بازم عید غدیر !!!!

سلااامی گرم به همه ی دوستای خیلی گلم و یه عالمه ممنون از محبت تک تکتون و بازم شرمنده برای ننوشتن این مدت .بغل

میگم من یه مدت گیر داده بودم به عید فطر و بعد از اون هیچی ننوشتم حالا  ول کن این عید غدیر نیستم سوزنم رو عنوان  اعیاد ا×س لامی گیر کرده !!!!! آخه یهو به سرم زد بیام مثل قدیما هر چی میشه براتون تعریف کنم . اگه ازش گذشته بود یه خط مینوشتم و تمام . الان میخوام برم تو عمق ماجرا .

روز عید عید غدیر که گفتم عموی مسعود جشن داشتن  . برای ناهار  فامیلا رو گفته بودن  . خلاصه رفتیم و با یه سورپرایز مواجه شدیم . پسر عموی مسعود بود که مجرد بود و چهل و خورده ای سن ، نامزد کرد . سورپرایزش این بود که به هیچکی نگفته بودن و همون روز دعوت کرده بودن عروس و خانواده هم اومدن که همه ببینن و بدونن و  علنی بشه . البته حاج خانوم از قبل میدونستن ولی در حد دونستن خودشون یعنی حتی خواهر شوهرا هم نمیدونستن و حاج خانوم به دختراشونم نگفته بودن.

خلاصه ما سورپرایز شدیم . حالا نکته ی این نامزدی یه چیزیه که راستش من به جای اینکه ذوق کنم و خیلی براشون خوشحال بشم ، نگران شدم و یه جورایی دلم گرفت . البته خوشحال شدما . دعا هم میکنم که ایشالا خوشبخت بشن  اما یه جورایی قضیه جالب نیست و تجربه ی من میگه نمیتونه ازدواج موفقی باشه .

 عموی مسعود و زن عموش و خواهرا و  برادر وخلاصه همه ی عالم و آدم گیر داده بودن به این پسر عموی بیچاره که تو باید حتما زن بگیری . قبلا نم میگفتنا ولی تازگی بیشتر و جدی تر .اینم میگفته نمیخوام و اونا هم میگفتن باید بخوای . هی هم اینو اونو بهش نشون میدادن  . خود حاج خانوم چند تا مورد نشون داده بود که میگفت نه .

آشنایی هم اینجوری بوده که پدر بزرگ عروس یه آقایی هستن آی×ت  الله  تو ق×م . (بچه ها بیزحمت اسم سوال نکنین ختی تو خصوصی چون نمیگم) .حاج خانوم که روز عید غدیر چنان میگفتن که انگار مرج×ع تقلید کل مسلمین جهان باشن و مثلا هر روز تو تلویزیون داره نشونشون میده و صدتا کتاب نوشتن .  والا من که خودم  تا حالا  اسمشو هم نشنیده بودم  .البته من بزرگ نمایی حاج خانومو میگم وگرنه ایشون آدم محترم و فهمیده چه فرقی میکنه  اسمشون سر زبونا باشه یا نه . تازه گیرم پدر بزرگ یه نفر فاضل  چه ربطی به خود عروس داره . خلاصه همیشه عموی مسعود و همین پسر عمو و برادرش  و خلاصه همه شون عادت داشتن برن دفتر پدر بزرگ عروس برای  محاسبه و  دادن خمس و زکات و این کارا.

 این دفعه بعد از اینکه کارشون تموم شده، پدر و پسر  میرن یه سلامی هم به حاج آقا  بکنن که میشینن به حرف و صحبت  . به قول حاج خانوم جان که  میگفتن قسمت بوده برن خدمت حاج آقا  !!!!!! به پسر عموی مسعود میگه شما  جوون به این خوبی چرا تا حالا ازدواج نکردی . حتما سر درد و دل عموی مسعود هم باز میشه که ما میگیم و قبول نمیکنه ، که میگه به شما واجبه و باید ازدواج کنی و دینت کامل نیست . آخرشم میگه من یه نوه دارم . خلاصه  نوه شو که همین عروس باشه معرفی میکنه  و میگه من  وقت میذارم شما برین خواستگاری . نوه ی دختریشم هست .بابای خود دختر هم روحا×نیه . اینا هم گفتن چشم دیگه جلوی روش که نمیتونستن بگن نخیر ما نمیریم خواستگاری . خلاصه میرن و میان و میگن خوبه

تا اینجا رو داشته باشین من از داماد بگم . اینا رو مسعود بعدا بهم گفت . پسر عموی مسعود بازم مخالف بوده گفته اینو که اصلا نمیخوام و مامانش اینا اصرار که کی رو میخوای و نمیشه و دیگه نمیدونم جریان چی بوده که پسر عمو نه میگه آره نه میگه نه .همون روز عید  به مسعود گفته بود بهشون گفتم من به خاطر شما ازدواج میکنم به خودم باشه تمایلی ندارم حالا که اینجوریه برام فرق نمیکنه اگه شما میگین خوبه باشه . یعنی فکررررر کنننن!!!!! مامان باباشم میگن الان اینجوری میگی  دختر خوبیه و خانواده ش خوبن و دیگه چی میخوای . به خدا نمیدونم چطوری بوده فکر نکردن پسر با این سن و سال که راضی نباشه بعدا چی اونوقت . مگه بچه ست یه اسباب بازی بدن دستش ساکت بشه بگه خوبه خوششم بیاد !!!

اینجوری که من فهمیدم ( فوووضولم نیستما  من فقط کنجکاوم خواهررر!!!) اصلا با هم رودر رو هم نشدن یعنی یه بار فقط تو جمع اونم دختره رو گرفته با چادر اومده بقیه حرفاشونم تلفنی تازه یه دفعه . من موندم با یه دفعه حرف تلفنی تو این دوره زمونه چه جوری میشه تصمیم به ازدواج گرفت؟ همین سین جان مدتها مشغول نقد و بررسی داماد بود صد دفعه  حضوری شونصد دفعه هم تلفنی. اومد و رفت و  حرف زدن و بیرون رفتن تا بالاخره بله رو گفت .

