تمام وجودم میخوام برم خونه پیش مسعود و دوتا گوگووولی خوشمزههههه . فردا هم مسعود نیست تو خونه ی عموش مراسم مردونه ست میره اونجا برای همین تا عصر نمیبینمش .
یه سال دیگه
سلام به همه ی دوستای خیلی خیلی گل و مهربونم که منو شرمنده کردین
. من برگشتم و خدا رو شکر خیلی خیلی بهم خوش گذشت . ببخشید قبلش نتونستم بنویسم چون خودمم یهو سورپرایز شدم با این مسافرت که حالا مهم نیست کجا بود ولی حسابی خوب بود .
مسعود هم هنوز برنگشته و هفته ی دیگه میاد . چون در اصل ماموریتش بود که منم چند روزی رفتم پیشش . دوتا گوگولی ها هم مامان اینا زحمت کشیدن و نگه داشتن و از شواهد و تعریفاشون معلومه کلی بهشون خوش گذشته و کلا کویتیییی ساخته بودن مامان اینا براشون . دیشب هم بابا و مامان و مائده و اردوان اومده بودن دنبالم و بعدش ما رو رسوندن خونه و رفتن و منو مثل همیشه شرمنده ی مهربونیشون کردن .
راستش امروز یه کم مثل همیشه نیستم . نمیخوام حالا آه و ناله راه بندازم اینجا برای همین زیاد نمینویسم و بعدا که مثل همیشه شدم میام به پر حرفی . علت حال گرفتگیم هم از عنوان معلومه بازم یه سال دیگه گذشت و بازم اون تاریخی شد که انگار با تیشه رو سنگ خاطرات من حک شده . انگار صد سال هم بگذره همچین صبحی بازم اون غم اون بهت اون شوک اون ناباوری هجوم میارم به ذهنم .
بگذریم . باور کنین اصلا نمیخوام ناشکری کنم لازم به ذکر نیست که خدا رو هزاران هزار بار شکر به خاطر زندگی که الان دارم به خاطر مسعود به خاطر مائده و اردوان به خاطر خانواده ی گلم و به خاطر خیلی چیزای دیگه . آره میدونم هر چی بود گذشت و شاید خیری توش بود و خلاصه همه ی اینا رو میدونم اما خدا الهی برای هیچ کی نیاره این هجوم نا خود آگاه یه غمی رو که دست خود آدم هم نیست . اگر دست خودم بود که کنترلش میکردم . هیچ ربطی هم نداره که هنوزم به فکر خاصی هستم . نه اصلا . الان خودمم به این نتیجه رسیدم که همونطور که صمیم گلم برام مثال میاره و عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون . بحث این حرفا نیست و یه چیز دیگه ست . عین یه مرگه . حتما نباید آدم باشه . مردن یه زندگیه . عین اینکه بیان بهت خبر یه تصادف بد بدن و خبر فوت یکی رو که باورت نشه . اینم همینطوره و ربطی نداره که هنوز وابستگی وجود داشته باشه . نه وابستگی وجود نداره ولی فراموش کردن این مرگ هم امکان نداره . بگذریم بابا باز نشینم به حرف زدن .
دیشب که زنگ زدم به حاج خانوم که بگم رسیدم، دیدم مثل اینکه خیلی دلشون برای من تنگ شده بود !!!وقتی داشتم میرفتم مشهد بودن هنوز (الان برگشتن ). زنگ زده بودم خدا حافظی کرده بودم و فکر کنم دورو برشون شلوغ بود نتونسته بودن حق منو کف دستم بذارن برای همین دیشب زحمتشو کشیدن .البته مهم نیستا . تو زندگی ما که تاثیری نداره منم اعصاب خودمو خورد نمیکنم و درسته همون لحظه شاید دلخور بشم ولی خوب هیچ وقت به دل نمیگیرم و بازم همون احترام همیشگی تو دلم هست. اما خوب یه حرفایی گاهی اوقات شاید با منظور خاصی گفته نشه و همینطوری حالت گله داشته باشه ولی برای اون طرف مقابل شاید یه چیزی باشه که قلبش رو فشرده کنه .