حالا از عروس بگم .یه دختر بیست و یه ساله . یعنی یه چیزی در حدود بیست  و خورده ای سال با هم اختلاف سنی دارن . حالا  باز میشه گفت خیلیا  تفاوت سن دارن . بعد از اونا که  یه مدلایی   تو قرن ط×ینه بزرگ شده . یعنی تو این قرن حاضر یکی باشه که فقط رفته باشه مدرسه و بیاد خونه و  حتی پیش دانشگاهی هم نرفته باشه چون گفته قصد ادامه تحصیل ندارم !!!نه کلاسی نه درسی نه دانشگاهی نه جایی .آدم با دخترای این دوره زمونه مقایسه میکنه شاخ در میاره . اصلا دخترای این دوره زمونه هیچی . تو همین فامیل مسعود اینا دخترا دانشگاهو که میرن . 

 قیافه شم  معمولی . چشمای درشت و خوشگلی داشت ولی بقیه صورتش معمولی .خوشگلی به چشم نمیومد .حالا ظاهر که زیاد مهم نیست بالاخره هر کی یه قیافه ای داره . شایدم به خودش برسه بهتر بشه ابروهاشم حتی بر نداشته بود .آرایشی هم نداشت . تیپشم  باز معمولی . معلوم بود اهل ورزش و اینا هم نبوده  چون هنوز هیچی نشده   یه کم ش× کم داشت  و رو فرم نبود. (ملودی که از بیکاری گرفته عروس  مردمو اسکن کرده !!!!)

کم مونده بود برم بگم بابا اعتماد به نفستو . تو دختر  قرن حاضر !! نگفتی آخه آدم با یکی که بیست سال از خودش بزرگتره میره سنتی ازدواج میکنه بعد یه بارم فقط حرف میزنه اونم تلفنی در حد مثلا یه ساعت. طرفو هم یه بار  بیشتر نمیبینه . بعد یهو میگه بله  ؟؟؟!!!  اینجا دیگه باید بگن دختر جان  این چه جور جوی بود تو رو گرفت ؟؟؟به نظر من هر دو طرف کارشون عجیب بود . هم پسر عمو که اینوری میگه هر کی باشه فرق نداره. هم دختره . از اون بدتر دو تا خانواده ها  . نمیدونم والا شایدم برای من عجیبه . به من باشه که دوست دارم شاخ به سر بشم اصلا نمیتونم درک کنم این مدل اشتباهو تو ازدواج که شانسی آیا خوب شد آیا نشد !!!

 ما که رفتیم  خبر دادن و تبریک و این حرفا و گفتن عروس و خانواده شم میان. تو این فاصله حاج خانوم جان هی تعریف هی تمجید آی× ت الله فلانی و  پدرشون  مع ×مم  .اینجورین و اونجورین و  مومنن و دختر اینجوری تو این دوره زمونه مثل جواهره و   اوووووووووووه  چههه خبررررر !!!! منم که گوش کردم لبخند زدم .کل جریانو که چی شده و چطوری شده و کی رفتن خواستگاری و خلاصه   همه ی اطلاعاتو از حاج خانوم گرفتیم به سلامتی. البته فقط به من که نمیگفتن عمه ی مسعود بود و جاری جان و من . من که یه خورده گوش میکردم یه خورده سینا رو اینور اونور میکردم یه خورده با مائده حرف میزدم به خودم میگفتم ای کاش اردوانم با خودم میاوردم بالا. سرم بیشتر گرم بچه داری میشد!!!!

 یهو نمیدونم چی شد حاج خانوم دلشون خواست  یه حالی به احوالات من و جاری جان بدن !!! یعنی فکر کن وسط حرفاشون بگن دختر گرفتن از همچین خانواده ای سعادت میخواد  ما که دوتا پسر داشتیم چنین  شانس و سعادتی نداشتیم !!! منو میگیییی یهو این فکم اومد رو زمین . آخه حاج خانوم جان قربون اون زبون نکته گوتون آدم اینجوری مستقیم حرف میزنه ؟؟؟ گوشه کنایه رو واسه چی گذاشتن پس؟؟؟  شما نه شانس داشتین نه سعادتتتت؟؟؟!!!!   اقلا به در میگفتین دیوار بشنوه !!! جاری جانم  بیچاره داشت چایی میخورد فکر کنم چاییه یهو طعم زهرمار پیدا کرد چون بقیه شو نخورد با سر و صدا گذاشت تو پیش دستی .فکر کنم بدش نمیومد اون فنجونه رو یه طرفی پرت کنه !!!! 

من که هیچی جای خود دارم عروس نا خلففففف !! خوب جاری جان که از خودتونه !! فامیل شما هم هست انتخاب شما هم هست پسرتون که نگفته بوده اینو میخوام  . چنان جمع بستن دوتا پسر داشتیم سعادت نداشتیم که من و جاری جان اسممون دیگه عروس حاج خانوم نبود که . رسما شده بودیم پودرررر عروس!!!!!! بنده خدا عمه ی مسعود  فکر کنم فهمید حرفه خوب نبوده .گفت خدا رو شکر  شما که بهترین عروسا رو دارین.  آقا ما هی چشم دوختیم به دهن حاج خانوم که یه چیزی بگن .اگه  شما شنیدین  حاج خانوم جان یه جوابی به تاییدی یه تکذیبی چیزی تو جواب  جمله ی عمه ی مسعود گفتن ، ما هم شنیدیم !!!! منو جاری جان تو عمر جاری بودنمون یه بار اگه یه حس درد مشترک و احساس متقابل داشتیم همین بود .مادر شوهر با یه چوب هر دوتامونو زده بود !!!

منم از مواقعی بود مخم هنگ کرده بود هر کاری کردم نتونستم یه چیزی بگم با عرض شرمندگی کم آوردم. هم من خوردم هم جاری جان و حرف نزدیم . 

حالا از  برخورد عروس با بقیه بگم . اینا اومدن بعد معرفی کردن این دختره انگار داره با زیر دستاش احوالپرسی میکنه اصلا یه وضعی . چنان با فاصله وامیستاد به حرف زدن که هیچکی نتونه نه باهاش دست بده نه رو×بوسی کنه . مگه دخترعموهای مسعود که خودشون رفتن جلو روبو××سی کردن .با بقیه از دور سلام و تبریکی چیزی میگفتی یه ممنون میگفت به زووووور . بقیه ی مهمونا هم که بعدا  از راه  میرسیدن  و   میرفتن سلام علیک کنن تبریک بگن  ،  زورش میومد از جاش بلند بشه . انگار وصل بود به صندلی  خیلی دیگه هنر میکرد نیم خیز میشد!!!!خواهر شوهر بزرگه و سین جان دیرتر اومدن . اصلا برای اون دوتا که نیم خیزم  نشد از اونور میز یه ممنون گفت یه سر تکون داد !!!

در کل برای همه تا میتونست کلاس گذاشت  . ما که سلام علیک میکردیم  مائده هم  سلام گفت تبریک گفت . اصلا انگار نه انگار این بچه حرف زده  و با شوق و ذوق تبریک گفته . مائده  یه نگاهی به من کرد گفت نشنیدن ؟ منم لجم گرفت که محل نذاشته.  گفتم   عزیزم دخترم به شما سلام کرد تبریک گفت متوجه نشدین . برگشت مثل ماستتتتت یه نگاهی به مائده کرد گفت ممنون .حتی یه لبخندم نزد!!!!

بعد ناهار شد تا بعد از ظهر بشه طبق معمول با حاج خانوم و عمه ی مسعود و مائده سینا تو  یکی از اتاقا بودیم من سینا رو گذاشته بودم روپام که شاید معجزه شد تو جمع و سر و صدا خوابید .سین جان  و خواهر شوهر بزرگه و دخترای خواهر شوهر   هم اومدن  نشستن . خواهر شوهر بزرگه مثل اینکه با مامانش هماهنگ نبود جلوی روی ما تعریف عروس و خانواده شو کنه روی من کم بشه .گفت اینهمه سال برای آقا فلانی (پسر عمو ) زن نگرفتن نگرفتن الان اینو گرفتن ؟  وای وای چقدر افاده داره فکر کرده کیه  .سین جانم گفت آره منو بهش معرفی کردن بد برخورد کرد خیلی سرد جواب تبریکمو داد .نازدار خانوم منم که تا حالا ساکت بود سر درد دلش باز شد گفت عمه سین جان جواب سلام منم ندادن . حاج خانوم فوری گفتن از شما بعیده .روز به این مبارکی نشستین پشت سر مردم غیبت میکنین؟ ر جان اینا تقصیر شماست غیبتو شروع کردی . خیلی هم خوبه  چی میخوان از این بهتر . عمه ی مسعود هم گفت راست میگن فلانی خانوم منم به دلم ننشست . حاج خانومم که کوتاه بیا نبودن میگفتن خوبه .

کم مونده بگم حاج خانوم جان اگه منظورتون  منم که نکته ی ظریفو گرفتم روم کم شد دیگه بسه تو رو خدا انقدر دفاع بیخود نکنین . دیگه هیچکی حرف نزد و حرف تموم شد . بعد اون وسط یکی از دختر عموهای مسعود با عروس اومدن تو اتاق . اومد نه یه حرفی نه لبخندی نه هیچی . یعنی عین مجسمه !!!! دختر عموی مسعود گفت میخوان نماز بخونن . نمیدونم چه نمازی بود حالا . نماز ظهرو که  قبلا خونده بودن . بعد دختره صاف صاف وایستاده بود دختر عموی مسعود جانمازو آورد گذاشت رو زمین چادرم دستش داد . اصلا تکون نخورد جا نمازه رو پهن کنه . فکر کن دختر عموی مسعود خم شد براش پهن کرد این یه کلمه نگفت شما زحمت نکش یا خودم پهن میکنم . با اعتماد به نفسسسس چادرو رو باز کرد سرش کرد و رفت جلوی اینه اینور اونورشو صاف کرد موهاش بیرون نباشه . اینجا دیگه  واقعا میخواستم بگم اییی ول بابا تو دیگه کی هستی .

خیلی شیک نه یه ببخشیدی نه چیزی پشتشو کرد به همه وایستاد به نماز . حالا چه نمازی که انقدر طول داشت طول داشت یه قنوت داشت یه عالمه طولانی سجده داشت تموم بشو نبود .بعدشم جانمازه رو مرتب تا نکرد فقط اینورو رو اونور انداخت  چادرو  هم تا نکرد تلپ گذاشت رو جانماز هر دو تا رو گذاشت گوشه ی دیوار. حاج خانوم گفتن قبول باشه  .گفت سلامت باشین قبول حق . حاج خانومم مثل اینکه مهر این عروسه به دلشون نشسته بود حسابی .گفتن افرین دختر مومن و خدا شناس واقعا سعادت میخواد آدم روز  نامزدی انقدر به یاد خدا باشه نماز مستحبم بخونه . عروس بالاخره نمردیم دیدیم یه لبخند زد . اما لام تا کام حرف نزد سرشو انداخت رفت بیرون .

عمه ی مسعود هم به حاج خانوم گفت  خدا به خیر بگذرونه من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم  یخ تر از این عروس پیدا نمیشد این خط این نشون . حاج خانوم هم ول کن نبودن که بار اوله همه رو میبینه اشنا نیست هیجان روز نامزدی!!!!داره . منم که دیگه فک برام نمونده بود همینطور  از تعجب رو زمین بود باید جمعش میکردن !!!!! سین جان هم که در حال سوراخ کردن موبایل بود بس که اس ام اس میزد و احمد آقا رو کنترل از راه دور میکرد . یه سره مشغول بود . حالا ما بودیم یه اس ام اس میزدیم همیشه حاج خانوم هزار تا نکته ی ظریف برامون داشتن !!!! خنده دار بود وسطاشم  گزارش میداد که آخییی احمد آقا امروز رفتن زیارت . احمد آقا سلام میرسونن . احمد آقا جاشون خالیه !!!  کم مونده بود مثلا بگه احمد آقا امروز صبح تا حالا چند بار رفته دستشویی!!!