میگم که منم حساس شده بودم وگرنه شاید یه لبخند میزدم و به روی خودم نمیاوردم . اما وقتی دیشب حاج خانوم بین حرفاشون گفتن فکر کردین تازه عروس هستین که همش به گردش و مسافرت باشین ؟ تا حالا به صفحه ی دوم شناسنامه تون نگاه کردین ؟ ، انگار یه لحظه همون فشرده شدن قلبمو حس کردم انگار یه لحظه همه چی تو زمان و مکان به حالت سکون در اومد . خیلی کوتاه بود اما انگار یه ضربه ای بود که خورد بهم و درد زیادی هم داشت . شاید اگه تو مواقع معمولی بود سکوت میکردم درست عین حرفای قبلی که زده بودن و حرف نمیزدم اما میگم که حساس شده بودم و شانس من بود یا حاج خانوم که تو بد وقتی این موضوعو گفته بودن . برای همین همه ی حرفا رو نشنیده گرفتم ولی این یه دونه رو گفتم بله حاج خانوم نگاه کردم . بارها هم نگاه کردم به اون صفحه ای که مد نظرتونه . شما هر چی بگین احترامتون به جاست منم هیچی نمیگم به دل هم نمیگیرم اما لطفا از رو غرور و بی انصافی چیزی نگین که خدا به حساب ناشکریتون بذاره اگر اینطوره میخواین شناسنامه ی آقا مسعودو هم بیارم خدمتتون دوباره به صفحه ی دومش یه نگاه بندازین تا متوجه بشین که ایشونم یه صفحه ی سفید نداشتن که منتشو سر من میذارین . البته حاج خانوم خیلی زیاد عصبانی شدن و داشتن میگفتن که شما مسعودو با خودتون مقایسه میکنین؟؟!!! و میخواستن به یه نکات ظریفی هم بپردازن که انقدر حالم بد بود گفتم ببخشید من دیگه نمیتونم صحبت کنم حالم خوب نیست با اجازه خداحافظی میکنم . حاج خانوم هم گفتن خوب بهانه ای دارین تا یه چیزی میگیم فوری حالتون بد میشه و غش و ضعفی هستین ما باید بیایم به مسعود جان جواب پس بدیم که چی شده و قبل از اینکه من حرفی هم بزنم دییینگگگ قطع کردن اونم بدون خداحافظی .مثل اینکه از منم بیشتر عصبانی بودن !!! حالا بعدا چه بلایی سرم بیارن سر این حرف خدا میدونه اما خوب شجاع شدم یهو جواب دادم دیگه .
واقعا هم حالم خوب نبود . یهو یه دل دردی گرفته بودم که در جا نشستم و شروع کردم گریه کردن . البته گریه هه مال دل درد نبود اما دل درده هم امانمو بریده بود باز دوباره حس زا××یی دن بهم دست داده بود !!!! الهی من بمیرم دوتا گوگولی ها هم سر سوغاتیهاشون بودن همه رو ولو کرده بودن وسط هال . دیدن من گریه میکنم اومدن دو طرفم نشستن و ناراحت شده بودن که که چی شده . منم گفتم هیچی نیست دلم درد میکنه گریه م گرفته !!! مائده قربونش برم بلند شد گفت الان براتون چایی نبات درست میکنم منم گفتم نه یه خورده بشینم خوب میشم . همین شد که جفتشونو ب×غل کردم و هی نفس عمیق کشیدم و سعی کردم دیگه گریه نکنم و دو تا فرشته کوچولو رو بو××8س بو××8سی کنم تا حالم بهتر بشه و بهتر هم شد .
بازم البته دست بر نداشتم و شب موقع خواب یواشکی شناسنامه مو در اورده بودم و صفحه ی دومشو نگاه میکردم و به روح و روان خودم یه خورده سیخ زدم و گریه کردم . بعد به خودم گفتم گور پدر دنیا و اتفاقاتی که میفته چیه نشستم به جای اینکه به خو بیها و دلخوشیها فکر کنم و خدا رو شکر کنم ، خودمو عذاب میدم . خودم خودمو آدم کردم خواهر جان !!! چند وقتی بود نگفته بودم تف به این زندگی به قول گیلاس . حسابیییی دیگه گفتم تف به این زندگی و نصفه شبی تف تف کاری کردم به سرتاپاش (حالا حالتون بد نشه !!!!) .بعد رفتم کنار دوتا گوگولییییی خوشمزه که رو تخت ما لالا بودن خوابیدم و کلی کیف کردم از نگاه کردن بهشون و صدای نفساشون .