هنوزم عقد نکردن .یه صیغ××ه محرمیت خوندن همون روز عصر .  مسعود که میگفت همه اصرار داشتن عقد کنن خود پسر عمو گفته فعلا نه بعد محرم صفر . عموی مسعود هم به خاطر همین دیگه حرف عقدو نزده و به خانواده عروس گفته بعد محرم صفر مراسمو  میگیریم .برای خونه  ی خودشون رفتن  هر وقت شما امادگی داشتین برن  . سر خوندن ص×یغه محرمیت هم  عروس داماد اصلا همدیگه رو ندیدن نه داماد اومد بالا نه عروس رفت پایین .   سر انگشتر دست کردنم زن عموی مسعود  گفت صدا کنن داماد بیاد خودش انگشتر دست عروس کنه . آخرشم داماد نیومد  .مسعود بعدا گفت اومدن گفتن گفته بوده نمیرم بالا هر چقدرم مسعود و برادرش گفته بودن برو زشته گفته نه که نه . زن عموی مسعود اقلا با پسرش هماهنگ میکرد بعدا میگفت. اینجوری مجبور شد بعد پچ پچ با دختراش و برو بیا  ،بگه ببخشید گفتن میخوان خانوما راحت باشن سختشونه بیاد . اخرشم خود زن عموی مسعود انگشتره رو دست عروس کرد !!!

خلاصه که  جشن بود و پذیرایی و بازم از گروهای دف و تنبک آورده بودن بزنن و بخونن . گروهشون آقا بودن . خلاصه که این عروس اول تا آخر برای همه کلاس گذاشت  . هر چی که بود به قول عمه ی مسعود به دل ما  که ننشست حالا ایشالا به دل داماد بشینه که بازم بعید میدونم . یه چیزایی رو آدم میتونه امیدوار باشه من که  خیر و امیدی نمیبینم . امان از تجربه مادررررر!!!!!  ما این موها رو تو آسباب که سیاه نگه نداشتیم آخه !!!!

سینا هم اون روز رسما پدر منو در آورد . یعنی انگار من مینشتم این بچه بهش امواج منفی میرسید لب و لوچه ش میرفت تو هم . انقدر خسته م کرد خدا میدونه . جرات هم نداشتم از ترس نکته های حاج خانوم بگم بچه دلش برای باباش دلتنگی میکنه یه خورده بفرستم بره مردونه !!!! فقط وقتایی تونستم نفس بکشم بشینم که عمه ها یا دخترعمه ها یا دخترای دختر عموهای مسعود نی نی دوست میشدن سینا رو ب×غل میکردن به هوای چلوندن . منم از خدا خواسته بودم یکی بیاد به بچه توجه کنه بگم بیا مال تو  ببر !!!( ملودی سرشااار از ایییحساس مادرانه !!!)

اینم جریان روز عید غدیر . راستش من خیلی حرف دارم به اندازه ی یه دنیاااا !!! الانه که اون ضربدر قرمز بالاییه رو بزنین که  واویلاااا باز این حرفش گرفته اما نترسین فعلا وقتشو ندارم بیام  بگم باید کم کم هر وقت فرصت میشه بنویسمنیشخند

  
نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

عید غدیر

سلامی گرم و پر از مهر و محبت و انرژی مثبت  از اعماق وجودم و  همه آرزوهای خوب و بهترینهااااا برای همه ی شما دوستای خیلی خیلی خیلی خیلیییییی گل و خوب و ناز و مهربونمبغل

انقدر شرمنده م که حتی نمیتونم بگم ببخشید نمینویسم . انقدر زیاد که حتی نمیتونم بگم قول میدم زود بنویسم چون میترسم بد قول بشم . شرمنده ی روی تک تکتون و همه ی مهربونیهاتون . فقط میتونم بگم دوستتون دارم دوست جونای خیلی گلم و نمیدونین چقدر شرمنده هستم.

در راستای طرح عید تا عیدی!!! که بچه ها گفته بودن اومدن عید غدیرو تبریک بگم بغلماچقلب. عیدتون مبارک باشه برای همه تون هر جای این دنیا که هستین یه عالمهههههه شادی و سعادت و سلامتی و خوشبختی و برکت میخوام و همه ی خیر و خوشیها .

امروز دلم خواست همه ی شادیهای دنیا رو براتون بخوام . نمیدونم چی شده امروز یه حس خوب دارم حسی که چند وقتی میشد نداشتم و انگار یادم رفته بود چنین چیزی هم میتونه باشه .خواستم بیام این حس خوبو با شما تقسیم کنم . نمیدونم چرا وقتی پریشون باشم نوشتنم نمیاد . میادا . خیلی وقتها بوده که بدترین روزا رو داشتم و اومدم اینجا نوشتم ولی این پریشونی از یه جنس دیگه بود از یه جنس خاص . نمیخوام توضیحش بدم کم کم که زبونم باز شد و به مرور تعریف کردم خودتون میفهمین منظورم چی بوده . بگذریم حالا .

حس میکنم بس که ننوشتم نوشتن یادم رفته !!!! نمیدونم چه جوری شروع کنم . خوب فهرست وار میگم

ما خوبیم . از کوچیک به بزرگ . سینا گوگووولی  بچه ننه ی واقعیییی خونه ی ما خیلی خوبه . کلی زحمتشو کشیدم تا شده ایننننن . یعنی اووووون !!! اخلاقش هنوزم بالا پایین داره و به جراتتت میتونم بگم سینا به منو مسعود ثابت کرد بچه داری یعنی چی . یعنی هر چی ما دوتا خاطره از بچه بودن و نوزاد بودن و کودک بودن !!!! مائده اردوان داشتیم بیل زدیم زیر و رو کردیم گذاشتیم وسط دیدیم نه بابا این پسره  نه به خواهرش رفته نه به برادرش برای خودش یلی یه تو کودک  اذیت کن بودن !!!!!