الانم خوبم . قراره با اردوان بریم دنبال مائده و از اونور دوتا گوگووولی ها رو ببرم هر چی دلشون میخواد بگردن و کیف کنن و ناهارم بیرونیم . صبح هم سر یه چیزی انقدر ذوق کردم که خدا میدونه . آخه قبلا هر چی برای مائده میگرفتم معمولا میذاشت دیرتر میپوشید یا اون اوائل دیگه با تعارف باباش که بپوش ، میپوشید. اما صبح دیدم آدی× داسی که براش اورده بودم باهمون جورابی که ست کرده بودم پوشید و تازه یه دونه از این یقه سه سانتی استین بلندا هم بود تو سوغاتی هاش اونو هم زیر مانتوش پوشیده بود . منم ذوق مرگ شدم از اینکه خوشش اومده و پوشیده . تازه دیدم یه دونه پالتو و کلاه و شال و دستکش هم گذاشت رو مبل و یه دونه بوت هم برداشت از تو جا کفشی گذاشت دم دست و به من سفارش کرد که میرم دنبالش اینا رو هم ببرم که میخواد بیاد بیرون با تیپ مدرسه نباشه دختر گوگووولیم .منم که معلومه دیگه در حال بو××8سکاریش بودم .
خلاصه که گفته باشم الان هم حالم خوبه هم خوشحالم هم میخوام امروز به خودم و دوتا جیییگرا خوش بگذره حسابی و اینم یه خاطره سازی بشه .
پارسال هم که نوشته بودم خاطره سازی کردیم و با مسعود رفتیم کوه امسال هم درسته مسعود نیست اما با یاد آوری پارسال یه لبخند میشینه رو لبم و خدا رو شکر میکنم .ببخشید اگه کمی زدم تو خاکی الان که اینا رو نوشتم انگار بهتر هم شدم . بازم ممنون از محبت همه تون . دوستای گلم که نوشته بودین زنگ زده بودین و اس ام اس داده بودین باید بگم هیچ کدوم از اس ام اسا نرسیده . احتمالا چون سیم کارتم در اورده بود ولی ممنون از محبتتون . پ.ن هم دارم هنوز تموم نشده سخنرانیم حالا خوبه نمیخواستم حرف بزنم !!!!!
پ.ن 1 : نیلوفر جون گلم توی وبلاگت خوندم در مورد عمو مصطفی نازنینها و دوست و یار شفیق آقای همسر . خیلی خیلی خبر تلخ و ناگواری بود . وقتی شنیدم نمیدونستم که شما هم میشناختینشون . همینجا دوباره بهتون تسلیت میگم . از خدا برای بازمانده های خانواده ی اح مدی رو× شن صبر روز افزون میخوام و برای شما و همسرت هم همینطور .روحشون شاد و در آرامش ابدی .
پ.ن 2: همیجا جا داره از خوشحالی خودم هم بگم برای موفقیت آقای اصغر فرهادی که کلی اشک به چشمم اورد که یه فیلم ایرانی همچین جایزه ای گرفت. امیدوارم که همیشه و همیشه شاهد موفقیت هموطنای عزیزمون باشیم تو صحنه های مختلف .
پ.ن 3: تنها در غربت جون گلم ببخشید عزیزم من یه هفته اشتباه گرفته بودم و فکر میکردم سه شنبه ی قبلشو میگی . شرمنده م قبلا ایمیلتو گذاشته بودی گم کردم میشه دوباره برام بنویسی قول میدم این دفعه دیگه بچه ی خوبی باشم سیوش کنم .
پ.ن4: امروز وایر لس خونه در حال نواختن بندریییی بود اخرشم وصل نشد برای همین با دایل اپ اومدم و از ذغال ریختن و اینا هم گذشته سرعتش . انگار تو یه قایق بادبانی نشسته باشی بادی هم نوزه از همون پایین هی مجبور باشی فووووت کنی تو بادبان !!!!! برای همین شرمنده. یه سری وبلاگا رو خوندم اما برای کامنت گذاشتن دیگه صبر ایوب میخواد منم که باید زود برم . حالا زنگ بزنم خبر بدم ببینم چی شده تا چشم منو دور دیده بندرییی میزنه !!!! بعدا درست شد میام کامنت گذاری .
← صفحه بعد
نظرات ()