اردوان ناز و گوگوووولی هم خوبه . مثل همیشه شیطون و شیرین زبونو و خواستی . تازه دارم میفهمم پسر گوگووولی داشتن یعنی چی .وقتایی که میشینیم با هم عین دوتا آدم بزرگ حرف میزنیم یا وقتایی که من میشم یه پسر کوچولو و با هم شیطونی میکنیم .  حس میکنم اردوان داره کم کم بزرگ میشه رفته تو یه مرحله دیگه از رشد عقلی و خیلی برای این مرحله ذوق دارم . همین دیروز نشسته بود سینا رو نصیحت میکرد !!!!! فکر کن یه پسره ی یه وجبی بشینه کنار یه پسره ی نیم وجبی  دستشو  بگیره بگه ببین سینا من  برادر بزرگتم وقتی میگم نخور یعنی نخور حتما یه چیزی میدونم که میگم اینکار بده !!!!!  اینو برای این میگفت که سینا هنوزم عادت داره دستاشو تا مچ!!!!!! بکنه تو حلقش!!!!! حالا هی اردوان دست سینا رو میگرفت میاورد پایین با دستمال پاک میکرد این سینا دوباره میبرد تو حلقش و میخندید و فکر میکرد بازیه. آخرشم اردوان گفت سینا مگه من با تو شوخی دارم نخور دیگه بیا ببین این ماشینه چه خوشگله . بعد شما داشته باش که سینا مشغول کارواش ماشینه با دهنش بود .ازدوان گفت بده من بده من  همون دستتو بخور کمتر میکروب لیس بزنی!!!!

مائده ناز و نازدونه و نازدارخانوم و گوگولیییی و... هر چی بگم کمه از ناز بودنش، هم خوبه . میره مدرسه و  خانوم تر و باشخصیت تر و مهربونتر و فهمیده تر شده . یه روزی برام آرزو شده بود مائده با من اینجوری بشه که الان هست . فکرشم نمیکردم یه روز اینجوری مامان دختر بشیم .  نمیدونم چه جوری ذوقمو بگم از اینکه یه دختر گوووولی ناز و مودب و مهربون مثل مائده دارم و میتونم کیف کنم(شما بخون خر کیییف بششششم!!!!)  از دختر داشتنم و پزشو بدم . دختر گوگولی که میتونم کنار ش بشینم و دستاشو بگیرم و یه دنیا انرژی از اون دستای کوچولوی مهربون بیاد به تمام وجودم و با هم حرف بزنیم .دختر نازدونه ای که ب× غلش کنم و بچلونمش و بو××××سش کنم و بگم میدونی  چقدر دوستت دارم ؟  شیطنتو  نگاه خاصشو تو چشماش ببینم که میگه نههههه . منم بچلونمش و بگم یه دنیااااااااااا و اونم بگه منم همینطور خیلی دوستون دارم . وای خدا خوشبختی از این بالاتر

دلم خواست یه بار دیگه داد بزنم خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت

و اماااا خودم . خودمم میشه گفت خوبم . ظاهرم که همه چی مثل قبله . حرف زدنم راه رفتنم گفتن و خندیدنم کارای روزمره م و همه چیییی . درونم قاطی بود . خیلی قاطی . اونم بعدا زبونم باز  شد میفهمین چرا ولی الان بهترم . قرار بود از مهر برم سر کار دیدم اصلا نمیتونم گفتم من از فروردین سال بعد میام .  بدون حقوقم که هست اما بعضی وقتا مجبورم برای یه کارایی خودم برم یا تو بعضی جلسه ها که میرم . کار دیگه ای هم باشه دورا دور کمک میکنم و خدا رو شکر مشکل پیش نیومده و اونی که اومده خوب پیش میره .

مسعود هم خوبه . خیلییی خوبه . هم از نظر خوب بودنش هم اینکه هر چی بیشتر میگذره بازم میفهمم خدا چه نعمتی بهم داده . الان اون جمله خدا گر ز حکمت ببند دری ز رجمت گشاید در دیگری رو از ته ته  وجودم حس میکنم . مسعود برام رحمت بود  یه رحمت الهی انگار یه جایزه گنده از خدا گرفتم . اصلا نمیدونم چه جوری بگم این مدت بیشتر از همیشه از داشتنش خوشحال بودم و نمیدونم چه جوری میتونم براش بهترین باشم تا یه ذره از خوبیهاشو جبران کنم . همین الان که دارم اینا رو مینویسم دلم خواست برم تو دل و روده ش و قفسه ی س×ینه ش (ملودی جو گییییر!!!!) چیه خوب ایحساساتیییی شده خواهر !!!! به ما نمیاد ؟؟؟؟ سه تا بچه داریم که داشته باشیم (ملودی سوووت زنان !!!! در حال نگاه کردن به بالا سرش )

بقیه ی قبیله مونم خوبن .  زندگیای روزمره شونو دارن خدا رو شکر . از بینشون مارال و آرزو با هم مسابقه گذاشتن در اوردن یه نی نی دیگه به جمع قبیله هنوزم هیچکدوم خبری ازشون نیست و ما منتطریم ببینیم کی اول برنده میشه !!!!  آرزو میگفت ما مثل تو خر شانس نیستیم که نخوایم هم بشه میخوایم هم نمیشه گفتم تو مشغول باش  ضرر نمیکنی !!!! خلاصه مشغولن !!!!( ملودی که حیا نداره !!!!)

مانلی و دختر  بزرگه ی  خواهر شوهر بزرگه یا همون رجان !!!(ملودی با قیافه کج و کوله در حال بردن اسم خواهر شوهر !!!)  هر دو ازاد قبول شدن . یکی این سر دنیا یکی اون سر دنیا . مانلی که میره ق××زوین و  دختر خواهر شوهر میره پ××رند .  خلاصه شانس ما زد این دفعه خوشگل شانس!!! نبودیم این دوتا تو یه واحد نرفتن هر روز شاهد گزارش بیحجابی خواهرمون باشیم جواب پس بدیم به کل فامیل شوهر!!!!

این خبر دیگه خیلی ازش گذشته نگفته بودم گذاشته بودم  سر فرصت تعریف کنم  حالا میگم . علی هم تخصص قبول شد و تهران . یعنی همه داشتن شاخ در میاوردن که این چه جوری درست خونده . معلوم شد بددددد جووور درس خونده . رشته شم خوبه (نییییمییییگم تابلو نشه کجاست !!!) ولی رشته ی خوبی قبول شده و  شدیدا مشغوله امیدوارم همیشه موفق باشه . ما هم مراتب تبریکو  از کادو و گل گرفتن و بردن و تبریک گفتن به جا آوردیم همون موقع . ما که یعنی مسعود رفت من تلفنی تبریک گفتم. اردوانم بیشتر از همه ذوق کرده تا حالا میگفت بابا علی دکتره الان میگه بابا علی متخصصه . بعد شما قیافه ی حاج خانومو داشته باشین هر بار که اردوان اینو گفته و نگاه عاقل اندر سفیهشونو به من !!!!!

حاج خانوم جان گفتم  که یادم رفته بود ازشون بنویسم . خدا رو شکر خوبن و سرحال و سالاررررر . ماشالا بگم چشم عروسم شوررررر . اصلا چشم عروس کووووررررر!!!!!!(خودمو میگما دور از جون شماها !!!)  هنوزم در حال دادن حالی به احوالات عروس خلافی مثل من هستن خسته هم نباشن !!!! ولی دور از شوخی دوسشون دارم یعنی شدم ضد ضربه  . همون ملودی هستم میشنوم هیچی نمیگم و بگم هم با شوخی خنده و مهربونی میگم و مهمتر از همه اینکه اصلا ناراحت نمیشم. یعنی عادت شده یه اپسیلونم حرص نمیخورم و بیشتر خنده م میگیره برای همین ایشالا  سلامت باشن سایه شون رو سر ما. قلنبه بگن  انقد انقددددددد ما هم نوش جان کنیم .

سین جان هم خوبه . هنوز عروسی نگرفتن و ایشالا قراره بعد محرم صفر  عروسی بگیرن . احمد اقا هم مثل .... چی بگم مثال خوشگل باشه . آها این وسط نون باگت هست در میاری بعد فشار میدی خمیر میشه تو دستت !!!! اونم مثل همون خمیره تو دست سین جانه !!!!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوینا . تازه حاج خانوم جان میگن  بچه م هوش و حواسش شده احمد آقا اصلا به خودش نمیرسه !!!! ما هم با فک روزمین میگیم بلههههههه !!!!!!آخیییییی!!!!!!

بقیه  ی فامیل شوهرونم خوبن . با من که مثل همیشه با خودشونم که لابد روزی هزار بار قربون هم میرن ما خبر نداریم !!!!( ملودی که دست از سر فامیل شوهر برنمیداره !!!!)

خوب منو اینجوری نگاه نکنین خجالت میکشم . خوب درس نخونده بودم دیگه !!!خوب من وقت نداشتم تمرکز نداشتم تازه ترکیییده !! ببخشید زا××ییده بوده !!!! اصلا چیه خوب تا حالا ندیدین یکی ارشد قبول نشه ؟؟؟؟!!!!!!(ملودی قبول نشده طلبکارم هست !!!)

واییی اینو یادم رفت . مامانی و پدر بزرگ گل و ماه و دوست داشتنی مائده . قولی که داده بودنو  برای وقتی که سینا دنیا اومد بیان پیشمون ،عملی کردن و  ده روز اومدن پیش ما . بهترین ده روز بود برامون . انگار با خودشون مهربونی و شادی و برکت و خوبی آورده بودن . انقدر خوش گذشت و انقدر کنارشون ارامش داشتیم که نگو . یه شمالم با هم رفتیم و من تازه فهمیدم چقدر با شمال در کنار حاج خانوم اینا بودن فرق داشت . به معنای واقعی بهمون خوش گذشت و من که دوست داشتم بودنشون طولانی تر بود . امیدوارم بازم بیان و بازم ما رو اینجوری خوشحال و ذوق زده کنن .

دیگه دیگه .. دیگه از چی بگم ؟؟حرف زیاد دارما روم نمیشه پرحرفی کنم !!!( ملودی کم روووو!!!)

بچه ها من یه دنیا شرمنده م . وبلاگا رو نخوندم اصلا نمیدونم کی رمز عوض کرده کی آدرس عوض کرده کی حالش خوبه کی خدای نکرده خوب نیست . چه اتفاقی افتاده . فکر نمیکنم وقت کنه بشینم همه رو از قبل بخونم . تو رو خدا چیزی هست خودتون بیاین بگین من بدونم  بیشتر شرمنده تون نشم از این بیخبری .

آرزو جون من وقت نکردم ایمیل بزنم . نمیدونم میخونی یا نه . فکر میکنم پسر گوگولیت باید دنیا اومده باشه . تو رو خدا اگه خوندی یه خبری بهم بده ذوق مرگ بشم از خوشحالی .

نمیدونم چه جوری باید بگم شرمنده ی محبتاتون هستم و کامنتهاتون و نگرانیهاتون . میدونم رسمش این نبود که لال بشم حرف نزنم اما وقتی آدم دستش به نوشتن نره اصلا نمیره . اصلا نمیشه . نمیدونم چه جوری بگم . فقط میتونم بگم شرمنده .

 تا حالا نوشتم یه خاطره هم از خودم در کنم !!!! نه که تا حالا هیچی نگفتم الان موقع خاطره در کردنمه !!! این سریال س××لیمان هست . احتمالا خیلیا میبینین . جدای از جریاناش ، دیدین تو دوبله ش میگن ماشاالله و ان شاالله و غلیییییظ هم میگن ؟ یعنی من هر وقت اینو میبینم و یکی اون وسط این دوتا کلمه رومیگه نا خود آگاه ( البته خود آگاه !!!!) یاد حاج خانوم جان میفتم . یعنی اون ماشاالله گفتن و ان شاالله گفتن غلییییظشون . اون تاکید رو خود کلمه ی الله .

در همین راستا یه بار من باید میرفتم جایی و مجبور بودم سینا رو هم با خودم برم . جایی که چه عرض کنم داشتم میرفتم دادگاه .(جریان این دادگاه مفصله یه دعوای ح×قوقی داشتیم با یه یارو که حالا بمانددددد!!!!! بعدا مفصل میگم. این قسمتو بیخیال ) بعد  مقنعه چادر سر کرده بودم  آژانسم منتظر بود داشتم میرفتم . حالا شانس من از اون اتفاقا که سالی یه بارم نمیفته همون روز افتاد . یعنی مثل خورش××ید گرفتگی بود که هر از گاهی پیش میاد !!!! اون وقت صبح آسانسور یه طبقه پایین تر وایسته بعد در که باز بشه حاج خانوم جان و برادر شوهر جان وارد بشن !!! یعنی فک من دیگه کف اسانسور بود اونا هم بیشتر از من تعجب کرده بودن . اینجا بود باید میگفتیم چه تصادفیییییییی!!!!!! که کله ی سحر برادر شوهر جان اومده باشه دنبال حاج خانوم و از اونور بخوان برن جایی منم همون دقیقههههه!!!راه افتاده باشم بعد همون ثانیه !!!تو آسانسور همدیگه رو ببینیم .

بعد شما داشته باشین بعد سلام علیک حاج خانوم جان یه نگاهی به سرتا پای من بندازن بگن خیره ان شاالله اول صبحی  بچه به بغل با حجاب کامل !!!! کجا تشریف میبرین ؟ گفتم یه کار اداری دارم طول میکشه مریم خانوم نمیتونست سینا رو نگه داره با خودم میبرم . حاج خانومم گفتن مگه اینکه برای کار اداری  چادر رو سرتون بذارین دعا کنیم کار اداری شما هر روز باشه ان شالله . چقدر بهتونم میاد ماشاالله .

 وایییی من فقط داشتم تمام سعی و تلاش خودمو میکردم که نخندم . دیگه ببین چی بود برادر شوهر لبخند این سر تا اون سر میزد . منم داشتم خودمو خفه میکردم لبخندم نشه خنده !!!!!گفت حاج خانوم شما دعا کنین کار اداری من تموم بشه بشینم تو خونه اصلا بیرون نیام چادر لازم باشه !!! حالا تو پارکینگم ول کن من نبودن کارتون کجاست برسونیمتون . گفتم مرسی اژانس منتظره و حاج خانوم اصراررررر که بگین بره ما برسونیم . حالا شاید بنده خدا برادر شوهر وقت نداشته باشه منو برسونه کار داشته باشه حاج خانوم ول کن نبودن . فکر کنم مونده بودن من کجا کار دارم با اون حجاااااب!!!!!

بالاخره هر طوری بود تشکر کردم و رفتم  .سوار شدم یادم اومده بود .عین دیوونه ها زده بودم زیر خنده . فکر کنم راننده اژانسه تو دلش یه بسم الله گفت که این زنه خل و چل چیه سر صبحی بچه به بغل سوار شده زده زیر خنده  !!!!! یه نگاهی از تو اینه کرد حتما تو دلش گفت خدا شفا بده خدایا منو از شر مسافر دیونه نجات بده  !!!حالا هر وقت یادش میفتم خنده م میگیره . حساس شدم به این ماشالله ان شا الله گفتن حاج خانوم . (خدا عروس نکته سنج پررو نصیب نکنه والا چه میکشن این حاج خانوم !!!!!)

امروزم به مناسبت عید غذیر عموی مسعود جشن دارن و ما قراره بریم . منم چهار تا کادوی گوگووووولی گرفتم . برای مسعود و مائده و سینا که سید هستن برای اردوانم چون داداششون که هست حالا سید نباشه . مسعودم کادو گرفته برامون و مثل همیشه بلد نبود خوب قایم کنه من دیدم !!!!‌اصلانم به روی خودم نیاوردم نه !!!!!! اصلا الان نگفتم که !!!!! خوب چیکار کنم خواهر جان من حواسم به همه جای خونه هست دیگه مهم اینه که به خود مسعود نگفتم کادوهاتو دیدم !!!!! خلاصه که عید همه تون مبارک همیشههههههه تو اوج شادی و سلامتی ببینمتون .

برمیگردم . حتماااااااا . بازم دلم میخواد داد بزنم دوستتون دارم دوستای گلمممممم

 

 

 

  
نویسنده : ملودی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
تگ ها :

عید فطر

سلااام در این روز عید فطر به همه ی شما دوستای خیلی خیلی گل و مهربونمبغلماچ

عید شما مبارک نماز روزه هاتون قبول . اونایی هم که روزه نگرفتن و نمیتونن بگیرن و خلاصهههه همه عیدشون مبارک و تعطیلات خیلی خیلی خوبی داشته باشین. علاوه بر اون با اینکه دیر شده و باید زودتر از اینا میگفتم تسلیت میگم به آذربایجان و به همه ی مردم برای این مصیبتی که پیش اومد . خدا همه رفتگان رو رحمت کنه و روحشون رو شاد کنه و به بازماندگان صبر بده و توان و قدرت برای دوباره از جا بلند شدن و دوباره ساختن . فکرش هم دردناکه و تحمل یه ثانیه به جاشون بودن . خدا خودش کمک کنه  . نمیدونم به خدا این چه بلاییه هر بار . آخه اون بچه های بیگناه اون آدمای زیر آوار . وای خدایا با دیدن عکساشون ساعتها گریه کردم . مخصوصا با دیدن بچه ها . ای خدا  خواهش میکنم بس کن ای زمین خواهش میکنم بس کن نلرز نشکن آواره نکن گریه

اگه این آهنگو نشنیدین هم گوش کنین گریه وای اونجا که میگه داغی که رو ارس مونده این کوه سختو لرزونده . نه شعر اذری گفتم نه خون آذری دارم نسبت به مردمت اما حس برادری دارم . رنجور آذربایجان معصوم آذربایجان مغرور آذربایجان محبوب آذربایجان...... من هر بار گوش میکنم میزنم زیر گریه . مخصوصا قمسمت مغرور آذربایجان . با اون مردم سر سخت و غیور . 

من هم خوبم یعنی ما همه خوبیم خدا رو شکر از مسعود و مائده و اردوان و سینا گرفته تا خودم .   اخلاق همه مونم خوب شده !!!! یعنی مسعود که طفلکی همیشه اخلاقش خوب بود  . خودمو میگم !!! تازگی ها دندونامو نمیگیرم به پاچه ی اینو اون !!!!! مائده و اردوان هم که خوب مثل همیشه  ولی گوش شیطون کر هم شیطونیشون کمتر شده هم اینکه  بهانه گیریشون وگیر دادنشون به سینا !!! فقط نمیدونم این دوتا از کی حرف زدنو یاد گرفتن که عینهو قناری یا بلبل که یه رییییزمیخونه این دوتا هم یه ریییز دارن حرف میزنن !!!چیه چرا به من نگاه میکنی باور کنین  من یک صدم اینا هم حرف نمیزنم !!! خدا صاف گذاشته تو کاسه م دوتا بچه ی پر حرف!!!!

سینا هم روم به دیوار گوش شیطون کر خیلی بهتر شده . شدیدا ننه ایه .یعنی هرجا میرم نگاهش دنبال منه و اهه اهه به راهه تا من تحویلش بگیرم گوگوووولی . تازگی داره ازش خوشم میاد !!! (ملودی مادر با احساس!!!)  و یه موقع هایی چشم اون دوتا گوگولی رو دور میبینم از ته دل میچلونمش این پسره رو  میخوام قورتش بدم .آخه تا الان همش منو اذیت میکرد الان کمی تا قسمتی گوگولی شده و این خوش اومدن من برمیگرده به این که میونه مائده اردوان هم با سینا خیلی خیلی فرق کرده و کم کم به عنوان عضو خانواده پذیرفته شده  لازم نیست ببریمش بذاریم تو  خیابون !!! یا پیش مادر بزرگ یا مامان سیما !!خودمون میتونیم تو خونه نگه ش داریم اجازه صادر شد . 

برای ماه رمضون  دعوت کنون و افطار برون و برو بیا داشتیم . هم من دعوت کردم هم حاج خانوم طبق معمول یه روز همه رو دعوت کردن و هم بقیه . البته این افطاری دادن من محض رضای خدا نبودا !!! یه موقع نگین چیه باز جو گرفتت با سه تا بچه افطاری دادی . محض رضای مادر شوهر و فامیل شوهرون جماعت!!!! بود به بهانه ی دعوت کردن عروس داماد جدید . ملودی عروس پاچه خار!!!!! بقیه هم همینطور خلاصه جای شما اصلااا خالی نبود تو این ماه رمضونی تا دلتون بخواد فامیل شوهر دیدم چشمم روشن هشت تا !!!!(ملودی در حال ننه من غریبم بازی در لفافه !!!!)‌ حالا بعدا جریان افطاری ها رو مفصلمیگم سبزی هم پاک میکنیم !!!!

شبهای قدر هم خیلی خوب بود . من و مسعود در نهایت جو گیری تا خود صبح بیدار بودیم سینا هم وسطش هر از گاهی همکاری میکرد چشما انقدددددد باز یا بغل من بود یا بغل مسعود ولی خیلی خوب بود و طبق لیستم برای همه تون دعا کردم .

دیگه چه خبر بود ؟؟؟ آها ....... نه این یکی رو بعدا میگم . (ملودی در حال مردم آزاری !!!) آخه خودش طولانیه .  یه چیز دیگه بگم . رتبه های خوشگل مانلی و دختر خواهر شوهر بزرگه هم اومد و ....نه دیگه اصرار نکن نخیرم نمیگم خواهر جان من آبرو دارم تو این وبلاگ حیثیت دارم نمیتونم که اون رتبه ها رو اینجا بیان کنم !!!! بابا حمید  و مامانم خوب از خجالت مانلی در اومدن بس که سرش غر زدن . البته خواهر شوهر بزرگه و شوهرش هم بیکار نبودن در حال نوازش روح و روان دخترشون بودن که اینم رتبه ست !!!! خلاصه گفته باشم خانواده مون امسال تو کنکور گل کاشتن !!!! کار من و مسعود هم شده بود یا به مامان اینا میگفتیم حالا که شده خودش که نمیخواست اینطوری بشه یا مسعود به خواهرش اینا میگفت حالا که شده . خولاصه که هیششششکی مثل ما منتظر نتیجه آزاد نیست هیششششکی !!!! مامان اینا که تازگی دارن قدر مارالو میدونن که با وجود اینکه اون موقع ها عا××8ش ق سعید هم شده بود داشت خودشو انقد انقد میکرد برای سعید ولی یه ضرب سراسری تهران قبول شد .  هرچند احسان هم گل کاشت همون سال اول یه ضرب سراسری قبول شد و تهران .منم سال اول قبول شدما فکر نکنین من بلتتت نبودم ولی ازاد و حالا شما اونم جزو استان تهران حساب کن خواهر !!!!!(ملودی سوت زنان !!!)  به بابا میگفتم یه کادوی دیگه هم همین امسال به پاس سربلند کردن خانواده براش بگیرین !!!ابابا هم فقط منو چپ چپ نگاه میکرد قربونش برم . ایشالا که نتایج بیاد و قبول بشن .

یه پ.ن بنویسم تپل !!!!! حال روحی من خوبه و خدا رو شکر مثل اینکه داره اونهمه حرص خوردنام به نتیجه میرسه و خوشحالم و امیدواررررررر. ببخشید به خدا که باز به وبلاگاتون سر نزدم و یه خورده سر زدم و دوباره تنبلی شد . حتما شروع میکنم به خوندن . دوستتون دارم یه عالمهههههههه .

ببخشید کامنتای آخر پست قبل اگه بی جواب مونده شرمنده میام جواب میدم بو××××ووووووووووووووس .

 

  
نویسنده : ملودی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

← صفحه بعد